close
چت روم
زیرزمین
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
زیرزمین


سلام این داستانی که میخوام بگم غیر واقعی یعنی از خودم ساختم خواستم ببینم نظرتون چیه لطفا نظر بدین یک شب تو خونه با خانواده بودیم هوا هم بارونی بود رعد و برق بدی هم میزد اون شب زیاد حس خوبی نداشتم ساعت نزدیکای یازده شب بود که پدرم گفت من میرم بیرون یک چیزی بخرم بخوریم ... مادرم نزاشت که پدرم بره ولی پدر با کلی اسرار مادرم را راضی کرد تا بره مغازه چتر رو برداشت و رفت بیرون بعد از رفتن پدرم یکی از همسایه هامون که کمی فضول بود اومد در خونمون رو زد اون یک پیرزنی بود بداخلاق و کنه رفت تو اشپزخانه تا با مادرم گرم صبحت شود منم فقط یک داداش داشتم به اسم علی رضا از من کوچیکتره به من گفت بیا بریم تو اتاقمون بازی کامپیوتر کنیم ولی من اون شب حس بازی کردن نداشتم که با کلی اسرار داداشم قبول کردم رفتیم تو اتاق در رو بستیم کامپیوترو روشن کردیم هنوز سیستم کامل بالا نیومده برق ها رفت و قطع شد منم یک جورایی میشه گفت خوشحال شدم چون حوصله چیزی رو نداشتم... و رفتم بیرون از اتاق تو حال نشستم داداشمم اومد کنارم بعد کمی کسل بودن در خونه به صدا اومد منم خوشحال گفتم بابامه یک چیزی خریده بخوریم سریع دویدم تو حیاط متوجه چیزی شدم در زیر زمین باز شده در صورتی که چند سال بود کسی به طرفش نرفته نبود منم بیخیال شدم رفتم در رو باز کردم دیدم کسی نیست گفتم شاید خیالاتی شدم روم رو که برگردوندم یاد در انباری افتادم یک حس بدی داشتم نمیدونم ترس بود یا بدتر رفتم سریع تو حال با داداشم حرف میزدم تا سرم گرم شه که بازم در زدن من این بار مطمئن شدم در خونمونه بازم سریع رفتم دم در کسی نبود دیگه دیوونه شدم ولی با خودم میگفتم شاید یکی داره اذیت میکنه بازم بیخیال شدم روم رو که برگردوندم دیدم در انباری باز تر شده اخه دفعه قبلی رو هم بود و قفلش باز شده دیگه یک چیزایی رو فهمیدم سریع رفتم تو اشپزخونه و این موضوع رو به مادرم گفتم ... مادرمم ترسیده بود که اون همسایه ی سیریشمون گفت بیا بریم ببینیم چه خبره یک چراغ قهوه خواست منم رفتم از تو اتاقم پیدا کردم بهش دادم رفت تو زیر زمین ده دقیقه ای شد و هیچ خبری ازش نبود مادرم بهم گفت که برو تو ببین چی شده من جرعت نکردم که بعد از چند دقیقه سکوت در به صدا در اومد من این بار باز نکردم به داداشم گفتم رفت در رو باز کرد که خوشبختانه پدرم بود مادرم وسایلایی رو که پدرم خریده بود رو ازش گرفت و پدرم گفت چی شده؟ مادرم گفت اکرم خانم اومده بود یک موضوعی پیش اومد رفت تو زیرزمین ولی یک ربع ساعتی میشه بیرون نیومده و ماهم جرعت نمیکنیم بریم...پدرم از اون شجاعایی بود... سریع دوید تو زیر زمین که هنوز هیچی نشده پدرم گفت حسام بابا بیا ... منم مجبور شدم رفتم با کلی ترس خودمو به داخل زیر زمین رسوندم تاریکه تاریک بود انگار چشماتو بسته بودی... و با صدای رعد و برق بدتر ترس به دلم مینداخت...پدرم گفت زود دکمه چراغ رو پیدا کن و چراغ زیر زمین رو روشن کن منم دارم میگردم دنبال چراغ تنهایی نمیتونم....خلاصه ی چند دقیقه ای گذشت که یک صدایی از بغل گوشم به صدا در اومد...میگفت برو بیروووون....انگار یک ادم پیری باشه صداش لرزان بود...من اون موقع موی تنم سیخ شده بود که همون لحظه حس کردم یک دست بزرگی روی شونمه خواستم داد بزنم که همون لحظه پدرم دکمه رو پیدا کرد و چراغ رو روشن کرد و من خیلی سبک شدم ولی هنوز اون حس ترس دنبالم بود...پدرم گفت زود باش بگرد دنبال اکرم خانم منم همه وسایلا رو زیر رو کردم زیر زمین بزرگی هم داشتیم سخت بود پیدا کردنش...که یک چیزی توجه منو به خودش جلب کرد پای یک ادمی که از پشت یک جعبه ای زده بود سریع پدرمو صدا زدم گفتم نمیدونم چش شده... پدرم اهسته اهسته رفت به طرف پاهه...گفت بیا اکرم خانم غش کرده...رفتم اب اوردم و ریختم رو صورتش تا بهوش اومد...ولی اون با صدایی بلند داد میزد چی شده اون کی بود...سریع با هرچه زور اکرم خانم رو بردیم بیرون از زیر زمین و چراغ رو خاموش کردیم بردیمش تو حال و بهش اب دادیم اخه نفس نفس میزد انگار بدجوری ترسیده بود...پدرم ازش پرسید چی دیدی اکرم خانم؟ گفت نمیدونم من رفتم ببینم چی شده همه چی تاریک بود منم چراغ قوه رو روشن کردم که یهو یکی از پشت گوشم گفت برو بیروون...منم سریع گفتم که این اتفاق هم به من افتاده...اکرم خانم ادامه داد که بعد از اون صدا سرش رو برگردونده و چراغ رو گرفته جلوش و یک مردی قد بلند دیده با ریشای بلند و سفید....که بعد گفت نمیدونم چی شد فک کنم اومد نزدیکم و من بیهوش شدم انگار بیاد تو جونم....پدرم تا موضوع رو فهمید سریع رفت در زیر زمین رو بست قفل کرد....اکرم خانم چون تنها زندگی میکرد اون شب پیش ما موند...صبح روز بعد پدرم مثل اینکه رفته بود پیش یک دعا نویسی و تموم موضوع رو بهش گفته بود...دعا نویس نتونست بفهمه که چی بود فقط اخطار داد هیچ وقت تنهایی نرین زیر زمین..

[ چهارشنبه 25 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 76 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 20:30 - 1395/1/28
با اینکه داستانش واقعی نبود ولی واقعا جالب بود
پاسخ : میدونم جالب نبود ولی ممنونم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)