close
نازچت
داستان جدید واقعی ( داستان مرموز من : اخرین زورته ) قسمت اول
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جدید واقعی ( داستان مرموز من : اخرین زورته ) قسمت اول


با سلام خدمت کاربرهای عزیز

 

بنده اسمم رضاست

 

یک داستان واقعی از خودم که مربوط میشه به سه سال پیش رو میخوام براتون تعریف کنم و امیدوارم کمکتون کنم که عین من نشید

 

سه سال پیش من تازه سر کار میرفتم در مغازه ای نزدیک خونه ی عموم

 

اونجا با فردی به نام پیمان اشنا شدم 

 

پیمان عین من در آن مغازه کار میکرد ، دوست های خوبی شده بودیم باهم

 

از اونجا که عاشق کتاب خوندن بودم شب ها تو اتاقم

 

پیمان یک کتابی به من معرفی کرد ، کتاب عجیب و مرموز رستاخیز مردگان

 

اگر در اینترنت جستجویی بکنید میفهمید این کتاب چیز خوبی نیست

 

خلاصه من بار ها سعی کردم این کتاب را در اینترنت پیدا کنم حتی چندتا کتاب هم خریدم ولی هیچکدوم کتاب اصلی نبود

 

پیمان کتاب ترجمه شده ی رستاخیز رو برای من آورد 

 

از این بابت خیلی خوشحال شده بودم ولی از هیچی خبر نداشتم

 

قبل داستان باید بهتون بگم در این کتاب واقعیت های اینده و گذشته ی بشریت نوشته شده

 

اینقدر بی رحمانه نوشته شده که میتونه انسان رو دیوونه کنه و باعث ریختن باور های اون فرد بشه

 

همون شب که کتاب رو به من قرض داد ( این کتاب اصلی نبود و فقط ترجمه شده از پی دی اف خارجیه این کتاب بود)

 

شب پنجشنبه بود و فردای ان که میشد جمعه من کار خاصی نداشتم

 

برای همین از همون شب شروع به مطالعه کردن کتاب رستاخیز مردگان شدم

 

شاید باورتون نشه ولی انقدر محو خوندن این کتاب شده بودم که حتی یادم رفت چه موقع ظهر شده است

 

نمیخوام در مورد کتاب چیز زیادی به شما بگم

 

ولی این کتاب در مورد گذشته بود ، اتفاق هایی که در گذشته در دنیای بشریت افتاده

 

خیلی جالب بود بنظر من ولی خوندن این کتاب باعث خراب شدن ذهنیت آدم میشه عین من

 

خب بریم سراغ اصل مطلب :)

 

ادامه ی داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید

روز جمعه من اصلا چشمم رو از کتاب برنداشتم و دوست داشتم از چیز های بیشتری با خبر شم

 

وقت ناهار بود که مادرم منو برای صرف غذا صدا میزد

 

اون روز نمیدونم چم بود اصلا اهمیتی به مادرم نمیدادم

 

حتی نگفتم غذا رو بعدا میخورم

 

فقط چشمم رو کتاب بود

 

چون واقعا محوش شده بودم

 

مادرم در اتاق را باز کرد و غذا رو اورد داخل و کتاب رو چند دقیقه ای بیخیال شدم و غذاکامل خوردم

 

دوباره مشغول ادامه ی خوندن این کتاب عجیب شدم

 

باور این کمی سخته ، ولی اون روز تا شب تو اتاقم مشغول مطالعه بودم که شب به راه رسید

 

وقت خوابم بود چون صبح باید میرفتم مغازه شیفت صبح تا عصر بودم

 

تو رخت خواب احساس پوچی میکردم

 

واقعا از همه چی بیخود شده بودم اون لحظه

 

کاملا بی حس شده بودم این کتاب واقعا خرابم کرده بود

 

خب حالا واقعیت هایی رو میخوام براتون تعریف کنم که برایم اتفاق افتاده 

 

وقتی که خوابیدم ، خواب پیرمردی رو دیدم که توی جنگل هیزم میشکست

 

انگار من توی رویا بودم

 

و هرگز نمیتونم این رویا رو فراموش کنم

 

آن پیرمرد به من میگفت اخرین روزته ولی واقعا منظورش رو نمیفهمیدم و فقط نگاهش میکردم و واقعا در خواب خیلی همه چی بی پرده بود

 

پیرمرد قیافه ترسناکی داشت و خنده ی خبیثانه ای میکرد ، بعد این خواب من ترسی نداشتم ولی تعجب کرده بودم از این موضوع

 

از خواب بیدار شدم همه چی عادی بود با خود گفتم زیادی تو فکر این خرافات بودم برای همین خواب رو دیدم

 

بلند شدم رفتم حموم ، اب داغ رو باز کرده بودم

 

باز این لحظه رو هیچوقت فراموش نمیکنم

 

ما حمام کوچکی داشتیم و در شیشه ای داشت

 

احساس کردم یک خانمی با موهای بهم ریخته پشت پنجره داره منو نگاه میکنه

 

هنوز هوا کاملا روشن نشده بود

 

من اون لحظه خیلی میلرزیدم ولی باز هم ترسی از دیدن آن موجودی که پشت در بود نداشتم

 

وقتی لباسم رو پوشیدم و اومدم بیرون باز هم میلرزیدم تو راهرو بودم که احساس ناتوانی کردم

 

لرزش بدی کردم و به زمین افتادم و بیهوش شدم

 

برادرم من رو دیده بود و بلافاصله به همه خبر داده بود ، وقتی بهوش اومدم همه کنارم بودن

 

مادرم ازم میپرسید حالت خوبه؟ و باز بی اعتنا رفتار میکردم

 

اصلا تو فکر هیچی نبودم فقط نگاه میکردم و میلرزیدم

 

پدرم سریع چندتا پتو روی من انداخت و گفت چشم هایم رو ببندم

 

دوباره به خواب رفتم و خوابی رو دیدم عین خواب قبل

 

ولی این بار یک زن خوش چهره ای که نور قشنگی اطرافش بود به من میگفت اخرین روزته

 

ولی هنوز که هنوزه من معنیه این اخرین روزته رو نفهمیدم :)

 

بعضی ها عین پیمان میگفتن منظور ممکنه این باشه اخرین روز زندگیته

 

ولی باور داشتم که واقعیت نداره

 

....

 

وقتی از خواب بیدار شدم سر و صدای زیادی میومد

 

متوجه شدم مهمون داریم

 

برای همین تو اتاق موندم و بیرون نیومدم

 

ولی بازم لرزش داشتم

 

بدنم قدرت بلند شدنم حتی نداشت

 

یادمه اون روز احساس میکردم قراره بمیرم خخ میدونم مسخرست ولی شماهم جای من بودید احساس بدی  میداشتین

 

دوباره چاره ای نداشتم و چشم هایم رو بستم

 

این بار بدون هیچ خبری از خوابی ، یکی دم گوشم زمزمه میکرد و فقط متوجه ی اخرین روزته شدم

 

ولی واقعا معنیه این اخرین روزته یعنی چی؟ چی میتونست باشه؟

 

مدتی گذشت و هر روز اتفاقاتی همانند همین خواب ها و زمزمه و لرزش هایی که داشتم برام رخ میداد

 

که ی شب توهم بدی به من دست داد ، بدترین حس رو تجربه کردم اون لحظه

 

اون شب من برعکس دراز کشیده بودم و چشمم بسته بود که یهو زیر پایم خالی شد احساس میکردم دارم میرم زیر زمین جیغ زدم همه اومدن پیشم

 

داداشم دستم رو گرفته بود و من هی خودم رو عین کسی که در هوا دست و پامیزنه تکون میدادم

 

اون لحظه گریه میکردم...

 

خیلی گریه کردم

 

و همین گریه باعث شد کمی حالم بهتر شه

 

ولی این اول قصه هست :)

[ پنجشنبه 18 آبان 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 42 ] [ نظرات () ]
نظرات این مطلب
فرخ 6:58 - 1396/8/20
سلام خسته نباشی من به این کتاب اعتقاد دارم و میدونم واقعیت داره
به نظر من به قول این دوستمون نباید زیاد وارد جزئیات ماورا طبیعه شد
لطفا قسمت بعدو بزار قشنگ بود مرسی

سارا 11:05 - 1396/8/18
من داستانای جدیدتو خوندم خیلی متفاوت تر بود
لطفا ادامشو بزار منتظرمون نزاریا

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)