close
چت روم
کله و موش
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
کله و موش


سلام من مصطفی هستم ۲۷ ساله از استان مرکزی شهرستان میلاجرد و این داستانو تقدیم میکنم ب دوستم حسام،من بچه کشاورزم وسالهای زیادی شبها سرزمین تنها موندم واز شب وتنهایی ترسی ندارم برام عادیه. این داستانی ک میخام تعریف کنم کاملا واقعی هست ومربوط میشه ب دوران اش خوریم من دراستان کرمانشاه گیلانغرب پادگان ثابت خواه معروف ب جهنم سبز دوره خدمتمو سپری کردم ماجرا از اونجایی شروع شد که ما وارد از اموزشی وارد یگان شدیم پادگان مای سایت موشکی داشت که مارو تو تقسیم بندی فرستادن اونجا من که رفتم اونجا کلا پنج تا سرباز بجز من اونجا بودن که چهارتاشون اخرای خدمتشون بود این سایت موشکی دقیقا وسط کوه بود بیرون پادگان بود واز پادگان تا اونجا دقیقا با پای پیاده سی وپنج دیقه راه بود وبخاطر این که وسط کوه بود برق کشی واب نداشت اب وباتانکر میاوردن وبرق هم موتور برق داشتیم که تو هرشب کلا نیم ساعت حق استفاده داشتیم خیلی جای خفناکی هم بود چون کوههای اونجا پر از درختهای بلوط وچیزای دیگس وپر از مارو عقرب هم بود خلاصه یک ماهی بود از خدمتمون میگذشت که بخشنامه اومد که اونجارو جمع کنن به ما دستور دادن که هرروز بریم وسیم خاردارای دور این سایتو ببریم و جمع کنیم ک کار خیلی دشواری بود تغریبا شاید سه کیلومتر بیشتر دور کوهو سیم خاردار کشیده بودن ماهم میرفتیم ولی کار نمیکردیم خلاصه دو ماهم اینجوری ردو بد کردیم در این حین سه تا از سربازا ترخیص شدن و اون دوتایی هم ک موندن اونجا بچه روستاهای اون اطراف بودن وداعم جیم میزدن میرفتن خونشون وتا ی هفته میموندن بعد میومدن خلاصه تواین اسایشگای ما هم چند باری بچه ها سر نماز یا سر پست جن دیده بودن ولی من ب شخصه هیچی ندیده بودم تا اینکه یه روزی یکی ازبچه ها که جیم زده بود یک هفته بیشتر بود که نیومده بود این یکی گفت من میرم ازروستای کاسه گران زنگ میزنم خونشون که تاشب بیاد و من هم از اونجا میرم خونه خلاصه این رفته بود ب اون زنگ زده بودو اونم گفته بوده میام که براش مشکلی پیش میاد ونمیاد که من سه شب تو اون اسایشگاه تنها بودم ن میتونستم ول کنم برم ن میشد بمونم اقا شانس منم موتور برق بنزین نداشت شب زود شاممو خوردمو گرفتم خابیدم هرکاری میکردم خوابم نمیبرد که یک دفعه انگار کسی بالگد زد ب در چون درو قفل کرده بودم از داخل فکر کردم رفیقمه اومده تخته گاز رفتم سمت در دروباز کردم دیدم هیچ کس نیست رفتم بیرون دیدو هیچ کس نیست داد زدم فرهاد اذیت نکن دیر اومدی مسخره بازیم در میاری یکم این طرف اون طرفو نگاه کردم دیدم کسی نیست یک دفع کل موهای بدنم خود بخود سیخ شد تخته گاز اومدم تو اسایشگاه اصلحه رو برداشتم اومدم بیرون دوتا تیر کشقی ازش شلیک کردم باز اومدم داخل اسایشگاهو اصلحمو تو حالت رگبار قراردادم ومصلح کردم خلاصه اصلحه که دستم بود دل و جرعتم بیشتر میشد یکم خوابم گرفت اومدم بخابم دیدم انگار از داخل سالن ی صداهای عجیب غریبی میاد هیچ روشنایی نداشتم که راحت بتونم برم ببینم بجز ی فندک از این چراغ دارا که روشنش کردم ورفتم توسالن اول هیچی نبود برگشتم تو اتاق باز دیدم صدا میاد رفتم نیگا کردم دیدم بازم چیزی نیست وصداهم قطع شدگوشه سالن سه تا گونی نون خشک داشتیم رفتم سمت اون ی دفع دیدم از داخلشون چند تا موش در رفت در اتاق بستم ک نتونن برن اونجا وراه فرار یا سوراخیم اونجا نبود چون کل دیوار وکفش سنگ وموزاییک بود دنپایی رو برداشتم و بانور فندک نه تا موش رو کشتم ویکی رو زنده گرفتم وانداختم داخل شیشه یه دفع ب ساعت نگاه کردم باورم نمیشد ساعت شده بو دووبیست دیقه شب خلاصه اومدم داخل ساکم ایه ایت الکرسی رو برداشتم خوندم وخوابیدم که صبح باصدای وحشتناکی بیدار شدم معلوم نبود خوابم یا بیدار انگار کسی با مشت محکم داخل اتاق کمدی ک بقل گوشم بود رو کوبید که وقتی بیدار شدم کمده میلرزیدبعد یک دفعه ب شیشه با مشت زد که احساس کردم شیشه ترک خورد که از اسایشگا اومدم بیرون با صحنه عجیبی روبرو شدم یک کله ادمی زاد بزرگ با ریش سفید بلند که موشا از دهنش اویزون بودن نگاش ب طرف من بود ودور شد من تا نیم ساعت خوشکم زده بود واون ناپدید شد ودیگه هم تو اون دو شبی که اونجا بودم هیچ اتفاقی نیفتاد راستی اون موشایی ک کشته بودمو رفتم بندازم بیرون همشون ناپدید شده بودن بجز اونی که انداخته بودم تو شیشه ولی جای خونشون مونده بود رو زمین این داستانو واسه هر کس تعریف کردم باور نکرده وکلی مسخرم کردن و خندیدن ولی میتونم قسم بخورم که همه این چیزا اون شب برام اتفاق افتاد

[ پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 86 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
vampire cat girl 12:25 - 1395/2/23
واایی چ تخیلی و حیرت انگییییز,دمت گرم داشی..همه پستات عالین مث خودت..لایک داری..
پاسخ : فدایت اجی جون...عزیزی قابلتو نداره

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)