close
چت روم
نور
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
نور


خاطره ای که میخوام بگم مربوط به یک سال پیش تو یکی از روستاهای اشنویه اتفاق افتاده شب ساعت10ونیم با خاله م رفتیم بیرون اتاقی که دور از خونه بود شبیه تویله تا یکم سیب بیارم وقتی رسیدیم احساس کردیم یه نفر داره با خودش حرف میزنه یه صدایی که نمیشد واضع شنید دره چوبی رو باز کردیم و رفیتیم سمت جعبه های سیب که یهو در محکم از پشت بسته شد خیلی ترسیدیم 2متر به هوا پریدیم بعد چراغا رفتن بخدا هیچ جایی پیدا نبود دسته خالمو گرفتم داشتیم میرفتیم صدایی که شنیده بودیم باز تکرار شد یه جیغ فرا بنفشی کشیدمو خودمو به در کوبیدم سعی کردم بازش کنم ولی نشد روشنایی از پشتمون احساس کردیم خاله م برگشت به لکنت افتاد من که برگشتم با یه نور که شبیه انسان بود روبه رو شدم انقد جیغ زدم که گلوم سوزش پیدا کرد نای ایستادن نداشتم که داییم دروباز کرد براش که تعریف کردم رنگش پرید گفت قدیما اینجا قبرستون بوده فرداش خونشونو فروختن و دیگه سمت اونجام نرفتیم
[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 57 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)