close
چت روم
روح پیرزن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
روح پیرزن


دو سال پیش تو یه خونه ی کوچیک و خیلی با صفا زندگی می کردیم. هرکس میومد خونمون می گفت چه خونه ی شاد ی دارین. به آدم انرژی خوب میده و از این حرفا. ولی یه مدت بعد من دیگه تو اون خونه آرامش نداشتم. مثلا شب ها معمولا ساعت ده و نیم یازده که می خواستم بخوابم می شنیدم از پنجره صدای خش خش میاد. تختم زیر پنجره بود. ساعت خش خش کردنا هم تقریبا منظم بود.(حدود ساعت 11) به خودم می گفتم خب لابد پرنده ها می شینن لب پنجره تا نترسم و خوابم ببره. ولی یه شب صلوات فرستادم و صدا قطع شد. دو سه شب دیگه هم همین کارو کردم و دیگه صدا نیومد. چند روز بعد داشتم پشت میز تو اتاقم درس می خوندم. در اتاقو کیپ بسته بودم. چون در مشکل داشت فشارش دادم تا مطمئن شدم بسته شده. مشغول درس بودم که مامانم در زد. مثل همیشه سه تا تقه زد به در. لازم به ذکره بگم من و مامانم تو خونه تنها بودیم. با صدای بلند گفتم بله؟! بیا تو. در تا نصفه باز شد و دیدم کسی پشتش نیست... آروم آروم باز شد. انگار با یه نیرو ی کم درو هل داده بودن. واای خیلی ترسیده بودم. ولو شده بودم رو میز. اصلا نمی تونستم خودمو جمع کنم. یکی در گوشم گفت سمیرااااا. گرما ی وجودشو حس کردم. انگار سرش نزدیک گردنم بود. از اتاق دویدم بیرون ولی به کسی چیزی نگفتم تا از اون خونه رفتیم. بعدا فهمیدم یه بار لباسای مامانمو جابجا کرده بود. شنیدم یه خانم پیری اونجا زندگی می کرد و همون جا هم فوت شده بود. همه ی اهالی محل اون خانومو دوست داشتن. شاید حس صفا و صمیمیت خونه مربوط به اون خانوم بود. معمولا روحا رفتاراشون شبیه ما آدماس. مثل در زدن و صدا زدن آدم و این چیزا. روحش قصد اذیت کردن ما رو نداشت ولی صدای پنجره نمی دونم مال چه موجودی بود.

[ سه شنبه 24 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 86 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)