close
نازچت
ارسالی(سحر)
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی(سحر)

‌سلام من سحر هستم داستانی که میگم بر میگرده به ۷٬۸ سالگی خودم وقتی با دختر عمو هام از سر حماقت مینشستیم جن گیری میکردیم من هم تنها کسی بودم که بین اونا مثلا وقتی دستشو میزاشت روی سکه سکه حرکت میکرد ولی واقعیت این بود که حرکت نمیکرد ! و من خودم حرکتش میدادم من خیلی مدت طولانی این بلا رو سرشون میوردم و خودم سکه رو تکون میدادم اما توی همین مدت حس میکردم که هوای دورو برم بعضی وقتا سنکین میشه و شبا ی جیزایی دورمن حتی بابام دائم بهم میگفت دست از سر این چیزا بردار داری خودتو بدبخت میکنی ولی من نمیفهمیدم و فک میکردم فقط حرفه و.‌. در واقع پیش خودم میگفتم تا نبینم ۱۰۰٪ حضورشونو باور نمیکنم خب فقط حس میکردم ک هستن اما چیز بیشتر نه‌. خلاصه من ادامه میدادمو بعضی وقتا توی خوابو بیداری یه صدا های عجیبی مثل سوت میشنیدم بعضی وقتا هم یکی انگار میومد دم گوش من نفس میکشید ولی من کلا آدم پوست کلفتی بودمو همه چیزو به توهم میگرفتم و بیخیال میشدم یروز صب ک طبق معمول از سرویس مدرسه جا مونده بودم با بابام راه افتادیم ک منو برسونه مدرسه بابام توی راه بهم گفت چت بود نصف شب تلوزیون باز کرده بودی راستی؟ منم گفتم من باز نکردم گفت من ۵ صب از صدای تلوزیون بیدار شدم یکی صداشو باز کرده بود تا درجه آخر ! اینو ک گفت برای اولین بار حس کردم ممکنه جنی هم در کار باشه بعد از اون چشمتون روز بد نبینه برادرم که ۵ سال از من کوچکتره شبها توب خواب راه میرفت حتی یه شب ساعت ۳ رفته بود از خونه بیرون طبقه ی بالا در همسایمونو زده بود و شروع کرده بود گریه کردن بالشتشم توی دستش بود و خونی بود ! بعد چشماشم باز بوده خلاصه همون راهو هم برگشته و درو هم بسته و رفته کنار مامان بابام خوابیده صبحشم اصلا هیچی یادش نبود ( داداشم بیماری راه رفتن توی خوابو نداره چون فقط یک روز خاص در هفته اینکارو میکرد و با چشمای باز و حتی حرفم میزد پلکم میزد اما فرداش هیچی یادش نمیومد ) همسایع ها حتی متوجه شده بودن ک یه خبری توی خونه ی ما هست حتی یکبار انقد توی خونمون سر و صدا شده بود در حالی ما مسافرت بودیم که همسایه ها درو شکوندن ک نکنه دزد اومده بعد دیدن هیچی نیست !!!!! بابامم بار ها و بارها میگفت ک از خونه پول و طلا گم میشه ولی خب کاریشم نمیتونستیم بکنیم تا وقتی ک با یه آخوند حرف زدیم و اون اومد از یه آبی ک بهش دعا خونده بود به دیوارای خونمون پاشید بعد اون خیلی بهتر شد اوضاع و دیگه داداشمم اونجوری نشد منم سراغش نرفتم «داستان کاملا واقعی»

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 28 مهر 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 208 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)