close
چت روم
داستان جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن


سلام دوستان این خاطره ایی که میخام تعریف کنم مربوط میشه به حدود 30 سال قبل یعنی وقتی 13 سالم بود . مادر من اهل یکی از شهرای کوچک اطراف اصفهانه به نام میمه که بعد از ازدواج با پدرم که اهل تهران بود به تهران نقل مکان کرد. یادم میاد ما هر سال تعطیلات میرفتیم میمه به دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگم منزل ایشان از اون خانه حیاط های بزرگ بود و دارای دو طبقه بود به اصطلاح امروزی دوبلکس ، داخل اطاقها طاقچه های متعدد بود شبیه طاق ضربی که افرادی که اهل مناطق کویری هستن متوجه میشن چی میگم و سقف خود خانه ها بسیار بلند و گنبدیه و دیوارهای قطور خشت و گلی که از داخل سفید کاری شده . بیرون ساختمان اصلی عمارت یه باغچه بزرگ حدودا 50 متر بود که انواع درخت های مربوط به اون منطقه کاشته شده بود و ابتدای باغچه به حوض بزرگ داشت .خوب باید اینارو توصیف میکردم که برسیم به داستان اصلی. قدیم توالت داخل هیچ خوونه ی نبود و در حیاط بود . دو روز از اومدنمون به خوونه پدر بزرگم میگذشت شب دوم که طبق معمول خسته از بازی و شیطنت روزانه مثل جنازه افتاده بودم احساس کردم انگشت شصت پام گرم شده و خیس !از فرط خستگی توجه نکردم پامو جابجا کردم و با وجود اینکه دستشویی داشتم ولی اصلا حس بیدار شدن و رفتن به حیاط رو نداشتم، دوباره تو خواب وبیداری احساس کردم یه چیزی داره کف پامو لیس میزنه اینبار ترسیدم از خواب پریدم نشستم تو تاریکی چیزی ندیدم یه کم خواب از سرم پریده بود بلند شدم رفتم حیاط برای قضای حاجت وقتی از دستشویی بر میگشتم بالای یکی از درختای باقچه دیدم یه مرد خیلی خیلی لاغر و کچل نشسته چشماش مثل گربه تو تاریکی برق میزنه و داره با اخم نگام میکنه بدنم مثل بید میلرزید توان حتی جیق زدن رو هم نداشتم فقط بعد چند ثانیه به سمت اتاق دیدم به سرعت رفتم تو رختواب پتو کشیدم رو سرم ولی از ترس چشام بسته نمیشد یه چند دقیقه ایی گذشت یه دفعه یه صدای نازک دخترونه گفت نباید میرفتی بیرون و انگشت شصت پام انگار کسی گاز بگیره سوخت پتو رو با پای چپم پرت کردم کنار چشام به تاریکی عادت کرده بود دیدم یه موجودی با موهای سیاه و ژولیده پای راستمو دودستی گرفته داره با همون چشمای ترسناک که برق میزنه نگام میکنه.... دیگه چیزی یادم نمیاد . از ترس بیهوش شده بودم .صبح که خواب بیدار شدم جریانو واسه مادرم تعریف کردم با وجود اینکه انگشت پام کبود شده بود گفت خیالاتی شدی خواب دیدی و احتمالا دیروز بازی میکردی پات خورده به جایی گرم بودی نفهمیدی. خلاصه هنوزم من باور دارم اون شب یه خواب نبودم و این اتفاق واسم افتاده

[ دوشنبه 20 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 19 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 22:29 - 1395/2/20
خیلی جالب بود
ممنون

رعنا 19:55 - 1395/2/20
نمیدونم چرا هیچ وقت کسی مخصوصا مامان و بابا ها این چيزارو باور نمی کنن
پاسخ : نه برای اینکه بچه هاشون نترسن زیاد اینو میگن ک خیالاتی شدیم تا ترسمون کم تر شه

Hnaneh 18:42 - 1395/2/20
وای عالیه هم ترسناک هم طبیعی

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)