close
چت روم
ارسالی از ایمان
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ایمان


سلام ایمان هستم این واقعا راسته که میخوام بهتون بگم ما تو اپارتمان زندگی میکنیم تو اپارتمان اکثرا خونه ها دستشویی تو حاله ، یک شب من تنها بودم خانوادم خونه نبودن من هجده سال دارم، شب بود نزدیک ساعت یک، من چون کمی ترسوهم تو حال چراغ رو خاموش کردم و چراغ دستشویی حموم که مشترک بودن یا یک در رو روشن گزاشتم، تا نور باشه تو حال، من مشغول چت کردن بودم تو تلگرام که متوجه ی شیشه ی در ورودی دستشویی و حموم شدم که یکی پشت شیشه ایستاده کلش بزرگ بود و یک چیزی رو سرش بود مثل لباس پیغمبرا دیدین تو فیلم ها، همونجوری بود ایستاده بود و تکون نمیخورد من ترسیدم ولی چشم از روش برنمیداشتم دهنم وا شد ، که رفت طرف سمت چپ که دستشویی قرار داشت، منم چون هنگ بودم بلند شدم برم بیرون از خونه گفتم الان شبه تمام چراغ ها رو روشن کردم تا ترسم کم تر شه، که بعد نیم ساعت خانوادم برگشتن اون شب تموم شد و دیگه خداروشکر چیزی نشد به هرکیم گفتم میگفت چون تنها بودی توهم زدی...

موضوعات: داستان جن ,
[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 54 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)