close
چت روم
داستان...تقاص کشتن بچه جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان...تقاص کشتن بچه جن


سلام به همه دوستان و حسام من صادق هسم و این داستان که میگم کاملا واقعیه وقتی من 2 سالم بوده مادر من وقتی داشته اب جوش رو بیرون میریخته بسم الله نگفته و یه بچه جن رو کشته از همون موقعه دیگه متاسفانه نازا(حامله نمیشه) شده.بعد از اون من همیشه ترس داشتم تو سن و سال4 یا 5 سالگی چیزای عجیب میدیدم و میترسیدم واسه همین مادر پدرم منو بردن پیش دعا نویس و دعا نویس گفت که شما بچه جن رو کشتید حالا اونم در عوض بچه شمارو میخواد.بعدش دعا نویس بهم دعا میده که دیگه نترسم و دورم نیان وقتی8 ساله شدم شب ساعت 2 میخواسم برم W.c که بابامو بیدار کردم همرام بیاد تو خونه ما یه درخت انگور خیلی بزرگ هس که داربست داره.وقتی W.c برگشتم بابام گف صبر کنم منم برم دست به اب و بیام باهم بریم.دستشویی ما روی حیاط بود وقتی بابام رفت یه زن قد بلند رو دیدم که زیر درخت خوابیده همه جاشم سفید بود حدود 3 دیقه داشتم نگاش میکردم و نمیترسیدم رفتم طرفش دستشو به روم دراز کرد تا منم اومدم دستمو بیارم بالا بابام اومد بیرون نگاه کردم به بابام باز نگاه کردم جلوم دیدم نیستش.فرداش جریان رو برای مادر پدرم تعریف کردم.باز منو بردن پیش اون دعا نویسه. دعا نویس گف چون اون طلسمت همرات نبوده باهات ارتباط برقرار کرده ولی یه ارتباط سالم که نباید بهش فکر کنی و درگیرش باشی چون عوارض جبران نا پذیری داره گذشت تا الان که 19 سالمه چند ماه پیش با رفیقام رفته بودیم کوهستان واسه تفریح بعدش قرار گذاشتیم که بریم بالای کوه موقع برگشت خوردیم به تاریکی من خیلی خسته شده بودم یه دو دیقه نشستم رفیقام اروم اروم داشتن میرفتن پایین بعدش پا شدم برم انگار که راهو گم کرده بودم بعد همون زنه که موقعه بچگی دیده بودم اومد کنارم مث خودمون بود مث ما ادما گف گم شدی همرام بیا منم پشت سرش رفتم یه کم رفتیم رفیقامو اونطرف تر دیدم بعدش همینجور که وایساده بود گفتم مرسی ممنون رفیقم شنید گف صادق با کی حرف میزنی گفتم با این خانوم که نگاه کردم دیدم نیستش.شب جریان رو برای دوستام تعریف کردم شروع کردن منو مسخره کردن که یه مرتبه قندونی که جلومون بود به 1000 تیکه ریز تبدیل شد کلا خرد شد.بعدش فهمیدن که دروغ نگفتم اونا از ترس تا صبح خواب نرفتن ولی من با خیال راحت خوابیدم.هر روز که میگذره احساس میکنم داره بهم نزدیک تر میشه.انگار دارم وارد یه دنیای دیگه میشم.ولی خیلی میترسم.ممنون که خوندید ببخشید که ‌طولانی شد. ️

[ دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 160 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)