close
چت روم
داستان واقعی جدید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی جدید


داستان واقعي 🌚👇 سال 78 به یه خونه ی جدید نقل مکان کردیم خونه ای دو طبقه در یکی از محله های خوب مشهد. اما بعد از مدتی اتفاقاتی میفتاد واسمون وقتی به مامانم میگفتیم درجواب میگفت شماها بس فیلمهای ترسناک میبینید خیال و وهم دارید. مثلا یروز مهمون داشتیم بعد از ظهر همون روز پسر خاله هام و پسر داییم و داداشم طبقه ی بالا داشتن بازی میکردن منم فاز خواب گرفته بودم اما خوابم نمیبرد بچه ها حین بازی یکدفعه میبینن که یه نفر با قدی کوتاه و خمیده از در حموم رد میشه و میره طرف دیواری که به خونه ی همسایمون مجاورت داشت و یه نگاه میکنه و رد میشه میره اونطرف دیوار، یدفه شنیدم که همه میگفتن این کیه این کی بود، وقتی به مامانم گفتيم میگفت خیالاتی شدن، گاهی اوقات صداهای عجیبی که واضح بود میشنیدیم مثلا موقع خواب احساس میکردیم یکی با انگشت یا چوب با کرکره بازی میکنه آخه از این کرکره قدیمی ها بود از این فلزی ها، همیشه هم چیز گم میشد مامانم کلی دعوامون میکرد اما بعد از سه روز یا دو روز دقیقا همون جاهایی که کلی گشته بودیم پیدا میکردیم مثلا روی کمد یا طاقچه.یبارم بعد از ظهر خواب بودم متوجه شدم روی قفسه سینم یکی نشسته نمیتونم تکون بخورم چشام و باز کردم دیدم خالمه بهش گفتم خاله اذیت نکن خوابم میاد اما اون موهاش و باز کرده بود و بهم نگاه میکرد و بلند میخندید یه دفعه بخودم اومدم متوجه شدم که اصلا خالم خونه ی ما نیستن که اون موجود ناپدید شد مثل سگ ترسیدم بدو رفتم طبقه ی پایین تازه وقتی به مامانم گفتم در جواب گفت خواب دیدی. . حیاط کنارمون هم يه خانمی تقریبا مسن زندگی میکرد که مجرد بود اون خانوم حتی شبها هم لامپ روشن نمیکرد همیشه به مامانم میگفتم این خانوم همسایه یه ارتباطی با جن ها داره آخه شنیده بودم اگه کسی عروس جنها بشه تا آخر عمرش مجرد ميمونه.دوسال بیشتر اونجا تو اون خونه نبودیم حالا بعد اون همه سال که گذشته مامانم میگه اون خونه جن داشته بهتون نگفتم تا نترسین آخه بیشتر شبها مامانم و بیدار میکردن میگفتن کو سهم غذای ما چرا همه ی گوشت ها رو خوردين پس ما چی . مامانم میگه اولا میترسیدم اما بعد ديگه طبیعی شد. الان که فکرش و میکنم به اینکه اغلب حتی شبها تو خونه تنها بودم تنم میلرزه و وحشت میکنم. ببخشید سرتون و بدرد آوردم آخه هیچ وقت اون خونه رو فراموش نمیکنم،
[ جمعه 03 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 120 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)