close
چت روم
داستان ویلا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ویلا


 

 

 زماني تو يك خونه 1000متري زندگي ميكردم كه حالت باغ داشت ساختمون خونه هم ويلا يي بود شنيده بودم قبلا جن ها تو اين خونه بودن و... و يك سري كارايي انجام شده تا رفتن من شبا تفنگ باديمو برميداشتم با سگم ميرفتم دور خونه يك دوري ميزدم ديگه عادت كرده بودم هر صدايي ام ميومد هيچكس نميرفت داداشم ميترسيد بره ولي من چون چيزي نديده بودم نميترسيدم بعضي وقتا سگم يكدفعه به يك سمت مشخص گارد ميگرفت و بي وقفه پارس ميكرد

 

انگار يك نفر جلوي ما تو چند متريمون بود اما من نميديدمش اگه انسان يا گربه و... بود سگ من حمله ميكرد اما وقتايي كه اينطوري ميشد فقط وايميستاد و به حالت گارد پارس ميكرد وقتايي كه تنها بودم هميشه حس ميكردم يك نفر پيشمه حتي سايه اون و ميديدم صداشو ميشنيدم البته صداي حرف زدن نه مثلا اگه ميديدم سايه رفت تو اتاق يك صدايي مثل جابه جايي شي و...

 

 ميومد يك شب هواي اتاقم خيلي سنگين شده بود نميدونم تاحالا براتون پيش اومده حس كنين تو يك اتاق هستين كه هوا به شدت غليظ شده و اصلا رنگش فرق كرده؟خلاصه اخراي شب بود من ميخواستم بخوابم پرده ي اتاقم و كنار زده بودم ولي وقتي دراز كشيدم متوجه جو غير عاديه اتاق شدم

تاحالا اينقدر احساس نزديكي با كسي كه نميبينمش نكرده بودم فوق العاده ترسيده بودم حتي بهتون بگم جرات نداشتم پاهامو از زير پتو بيارم بيرون هر لحظه دعا ميكردم و ارزوم اين بود هوا روشن بشه چه شبي بود واقعا شب بدي بود...

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 01 تير 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 94 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)