close
چت روم
ارسالی از فردی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از فردی


سلام من فردی 15ساله هستم روزی از شب های زندگیم از خواب بیدار شدم هرکاری کردم خوابم نبرد ناگهان صدای مهیبی و بلندی از انباری آمد جوری ترسیدم که نزدیک بود سکته کنم، قلب تندتند می‌تپید. چشم ها سرخ شده بود.با خودم می‌گفتم چرا کسی نشنید صدای بلند را و بیدار نشدند. با خودم گفتم ولش کن خیالاتی شدم حتما،خوابیدم ولی چند لحظه بعد انگار کسی اسمم را صدا میزد این دفعه عصبانی شدم رفتم وبدون هیچ ترسی اطراف حیاط نگاه کردم هیچ چیزی نبود . رفتم خانه در حال رفتن انگار کسی دنبالم میکرد سریع پشتم را نگاه کردم، هیچ چیز نبود.آن موقع بود که فهمیدم یک چیزی من را میترساند.از ترس رفتم زیر پتو.آن قدر زیر پتو ماندم که بدنم پر عرق شده بود. میخواستم پتو را بکشم پایین همین کار را کردم،ولی یک گربه با چشمان براق را دیدم، نمی دانم چگونه وارد خانه شده است.ترسیدم و پتو را کشیدم. گربه را با چشم های بسته با پاهایم که زیر پتو بود زدم ولی احساس کردم، نه گربه است نه جسمی که پای من به آن بخورد، هوای داخل پتو به شدت گرم شده بود برای آن که کمی هوا بیاد کمی باز کردم، ناگهان چشمان قرمز با حدقه ای سبز اطرافش زرد آمد چنان ترسیدم چنان با لگد زدم که حس کردم به دیوار خورد رفتم به سوی پدرم رفتم خوابیدم .دیگر هیچ خبری نبود ولی من هنوز می‌ترسیدم. وبه سختی خواب رفتم. فردا صبح رفتم دیدم جایی که این اتفاق افتاد و دیدم که لباسی سیاه همان جا بوده بود که دیشب نبود و زمین سیاه شده بود شب بعد دیگر هیچ اتفاقی نیافت من دیگر هیچ وقت این واقعه فراموش نمی کنم.

[ دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 65 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)