close
چت روم
خانه قدیمی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
خانه قدیمی


سلام من خسرو هستم و مجردم، و تنهایی زندگی میکنم من چند سال پیش خونه ای رهن کرده بودم بزرگ بود و قدیمی ، کمی از مستقلیم گذشت تو اون خونه، به خوبی داشت پیش میرفت که حس کردم من تو خونه تنها نیستم این باعث شد که ترسم شروع بشه خیلی اتفاق ها افتاد که براتون تعریف میکنم، من دور از خانواده زندگی میکردم ، یک روز بارونی خواهرم رو دعوت کردم تا بیاد خونمون تا خونه ی بزرگم رو ببینه، خواهرم که اومد من رفتم مغازه تا کمی خرید کنم ، مث اینکه خواهرم بعد رفتن من تو خونه رو میگشته، که میرسه به اتاقی که کسی داخلش نمیرفت خونه ی من پنج تا اتاق داشت که یکیش مال خودم بود سه تاش واسه مهمون اماده کردم ولی یکیش خالی بود چون وسایل به اونجا نمیرسید، خواهرم می‌بینه یک دختری اونجا دراز کشیده و چادری روش انداخته شده، خواهرم فکر بد به ذهنش میرسه این چیزا، بعد برگشتنم ب خونه خواهرم با تمسخر گفت خب اگه میخواستی اونو به من نشون ندی چرا دعوتم کردی، منم چون موضوع رو نمیدونستم سوال کردم و خواهرم گفت که دختری رو تو اون اتاق خالیه دیده، بعد دسته خواهرم رو گرفتم بردم تو اتاقه و دیدیم که کسی نیست، خواهرم نیش خندی زد گفت این که کاری نداره الان یک جای دیگه قایم شده، بعد با کلی قسم باور کرد که من دختری رو تو خونه نیاوردم، که خواهرم گفت من میرم ولی مواظب خودت باش... این حرفش کمی منو لرزاند، بعد رفتن خواهرم صدایی از اون اتاقه شنیدم صدایی مثل کشیدن چیزی رو دیوار، منم چون کمی مضطرب بودم سریع دویدم سمت همون اتاق چون صدا واضح میومد ، ولی خبری نبود ولی صدا میومد، بعد من برگشتم تو حال که ببینم صدا چیه، که دیدم پلاستیکی که خرید کرده بودم پاره شده و کل وسایلا از رو زمین پخش شده، واقعا داشتم خیس میکردم خودم رو، به دوستم که خونشون نزدیک بود زنگ زدم تا بیاد پیشم، دوستم بعد ده دقیقه رسید. بهش گفتم پیشم بمونه و چیزی از این ماجرا بهش نگفتم، بعد خوردن شام رفتیم پا پلی استیشن تا کمی بازی کنیم ، که برق ها رفت، همه جا تاریک بود حتی دوستم رو نمیدیدم که دستی اومد رو شونم و فشار داد، سریع داد زدم گفتم علی ول کن، که صدای علی رو کمی دور از خودم شنیدم که میگفت بله خسرو چیو ول کنم؟؟؟؟ از ترس داشتم میمردم و شونم داشت له میشد که جیغی زدم از دردم، دوستم با زور خودشو رسوند بهم که ازاد شدم، بعد ازم پرسید چی شده؟ و بهش توضیح دادم، که سریع زیر بغلم رو گرفت و منو برد بیرون، که صدای خنده ی وحشتناکی به گوشم رسید، سریع به علی گفتم توهم این صدا رو شنیدی؟ گفت چه صدایی...گفتم هیچی فقط زود دور شیم، حتی من کلید رو هم بیرون نیوردم، و در حیاط رو بستم... چند شب خونه دوستم موندم و قرار شد برگردم خونه، البته با ترسی که داشتم، موقع برگشتن دوستمم دنبالم بود و ازش خواستم از بالای در بره در رو باز کنه، که خبری نشد هرچی داد زدم جواب نمیداد چند لحظه ی بعد خودمم رفتم بالای در دیدم علی پخش زمین شده ، سریع پریدم زیر و رفتم چند نفر رو پیدا کردم تا کمکم کنه، در چون قدیمی بود با لگد خودم باز شد، دیدیم علی نیستش سریع رفتیم داخل خونه، هرچی گشتیم نبود بعد من یادم افتاد به اتاق خالیه سریع رفتم که دیدم علی اونجاس، و دراز کشیده مثل مرده ها، به بچه ها گفتم بیاین، یکیشون سریع رفت آب اورد و ریخت رو محمد و خداروشکر به هوش اومد، بعد این موضوع این خونه رو پس دادم و رفتم پیش خانوادم، علی میگفت وقتی که پریده تو خونه یکی شونه اش رو گرفته و پرتش کرده زمین اونم با قدرت ، و از درد بیهوش میشه... و من بعد کمی تحقیق فهمیدم که ساکن های قبلی هم تو این خونه هم چیزهای عجیب دیدن، بعد خود صاحب خونه اعتراف کرد که اون دختره روح کسی که کشتنش و روحش اروم نگرفته...

[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 51 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)