close
چت روم
داستان جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن

خونه ما تو یکی از شهرهای مازندرانه به اسم قائمشهر. وارد جزئیات نمی شم مستقیم میرم سر اصل اتفاق.... من و یکی از دوستام که پدرش جنگلبانه و خونشون تو یکی از روستاهای جنگلیه از اونجایی که همیشه سرمون درد میکنه و مشکل داریم افتادیم تو خط پیدا کردن گنج .... دوستم از پدرش شنیده بود که وسطای جنگل یه سنگ خیلی بزرگ و مکعبی هست که قدیم خزانه بوده و توش پر از طلا و جواهراته . اونجوری که دوستم میگفت حتی یه عده ای از اصفهان اومده بودن و با دستگاه فلزیاب آمار سنگ رو گرفته بودن و معلوم شده بود که واقعا توش طلا هست و کلی امکانات و تجهیزات آورده بودن برای سوراخ کردن سنگ و چند تا کارگر هم داشتن و اطراف سنگ چادر زده بودن شبها همون جا میخوابیدن. اما مثل اینکه یه شب یکی از کارگرا ناپدید شده بود و فردا صبح چند کیلومتر اونورتر بیهوش پیدا کرده بودنش و بعد از این جریان کارگرا دیگه حاضر نشدن اونجا بمونن و اون رئیس شون هم دید دیگه کار سخته و به ریسکش نمیرزه بی خیال شده بود.
حالا من و دوستم قصد داشتیم کار نیمه تمام اونا رو تموم کنیم . بعد از کلی مهندسی کردن و نقشه کشیدن یه راه به ذهنمون رسید. یه چکش برقی و یه ژنراتور خریدیم حالا بماند پولش رو با چه بدبختی جور کردیم. 
شب اول : از اونجا که روزها نمی شد کار کرد بخاطر صدای زیاد چکش مجبور بودیم شبها ساعت 12 شب به بعد حفاری رو شروع کنیم. شب اول خیلی کارمون سخت بود باید چکش و ژنراتور به اون سنگینی رو می بردیم بالا واسه همین دوستم یکی از قاطرهای پدرش رو آورد و چکش و ژنراتور رو بار زدیم و راه افتادیم ... من اولین بار بود که میرفتم . اوایل راه معمولی بود دورو ورمون پر از درخت بود و یه راهه باریک که از بین جنگل میگذشت اما هر چی جلوتر میرفتیم راه باریکتر و درختها انبوه تر میشد تا جایی که دیگه علفها و شاخ و برگ درختها رو کنار میزدیم و جلو میرفتیم . به جاهایی رسیدیم که جنگلهای آمازون رو میذاشت تو جیبش . پر از شاخ و برگ و علف تو اون شب ابری که هوا تاریکه تاریک بود و شب قبلش یه بارونی زده بود و همه جا بوی نم میداد. دوستم جاو حرکت میکرد با یه چراغ قوه بزرگ و قاطرهم پشت سرش و منم پشت سر اونا با فلاش گوشی موبایلم جلومو روشن کرده بودم. بعد از کلی راهپیمای و بالا رفتن از کوه رسیدیم به یه محوطه باز که یه رودخانه از وسطش رد میشد و سنگ بزرگ دقیقا به دیواره کوه چسبیده بود.
بعد از رسیدن بارها رو آوردیم پایین و نشستیم رو زمین و دوستم یه کنسرو باز کرد و شاممون رو خوردیم و ساعت حول و حوش 1 شب بود که پا شدیم و ژنراتور و چکش رو بردیم بالای سنگ و به هم وصل کردیم و بعد از اینکه بهترین نقطه رو پیدا کردیم و. علامت زدیم کار رو شروع کردیم نیم ساعت من و نیم ساعت دوستم با چکش کار میکرد. واقعا صدای وحشتناکی داشت مخصوصا که تو اون دشت می پیچید و انعکاسش واقعا گوش خراش بود. یک لحطه که چکش رو خاموش میکردیم یه سکوت خیلی سنگین و دلهره آوری تمام دشت رو میگرفت . ساعت حول و حوش 4 بود که دست از کار کشیدیم و چکش و ژنراتور رو اطراف سنگ یه جایی مخفی کردیم و رفتیم به کلبه دوستم که همون نزدیکی ها بود. یه کلبه چوبی که بخاری داشت . بخاری رو روشن کردیم و خوابیدیم. اینقدر خسته بودیم که نفهمیدیم کی هوا روشن شد. ساعت حدود 7 بود که بیدار شدیم و وسایل ها رو جمع کردیم تا برگردیم پایین. هوا کاملا روشن نشده بود و جنگل نیمه تاریک بود هنوز زیاد از کلبه دور نشده بودیم که رسییدیم به یه دره و داشتیم از کنارش رد میشدیم که یه دفعه از اونور دره صداهای عجیبی رو شنیدیم که همینطور نزدیک تر میشدهر چی صدا نزدیکتر میشد راحت تر میشد تشخیصش داد . یه صدایی شبیه جیغ و داد یه آدم......
همینطوری مات و مبهوت وایساده بودیم و به اونور دره نگاه میکردیم که یهو دوستم داد زد اونجا رو ببین .... باورم نمی شد میدونم شما هم باور نمیکنید یه آدم که موها و ریشش طوری بلند بود که به زمین میرسید و هیچ لباسی تنش نبود و تنش پر از مو بود طوری که سیاه سیاه شده بود و همینطور بالا پایین می پرید و جیغ و داد میزد سنگ میگرفت و پرتاب میکرد اینور اونور... ما خشکمون زده بود . وقتی رسید لب دره و مارو دید یه لحظه وایساد بعد با سرعت خیلی زیادی از دره اومد پایین و به طرف ما شروع به دویدن کرد. من و دوستم تا جایی که میشد به سرعت فرار میکردیم و اون هم پشت سر ما داد میزد و سنگ مینداخت من چند بار خوردم زمین تمام دست و پام زخمی شده بود ولی باز میدویدم و اون آدم جنگلی هم به ما نزدیکتر میشد . به راه که رسیدیم اون هنوز دنبال ما بود تا اینکه دیدم از روبرو یه نفر داره با موتور میاد و اون آدم جنگلی صدای موتورو که شنید فرار کرد و از یه طرف اون موتورسوار هم تا ما رو دید که داریم میدویم طرفش اونم دور زد و فرار کرد ما هم دنبالش تا اینکه رسیدیم به ده و همون جا نزدیکی ده هر دو خوردیم زمین و تقریبا بی هوش شده بودیم
هند. بعد از یه ربع که یه کم حالمون اومد سر جاش پا شدیم و رفتیم خونه دوستم . 
پدر دوستم میگفت اون آدم جنگلی یه دیوانه زنجیریه که از یه دیوونه خونه فرار کرده و رفته تو جنگل و الان 3 4 سالی میشه اونجاس و بعضی ها دیدنش . میگفت اگه شما رو میگرفت تیکه پارتون میکرد ....
قضیه گنج تا یه هفته مسکوت موند و ما ترجیح دادیم که بی خیال شیم ولی تو ادامه داستان میفهمید که اینطور نشد ...
یک هفته ای گذشت و من و دوستم تو این یه هفته با هم تماس نداشتیم. تا اینکه یه روز دوستم زنگ زد و گفت در چه حالی... گفتم امیر جون مادرت بی خیال برو گنجو پیدا کن همش ماله خودت من نمیخوام. گفت بابا خر نشو . حالا اون روز شانسی شد اون طرف اونجا پرسه میزد اصلا اون طرفا نمیاد. منم تنهایی نمیتونم به کسی هم اعتماد ندارم. فوقش یه هفته کاره و بعدش دیگه عشق و حال .... و اینقدر گفت که من راضی شدم. 
قرار شد تفنگ شکاری پدرشو هم بیاره و منم یه قمه با خودم برداشتم تا در مواقع لزوم ازشون استفاده کنیم. 
فردا غروب من و دوستم آماده رفتن بودیم . همه چیز ردیف بود . لباسهامونو پوشیدیم و راه افتادیم . دوستم جلو و من پشت سرش. تا اینکه رسیدیم به سنگ. چون یه کم زود بود ( ساعت 9:30) یه کم نشستیم و استراحت کردیم تا ساعت 11:30.بعد بلند شدیم و چکش و ژنراتور رو از مخفیگاه در آوردیم و بردیمشون بالای سنگ . یه لامپ هم با خودمون آورده بودیم که وصلش کنیم به ژنراتور تا اطرافمون رو روشن کنه و بهتر بتونیم کار کنیم. کارو شروع کردیم و باز نیم ساعت من و نیم ساعت دوستم .... تا ساعت 5 صبح کار کردیم و خیلی خوب پیش رفتیم. یعنی با پیش بینی های ما حداکثر تا یه هفته دیگه میرسیدیم به اتاقک وسط سنگ.
چند شب دیگه هم کار کردیم و هر روز سوراخ عمیقتر میشد تا جاییکه وقتی میرفتیم توش واسه بیرون اومدن باید یکی دستمون رو میگرفت. یکی از شبها ساعت حول و حوش 2 نیمه شب بود و یه بارون خیلی نرمی میزد ( اگه شمال تشریف آورده باشید حتما میدونید منظورم چه جور بارونیه ). دوستم در حال کار کردن بود و کاملا تو سوراخ بود و نه من اونو میدیدم نه اون منو و مطمئن بودم صدای چکش اونقدر بلند هست که حتی اگه داد هم بزنم صدامو نمی شنوه و من هم رو سنگ دراز کشیده بودم و بدجوری خوابم میومد. نیمه خواب بودم که یهو حس کردم یکی داره میزنه به صورتم فکر کردم دوستمه که اومده منو بیدار کنه تا برم تو سوراخ اما چشممو که باز کردم کسی نبود پا شدم و رفتم طرف سوراخ دیدم دوستم داره کارشو میکنه و اصلا حواسش نیست. یه کم ترس ورم داشت اما با خودم گفتم حتما خیالاتی شدم . اومدم و دوباره دراز کشیدم . ولی دیگه خوابم نمیومد فقط چشمامو بسته بودم صداهای عجیبی دور و ورم میشنیدم صدای خنده های بلند که از دور میومد صدای گریه یه زن ... صدای اذان !!! ولی ساعت دو بود و تا اذان حداقل دو ساعت دیگه مونده بود تازه ما اینقدر از اولین روستا دور بودیم که عمرا صداش به اینجا میرسید. پا شدم و با عجله رفتم سمت سوراخ و دوستمو صدا کردم اما نمی شنید واسه همین با دستم زدم رو شونش . اون بیچاره هم با اینکار من بدجوری ترسید و نزدیک بود چکش رو بزنه رو پاش..
چکش رو خاموش کرد و گفت چیه ؟ وقتی صدای چکش قطع شد همه صداها هم قطع شد و یه سکوت خیلی سنگینی همه جا رو گرفت فقط از دور صدای پارس سگ میومد و من همینطوری دهنم نیمه باز مونده بود و به اطراف نگاه میکردم . دوستم آروم زد زیر گوشم و گفت چته ؟ با این کارش من یهو از جام پریدم . نمیدونم چرا ولی یه لحظه ته دلم یه جوری شد . با اینکارم دوستم زد زیر خنده و یه ریز می خندید . منم با عصبانیت به دوستم نگاه میکردم یهو احساس کردم دوستم داره خیلی غیرعادی می خنده و هر لحظه خندش شدید تر میشه و سرشو تکون میداد من داد زدم امیر خفه شو نخند . ولی اون دیگه به طرز وحشتناکی داشت می خندید وسعی میکرد از سوراخ بیاد بیرون اما نمی تونست یه لحظه به دستهای دوستم نگاه کردم که رو لبه ی سوراخ بود باورم نمی شد سه تا انگشت کلفت داشت دستاش خیلی وحشتناک بودن ولی هر چی سعی میکرد نمیتونست بیاد بیرون من عقب عقب اومده بودم و دیگه صورت دوستم رو نمی دیدم فقط دستاش معلوم بود. از ترس همه بدنم می لرزیذ و صدای خنده دوستم هنوز بلند بود و خیلی وحشتناک تا اینکه دیدم دوستم داره با زحمت از سوراخ میاد بیرون نصف بدنش اومد بیرون و بعد کاملا اومد. من دیگه کاملا سکته کرده بودم صورت دوستم انگار سوخته و متلاشی بود نمی تونست رو پاش وایسه و هی میخورد زمین و دوباره پا میشد و میومد سمت من . به سرعت پریدم و تفنگ رو گرفتم و به طرف دوستم شلیک کردم صدای شلیک گلوله تو تمام دشت پیچید و .....
آروم چشمام رو باز کردم دیدم صدای چکش برقی هنوز میاد تند از جام بلند شدم و رفتم سمت سوراخ و دیدم دوستم داره کار میکنه. صداش کردم اما نشنید خواستم با دست بزنم رو شونش اما پشیمون شدم فقط همون بالای سوراخ نشستم و دورو ورم رو نگاه میکردم .
صدای چکش قطع شد و دوستم با آستینش عرق پیشونیش رو پاک کرد و بعد بلند صدام کرد و وقتی جوابش رو دادم جا خورد . گفت من فکر کردم خوابی اینجا چیکار میکنی . قبل از اینکه منتظر حوابم بشه دستشو دراز کرد و گفت کمک کن بیام بالا... من همینطوری نگاش میکردم اونم نگام میکرد گفت معطل چی هستی زود باش دارم از خستگی میمیرم. دستش رو گرفتم و اومد بالا.. یه کم لباساش رو تکوند و به من گفت خوب بیا یه کم بشینیم صحبت کنیم بعد تو برو.... اومدیم نشستیم . امیر گفت : به نظرت چه قدر دیگه کار داریم . گفتم نمیدونم خدا کنه زودتر تموم شه امنیت نداره اینجا . دوستم خندید و گفت : نابرده رنج گنج میسر نمی شود . من گفتم : جم کن بابا واسه من شعر میگه میدونی چی شد همین یه ربع پیش... و بعد ماجرا رو براش تعریف کردم. گفت چرت نگو همش فکر و خیاله . اصلا جن چیه ؟ این چیزا وجود ندارن . من که از این چیزا نمی ترسم . بیا برو سر کارت منم یه چرت بخوابم.
منم چیزی نگفتم و رفتم تو سوراخ و چکش رو روشن کردم. صدای چکش تو سوراخ حبس میشد و چند برابر می شد واسه همین من عملا هیچ صدای دیگه ای رو نمیشنیدم..........
همینطوری حواسم به کارم بود و چیزی نمیشنیدم. نیم ساعتی کار کردم و خسته شدم. چکش رو خاموش کردم و دوستم رو صدا کردم تا بیاد کمکم کنه. چند بار صداش کردم ولی جواب نداد. فکر کردم رفته پایین دستشویی ... منتظر موندم تا بیاد اما خبری نشد. بی خیال شدم و دوباره چکش رو روشن کردم و یه کم دیگه کار کردم ولی خیلی خسته بودم واسه همین دوباره دست از کار کشیدم و دوستم رو صدا کردم بازم جوابی نیومد. دیگه واقعا ترسیدم . تمام سعی خودمو کردم که بیام بیرون اما هر کاری میکردم نمیشد . تمام بدنم بی حس شده بود از خستگی. نشستم رو زمین و به خودم لعنت فرستادم....
رو زمین نشسته بودم و سرمو گذاشتم رو زانوم ... یهو یه سنگ نسبتا بزرگ افتاد تو سوراخ و خورد به دستم. از جام پریدم و بالا سرمو نگاه میکردم یه سنگ دیگه اومد اکه جا خالی نداده بودم میخورد تو سرم و داغون می شدم. بعد از چند لحظه دیدم هر ثانیه داره سنگ میفته تو سوراخ انگار از اطرف سنگ مینداختن توش . با دستام سرمو گرفته بودم و همینطوری سنگای ریز و درشت میخورد به دست و بدنم و صدای خنده های وحشتناک از بیرون میومد و من مونده بودم چیکار کنم تا اینکه تصمیم گرفتم هر جوری شده به هر جون کندنی هست از سوراخ بیام بیرون تمام سعی خودمو کردم پامو گذاشتم رو چکش و بالاخره اومدم بیرون ....
سریع پا شدم و اومد لبه سنگ .... باورم نمیشد تمام تنم یخ زد پاهام سست شد طوری که خوردم زمین... دورو ور سنگ اشباح سفید رنگی بودن که خم میشدن و از زمین سنگ میگرفتن و پرتاب میکردن سمت سوراخ تا منو دیدن همشون یه لحظه مکث کردن و به من نگاه کردن بعد همشون باهم از سنگ دور شدن و بین درختا ناپدید شدن.... 
از جام نمیتونستم تکون بخورم نفسم بالا نمیومد. معلوم بود همین نزدیکیا هستن صداهاشون میومد صداهای عجیب. صدای خنده . پچ پچ کردن . صدای خش خش برگ و بعد صدای خنده . حس می کردم از لابلای درختا دارن نگام میکنن. من خودمو رو زمین می کشیدم به سمت تفنگ تفنگو گرفتم و از جام بلند شدم و داد میزدم کثافتا برید گم شید میکشمتون .... بعد هی دور خودم می چرخیدم همش حس میکردم یکی از پشت داره بهم نزدیک میشه . تو همین حالت انگار یه چیزی بهم خورد و من نزدیک بود بیفتم تا اومدم برگردم ببینم چی بود دوباره از یه سمت دیگه این اتفاق افتاد و بعد صدای خنده دور ورم میشنیدم و هی تنه میخوردم و تند تند شلیک می کردم با هر بار شلیک کردن صدای خنده ها شدید تر میشد تا اینکه خوردم زمین و دیگه نمیتونستم از جام پا شم و تمام بدنم قفل شده بود انگار یکی دستها و پاهامو نگه داشته بود و یکی داشت خفم میکرد هر چی زور زدم حتی یه ذره هم از جام تکون نخوردم تو همون حالت خفگی صلوات می فرستادم ولی هیچ تاثیری نداشت درست تو اوج خفگی یهو دست و پام ول شد و تونستم از جام تکون بخورم. مغزم کار نمی کرد . خدایا چیکار میکردم . اول تصمیم داشتم فرار کنم اما فکر اینکه پامو بزارم تو جنگل تاریک تنم رو میلرزوند. تند تند نفس می کشیدم و اشکم در اومده بود بهترین جای ممکنی که به ذهنم رسید همون سوراخ بود با یه حرکت خودمو پرت کردم تو سوراخ و زود گوشی موبایلم رو در اوردم . دیدم یه دونه آنتن داره شماره خونه خودمون رو گرفتم . زنگ می خورد اما کسی گوشی رو نمی گرفت. داشتم ناامید می شدم که داداشم خواب آلود گوشی رو گرفت و گفت الو .. فقط یه کلمه گفتم توروخدا منو نجات بدید. داداشم گفت تویی ؟ کجایی ؟ بیای خونه بابا بیچارت میکنه . گفتم ببین من ...... تماسمون قطع شد و همون یه آنتن هم رفت . دوباره سنگ انداختن شروع شد. دیگه بیخیال شده بودم و همینطوری نشسته بودم ته سوراخ و سنگا بهم میخوردن سر و صورتم خونی شده بود . داشتم زیر سنگا مدفون می شدم . صدای خنده های وحشتناک رو میشنیدم که دور و نزدیک میشد بعضی وقتها هم صدا از بالای سوراخ میومد و احساس میکردم میان دم سوراخ و منو نگاه میکنن و میرن........ دیگه نایی نداشتم که یهو صدای زنگ موبایلم رو شنیدم . گوشی رو از بین سنگا در آوردم . اونور خط پدرم بود.
پسر تو کجایی ؟ ..............................................
وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو رخت خواب دراز کشیدم و سرم باندپیچی شده و همه بدنم درد میکنه. بعد داداشم رو دیدم که داره با تلفن حرف میزنه ... از جام بلند شدم و به زحمت اومدم سمتش پشتش به من بود یه دفعه برگشت و تا منو دید گوشی رو پرت کرد و از رو صندلی افتاد رو زمین. من خندم گرفت . از اون خنده های بلند و وحشتناک . داداشم با ترس نگام میکرد و با التماس گفت تورو خدا نخند.................
دو هفته ای افتاده بودم خونه و نمیتونستم بیرون برم . تا اینکه بالاخره حالم بهتر شد و از خونه زدم بیرون . اولین کاری که کردم زنگ زدم به دوستم و یه قراری گذاشتیم تو پارک پشت شهرداری ( بچه های قائمشهر میدونن کجا رو میگم) وقتی نشستیم برای چند دقیقه هر دو ساکت بودیم تا اینکه دوستم گفت : عجب شبی بود. باورت میشه ؟ من که همشو یه خواب میدونم .... گفتم : میشه خفه شی ؟ دارم فکر میکنم . یه نگاه چپی به من انداخت و گفت به چی ؟ گفتم : به اینکه تو اون شب کدوم گوری بودی ؟ دوستم خندید و گفت بزار بهت بگم چه بلایی سرم اومد.....
دوستم تعریف کرد . اون شب بعد از اینکه تو رفتی تو سوراخ منم خوابیدم. من آدمی هستم که هر چی هم خسته باشم و خوابم بیاد یه ربع میکشه تا خوابم ببره اما اون شب همین که سرمو گذاشتم زمین خوابم گرفت. یه خواب سنگین..... دیگه چیزی نفهمیدم. تا اینکه سردم شد . و آروم از خواب پا شدم صبح زود بود . هوا تقریبا روشن شده بود. از جام پا شدم و دورو ورمو نگاه کردم یه مدت همینطوری گیج و منگ بودم . من وسط یه راه خاکی بودم که اصلا برام آشنا نبود. لباسام رو تکوندم و یه سمتی رو گرفتم و براه افتادم تا اینکه به یه ده رسیدم و جلو در مسجد نشستم. تا اینکه یه نفر از تو مسجد اومد بیرون . قیافش آشنا بود از من پرسید تو پسر فلانی نیستی؟ گفتم آره . گفت اول صبح اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم گم شدم. اونم به من گفت پاشو بیا و بعد با وانتش منو رسوند خونمون ... بعدا فهمیدم من چند روستا اون طرف تر بودم بعد پدرم ظهر اومد خونه و تمام ماجرا رو تعریف کرد که پدر تو نصف شب اومد در خونه ما و با پدر من اومدن طرف سنگ و تورو بیهوش پیدا کردن و کلی دنبال من گشتن اما خبری از من نبود. بعد پدرم تا ظهر تو جنگل بوده دنبال من و ظهر هم اومد خونه و منو دید و باقی ماجرا .....
من و دوستم با تمام این ماجراها باز آدم نشده بودیمو بازم دنبال این جریان بودیم. البته دیگه گنج رو بی خیال شده بودیم و دنبال چیزای دیگه بودیم . از همه پیرمردهای روستا در مورد اون سنگ پرس جو می کردیم. تا اینکه یه پیرمرد خیلی مسنی که همه میگفتن اون یه چیزایی میدونه به ما گفت با هم بریم اونجا . سه نفری رفتیم نزدیک سنگ ( البته روز ساعت 2 بعد از ظهر ) بعد اون روی سنگ یه چیز مربعی به ما نشون داد و گفت این درشه که طلسم شده و من دقت کردم دیدم آره راست میگه به مرور زمان با خود سنگ یکی شده اما جاش مشخصه. بعد اون پیرمرد گفت که بی خیال این سنگ بشید چون هر چه قدر هم سوراخ کنید به وسطش نمی رسید فقط از طریق درش میتونید وارد بشید که اونم طلسمه. بعد با عصاش به سنگ میکوبید و صدا توش میپیچید . بعد گفت اگر هم درش رو باز کنید باز معلوم نیست که چی بشه.. من پرسیدم یعنی چی ؟ گفت بعضیا میگن توی سنگ پر از گاز سمی و کشندس و هر کی درش رو باز کنه درجا میمیره و یه عده هم میگن توش جن هست.... من و دوستم کاملا بی خیال شدیم و چکش و ژنراتور رو هم فروختیم زیر قیمت و کماکان در حسرت اون گنج هستیم .....

[ چهارشنبه 01 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 30 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)