close
نازچت
مریم دختر سردرگم من : قسمت یک
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
مریم دختر سردرگم من : قسمت یک


سلام من اسمم جواده ساکن مازندران هستم من دختری به اسم مریم دارم ،متاسفانه مادر مریم به دلیل مریضیه سختی که داشت از دنیا رفت اون موقع مریم 3 سال بیشتر نداشت، خیلی سخت بود برام بزرگ کردنش من همیشه مراقبش بودم هیچوقت تنهاش نمیزاشتم هرچی میخواست براش جور میکردم خیلی دوستش داشتم ، تا اینکه مریم چهارده ساله شد و به من گفت که این خونه رو رها کنیم بریم خونه ی جدید بخریم خسته شدم از این خونه، منم طبق معمول حرفشو گوش کردم چند ماهی گذشت تا تونستم خونه رو به فروش بگذارم و خونه ای اجاره کنم، خونه ای که در نظر گرفته بودم نزدیک یک باغی در اطراف مازندران بود همونجور که دخترم دوست داشت اتاقش رو به باغ سر سبز و قشنگی بود ، خلاصه ما خونه رو خریدیم و ساکن شدیم مدت اول به خوبی گذشت تا روزی که...

تولد پانزده سالگی مریم دختر عزیزم شروع شد...

چون دخترم هیچ دوستی تو اون مکان نداشت تولد رو تنهایی با دخترم گرفتم دخترم مدرسش رو نصفه ول کرده بود با میل خودش و منم هیچ اجباری نمیتونستم بکنم و منم نمیتونستم همیشه پیشش باشم ، شب تولدش ب راه رسید من از بیرون اومدم خونه و اون پرید بغلم و گفت خیلی دوستت دارم ، تو بهترین بابای دنیایی هیچوقت این حرف قشنگشو از یادم نرفته و نخواهد رفت، بعد تولد به من گفت کاش مامانم پیشم بود و من تنها تو خونه نمیموندم خیلی میترسم، این حرف منو کمی نگران کرد ولی نمیتونستم کارمو ول کنم من باید از ساعت هشت صبح تا شش عصر تو شهر میموندم تو مغازه، اون شب به خوشی تموم شد صبح که بیدار شدم دخترم رو دیدم که زود تر از من بیدار شده و برایم صبحانه درست کرده، اون صبح احساس عجیبی داشتم یک احساس دل نگرانی وقتی لبخند دختر قشنگ خودم رو میدیدم بدجور تنم میلرزد انگار ی چیزی منو میترسوند، بعد صبحانه از بلند شدم لباسم رو تنم کردم و طبق معمول از دختر عزیزم یک بوس خواستم تا با شادمانی به سرکار بروم، دخترم وقتی منو بوس کرد دم گوشم گفت بابا لطفا زود برگرد خونه ، جوابی ندادم بهش لبخند سردی زدم و گفتم مواظب خودت باش و حرکت کردم سمت ماشینم، تو راه فکرم خیلی مشغول بود که چه چیزی باعث شده دخترم بعد تولدش اینجوری شه؟ من باید یک فکری براش بکنم نباید تنها باشه مطمئنم از چیزی میترسه، نیم ساعتی وقت برد تا به شهر رسیدم و حرف های دخترم تو گوشم پیچیده میشد چند بار یهو، اخرای وقت کارم بود که دوست داشتم زود تر برم خونه و ببینم دخترم چکار میکنه، از رییسم اجازه گرفتم و به راه افتادم عرق سردی رو پیشونیم حس میکردم مشخص بود منم ترسیدم اون خونه؟ اون باغ؟

باید ی چیزی باشه چون دخترم همیشه قبل اومدن من به باغ میرفت و از طبیعت لذت میبرد ، چون سن کمی داشت منو نگران میکرد به بیرون از شهر رسیدم چیزی نمونده بود که به خونه برسم، وقتی رسیدم با دعا وارد خونه شدم ی جور وحشت زده گفتم مریم مریم دخترم؟ بیا من اومدم همونجوری که میخواستی...ولی هیچ خبری نبود همه جای خونه رو گشتم نبود سریع رفتم تو اتاقش و از پنجره ی بزرگ اتاقش بیرون رو نگاه کردم دخترم رو دیدم که کنار درختی نشسته چهار زانو و  تو فکره، چون نزدیک بود از تو خونه صداش زدم داد زدم دختررررررررررم مرررررررررریم؟

ولی متوجه نشد ، سریع از خونه اومدم بیرون ببینم چشه از پشت حرکت کردم به طرف باغ، دخترم وقتی منو دید جوری رفتار کرد انگار من غریبه ام؟ یا از من میترسه نزدیک تر که شدم دیدم کم کم داره از جاش پا میشه اروم گفتم دخترم حالت خوبه؟ دیدم سریع با سرعت زیادی دوید به طرف داخل باغ، منم سریع پشتش به راه افتادم ولی گمش کردم، خیلی ترسیده بودم خیلییی

میترسیدم دخترم رو از دست بدم اون تنها خاطره ی عشقمه...

دیدم یک صدای اومد و گفت تو خیلی بدی بابااا ازت بدم میاد، تو مگه مامانمو دوست نداشتی؟ چرااا اینکارو کردی نمیخوام ببینمت،

این حرفش مثل سیخی تو وجودم رفت ولی فهمیدم کجا قایم شده بود سریع گرفتمش، دیدم چشماش پر اشکه بهش گفتم مریم دخترم چی شده بهم بگو؟ 

من چه کار بدی انجام دادم که همچین کاری رو میکنی؟ بهم گفت پدر تو نمیتونی بهم دروغ بگی امروز دیدمت تو باغ با یک خانم جوان خوش بودی،

از این حرفش دهنم باز ماند.....

 

این داستان ادامه دارد...

[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 372 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رادین 12:09 - 1396/4/27
من یکسال منتظرم تا این داستان قسمت دوم بزاری لطفا بزار ممنون میشم
پاسخ : واقعا منتظر بودین تا بزارم
فکر نمیکردم مشتری پیدا شه بابت این داستان

نگین 12:47 - 1396/1/27
وا پس بقیش چی شد :/
پاسخ : فردا میزاریم

نگین 8:48 - 1396/1/27
وا پس قسمت بعدیش چی شد حسام
پاسخ : میزاریم به زودی

نگین 18:25 - 1396/1/26
سلام اقا حسام بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم لطفا زود تر بزار خخخخ
پس چطور میتونم کمکتون کنم لطفا بگین
پاسخ : عجله نکن میزاریم ..

نگین 11:18 - 1396/1/26
سلام من تازه با سایت شما اشنا شدم
کمک نمیخواین اقا حسام خخخخ
دوست دارم تو وبلاگتون کمک کنم اگر مایل هستین البته،
بعدشم یک سوال چرا این داستان ترسناک نبود؟
ولی به نظرم تو قسمت های بعد جالب میشه از قسمت اولش میشه فهمید ممنون بابت داستان های قشنگتون
پاسخ : سلام درسته قسمت های جلو تر جالب تر میشه، قسمت اول شروعه داستان بود
کمک که بله میخوایم ولی کسی نیست متاسفانه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)