close
چت روم
کریم و رحیم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
کریم و رحیم


سلام من رضا هستم 28 سالمه در زمانی تقریبا نزدیک به 100 سال پیش یک خانواده بعد از نسل ها دارای دو فرزند شدند و این در حالی بود همه نسل های قبلی فقط یک پسر به دنیا می آمد . اسم یکی کریم بود و یکی رحیم کریم پسر کوچیک بود و رحیم بزرگ رحیم در جوانی به طرز مشکوک و عجیبی مرد و هیچکس دلیل واقعیه مرگش رو نفهمید . راستی یادم رفت این خانواده از قدرت خواصی برخوردار بودند و اون این بود که با هر فرزندی که به دنیا می اومد چندین موکل و پری باهاش همبازی بودند و به تو کارهای روز مره به اونا کمک میکردند. کریم بعد از مرگ رحیم تمام قدرت رو بدست گرفت و به زندگی ادامه داد کریم جوانی ساده و بی ریا بود اون بعد از فوت پدرش اموال زیادی بهش ارث رسید از گاو و گوسفند و زمین و خونه شهر و روزتا اون موقع کسی به فکر زندگی در شهر نبود و بنا بر این کریم به روستا اومد و ازدواج کرد ولی بعد از دو سال همسرش فوت کرد و اون دوباره تنها شد . کریم بعد از گذشت 3 سال دوباره ازدواج کرد و با زنی ساده و ترسو به نام حلیمه ازدواج کرد کمی از زندگی مشترک نگذشت که حلیمه متوجه اتفاقات عجیب از جمله آماده شدن غذا شست و شوی ظروف و کارهای نظافت خونه شد و به کریم مسئله رو گفت و ک یم داستانش رو به حلیمه گفت حلیمه جیغ داد کنان به کریم گفت دیگه نمیخوام با تو زندگی کنم مگر اینکه دیگه اینا اینجا نیان ولی کریم خیلی ناراحت شد و بخاطر علاقه زیادش به حلیمه قبول کرد و از تمامی موکل ها و پریا و جن هایی که دور و برش بودن خدا حافظی کرد و گفت دیگه به اینجا نیاید .ولی این کار کریم بعد یک سال وقتی اولین فرزند اونها به دنیا اومد فرزندی که در گهواره میدرخشید و اطرافش رو روشن میکرد این فرزند در نوزادی توسط پری های کریم دزده شد و دیگر بر نگشت دومین فرزندشون یک دختر بود در سن 3 سالگی به طرز مشکوکی کشته شد . فرزند سوم یک پسر با قدرت عجیب جادوگری از همان دوران کودکی به دنیا اومد فرزند 4 و 5 و 6 هم پسر بودند ولی هیچ کدوم هیچ موکل و مری نداشتن فرزند آخر اسمش عباس بود عباس وقتی بچه بود به روش های مختلف و در اوقات مختلف از جانب یک موجود مرموز اذیت میشد ولی چیزی رو به چشم نمیدید عباس با پدرش در این باره صحبت کرد ولی پدرش بهش میگفت تو خیال میکنی و اینا همش دروغه کریم که از این جریان خبر داشت تونست بعد چند روز این مشکل رو بر طرف کنه . عباس چند روز بعد از اینکه همه اتفاقاتی که براش میوفتاد تموم شد یک شب یک خواب عجیب دید موجودی به خوابش اومد که قدی بلند به اندازه یک نخل و هیکلی باریک و کشیده داشت و خودش رو معرفی کرد و گفت من تو رو اذیت میکردم و حالا اومدم که جبران کنم عباس از پیشنهادی که اون موجود بش داد تعجب کرد و اونو رد کرد . چند شب پشت سر هم اون خواب عجیب رو دید و دیگه همه چیز به فراموشی سپرده شد . برادر بزرگ عباس که جادوگر بود بش گفت که تو قدرت خاندان ما رو به ارث بردی و از اونجایی که تو نمیخوای ازش استفاده کنی به یکی از پسرانت در آینده منتقل میشه . پسر اول عباس وقتی به دنیا اومد هیچ قدرتی نداشت . پسر دوم خیلی اعصبی بود و همه میگفتن که جنی شده . پسر آخر که همیشه ساکت و آروم بود همیشه هر جایی به همه کمک میکرد مهربون و دلسوز بود و به گفته عموی جادوگرش تمام قدرت به اون رسیده بود ولی اون نمیتونه قبول کنه چون این قدرت از نظر اون شیطانیه و قدرت اصلی از آن خداست و فقط خداست که میتونه به آدم قدرتی بده یا بگیره این قضیه باعث تنهایی بیش از حد در اون پسر شده و روزها براش یکی پس از دیگری دارن براش سپری میشن اون پسر منم من خیلی راحت میتونم با جن ها دوست شم بدونه چهله نشینی بدونه ریاضت ولی ما آدمیم ما از اونا قوی تریم ما خدار رو داریم

[ پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 93 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)