close
چت روم
داستان کوتاه ولی واقعی از هانیه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان کوتاه ولی واقعی از هانیه


سلام من هانیه ۱۸ ساله از تهران هستم .

این داستانی ک میخوام براتون تعریف کنم به قرآن واقعیته.

 

ما یه روز خانوادگی قرار گذاشتیم رفتیم باغ پدر بزرگمون . مامان بزرگم به پدر بزرگم گف برو چندتا گیلاس از درخت بچین بیار. پدربزرگ منم رف .بعد از پنج دقیقه صدای داد زدنش اومد . من و بابا و عموم رفتیم ببینیم چ اتفاقی افتاده . زبونش بند اومده بود. وقتی یکم حالش اومد سرجاش گف  من اومدم که گیلاس بچینم یه دختر بچه دراز کشیده بود .صداش کردم موهاش رو صورتش بود. چشاشو قشنگ ندیدم. ولی وقتی بلند شد . راهشو مستقیم رف تو  چشمه و رف زیر اب. دیگه هم از زیر اب  نیومد بیرون

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 43 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)