close
چت روم
ارسالی از حوریه.حمام و اینه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از حوریه.حمام و اینه

https://scontent.cdninstagram.com/t51.2885-15/s640x640/sh0.08/e35/14026775_1198929656825299_113123158_n.jpg?ig_cache_key=MTMxNjQ5NDM0MjMyMzYzNDkwNw%3D%3D.2.l

سلام حوریه هستم این داستانی که میخوام بگم کاملا واقعیه. خالم یه شب داشت غذا آماده میکرد شوهرشم سرکار بود کع فهمید صدای شیرآب از حمام میاد از آیینه ای که جلوش بود به حمام نگاه کرد دقیقا حمام پشت سرش بود دید سه جن که دارن خودشونو میشورن خالمه خیلی ترسید فورا بچه اش که تازه به دنیا اومده بود رو برداشت میخواست که فرار کنه بدوعه جنی ها بانیرویی که داشتن اونو پرت میکردن زمین نمیزاشتن فرار کنه خالمم هی جیغ میکشید ولی خدارو شکر شوهرش همون موقع اومد وجنی ها ناپدید شدن دوباره شبه قبلش شوهر خالم شب بود گفت من امشب باید برم کار دارم تایه ساعت دیگه میام خالمم گفت باشه وخداحافظی که کردند بعد پنج دقیقه اش یکی از جنی ها خودشو شبیه شوهرخالم در آورده بود اومد خونه خالمم بش گفت مگه توالان نرفتی بیرون تااون رفت حرف بزنه صداش تغییرکرد وچشماش قرمزشدنو دهنش گشاد شدن به هرحال به شکل خیلی وحشتناکی در اومد خالمم بسم الله گفتو فرارکرد رفت خونه مادرش ینی مادربزرگم ببخشید که طولانی شد اگه شد بازم خیلی چیزا درمورد خالم میگم که مورد اذیت جنی ها قرارگرفته بود

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 110 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مینا گلرو 23:53 - 1395/12/3
باریک الله به خاله ات یه پا قهرمانه باوا

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)