close
نازچت
داستان های جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
رزا : قسمت اول


سلام این داستان رو بار اولی هست که میخوام تایپ کنم برای شما خواننده های عزیز ، در اصل من هیچوقت این داستان زندگیمو برای کسی تعریف نکردم ولی به لطف ادمین عزیز این فرصت رو پیدا کردم که بتونم این قضیه رو تعریف کنم ، من دو سه سالی میشه که از روستایی کوچ کردم و در شهر کرمانشاه ساکن شدم من اسمم محمد رضاست و 24 سالمه و مجرد هستم حدود شش سال پیش یعنی موقع دوران جوونیم بود ، اون موقع با پدربزرگم و مادر و خواهرم در روستایی زندگی میکردیم  من متاسفانه پدر ندارم یعنی از بچگی نداشتم ...

این قضیه برمیگرده به شبی که پام پیچ خورده بود از تپه ها پایین افتادم یادمه اون شب کلی گریه کرد چون درد زیادی داشت پام ، اون شب کسی اطرافم نبود و من نسبتا کمی دور از کلبه ی خودمون بودم چون عادت داشتم شبا برم جاهای دور و بچرخم ، البته همیشه با دوستانم میرفتم ولی اون شب تنها بودم ، کمی که آه و ناله کردم نگاهم به یک دختری افتاد که به سمتم میومد ، کمی تعجب کردم اومد طرفم و گفت پات که طوریش نشده و کمکم کرد تا بلند شم منم با روی خوش همراهش رفتم.....

منو میبرد دور تر از کلبم ازش پرسیدم منو کجا میبری؟ گفت ی کلبه ی کوچیکی در این نزدیکی هست بیا پات رو بشورم و پارچه ببندم ، ایستادم و کمی نگاه پام کردم دیدم خون بدی از دست دادم و به دلیل تاریکی و دردی که داشتم اصلا حواسم نبود ، چون مجبور بودم به همراه آن دختر دور تر میرفتم فقط اون لحظه دوست داشتم قیافه ی آن دختر رو ببینم ولی تاریکی اصلا این اجازه رو به من نمیداد ، کمی نگذشت که به خانه ای اطراف روستامون رسیدم به من گفت برو داخل الان من میام رفتم داخل منتظر موندم  ، خونه ی کوچیک و قشنگی بود و از چوب ساخته شده بود همینجور که نگاه داخل خونه میکردم دختره وارد شد 

نمیدونم چی شد؟ نگاهش که کردم حس خوبی بهم دست داد ی چیزی منو به اون جذب میکرد خیلی مهربون بود اومد پاچه ی شلوارم رو کشید بالا و با افتابه پام رو شست و با پارچه ی سبزی دور پام را باند پیچی کرد ، در حین کار ازش پرسیدم میتونم بپرسم اسمتون چیه؟ جوابی نداد و باز به کار خود ادامه داد اخرش به من گفت امشب رو اینجا بمون تا فردا راحت بتونی برای روستات الان ممکنه بدجور صدمه ببینی ، من گفتم اما مادرم نگرانم هست و باید حتما برگردم ممکنه دنبالم بگردن و من اصلا این موضوع رو دوست ندارم  ، دختر گفت نگران نباش 

بخواب و صبح با خیال راحت برگرد ... منم ناچاری قبول کردم برایم پتو و بالش اورد از بالای پوتکا

و من خیلی راحت چشم هایم را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم...

ادامه مطلب

موضوعات: داستان جن ,
[ پنجشنبه 18 آبان 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 68 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب