close
چت روم
داستان جدید ارسالی باغ
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جدید ارسالی باغ


عید نوروز بود که رفتیم باغ خودمون بگردیم ، با خانواده و فامیل، من حسن هستم 19 ساله از کرمان با پسر خالم و پسر داییم رفته بودیم تو باغ یک گشتی بزنیم و جاتون خالی میوه بخوریم، عبدا... که پسر داییم میشد گفت چرا بریم از باغ خودمون میوه بخوریم بریم دزدی، ماهم قبول کردیم و شیطون گولمون نزن و حرکت کردیم طرف باغ یکی از همسایه ها، راستی اینم بگم هوا رو به تاریکی بود،دیدیم یک پیرزنیه داره میوه میچینه این وقت شب، منو و عبدا... که فضول بردیم رفتیم بهش گفتیم که ماهم میتونیم میوه بچینیم بخوریم؟ اجازه هست؟ ولی پیرزنه چیزی نمیگفت و به کارش ادامه میداد چند بار صداش زدیم گفتیم خاله اجازه هست؟ ولی بازم محل نداد و روشم پوشونده بود با ی شال پاره پوره، من کمی ناراحت شدم و گفتم به درک و گفتم بچه ها بیا بریم، که یک دفعه صورت پیرزنه به طرفم اومد یعنی روشو طرفم کرد، یک قیافه ی وحشتناکی داشت من کمی ترسیدم گفتم شاید زشته خودش، گفت نه نمیتونین چیزی بچینین از اینجا گم شین از اینجا، مهدی که پسر خالم بود از دور خندید که ضایع شدیم ولی ما کم نیوردیم رفتیم بالای یک تپه ای داد زدیم گفتیم به درکککککککککککک میریم جای دیگه، بعد خندیدیمو حرکت کردیم به طرف باغ خودمون که یک دفعه یک سنگی بزرگ پرت شد جلومون اطراف نگاه کردیم دیدیم همون پیرزنس، و گفتیم ههههه هرکولی هستیا، که دیدم کیسه ی میوه ای شو پرت کرد زمین و دنبالمون کرد و ماهم فرار کردیم دیگه مطمعن شدیم که اون نرمال نیست و رفتیم سریع، تو راه حاج اقا مولایی رو دیدیم که میشد پسر عموی بابام، گفت چی شده چرا میدویین، منم گفتم پیرزنه رو اذیت کردیم و دنبالمون داده، گفت وایسا ببینم پیرزنه صورتشو نپوشونده بود؟ گفتیم بله اره همینه، گفت شانس اوردین از دستش فرار کردین اون روح بوده، گفتیم روح اینطور نیست که میوه بچینه، گفت سریع بیاین بریم تا بهتون تعریف کنم، حاج اقا میگفت این پیرزنه صاحب اون باغه که سر یک موضوعی کشته میشه سر باغ و این پیرزنه هنوز کینه تو دلشه چون باغش رو گرفتن و کشتنش و روحش اروم نگرفته و هر شب میاد میوه میچینه، بچه ها کپ کرده بودن و منم همینطور، دیگه یاد گرفتم دست به چیزی نزنم و به مال خودم قانع باشم، از اون روز به بعد هر موقع میرفتیم باغ طرف های اون باغ دیگه نمیرفتیم

[ پنجشنبه 16 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 39 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hnaneh 20:13 - 1395/2/18
سلام، من دختر عموی رعنا هستم. من به شدت شیفته ی وبلاگتون شدم 😇 😇 😇 😇 😇
😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇 😇
پاسخ : سلام واقعا خوشحالم وبلاگم طرفدار داره خخخ

Setare 2:00 - 1395/2/17
سلام من دختر عموی رعنا هستم ..... وبسایت بسیار عالی دارید امید وارم موفق باشید😊
پاسخ : سلام خوش اومدی به وبلاگ خودت ممنونم نظر لطفتونه همچنین شماهم عزیزی

رعنا 0:04 - 1395/2/17
راستی من کلی از وبلاگت برای دختر عمو هام تعریف کردم اونا هم اومدن دیدن خیلی خوششون اومده
پاسخ : سلام نظر لطف شماس حسام ببینه حتما خوشحال میشه هر چی بازدیدکنندگان بیشتر میشه بیشتر مطلب میزاره خخخ

رعنا 20:37 - 1395/2/16
خیلی باحال بود با اینکه جن دیده بودن ولی یه ذره هم کم نمی اوردن خخخ
پاسخ : خخخخ فک نمیکردن که روحه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)