close
چت روم
خانه ی دخترداییم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
خانه ی دخترداییم


این داستان که برات میگم کاملا واقعیه حتی اگه خواستی آدرسش رو بهت میدم داستان از این قرار بود دختر داییم با پسری که خانه شان تو شهرک معلم بود عروسی کرد،بعضی مواقع که میدیدمش ناراحت و افسرده بود برخی اوقات هم مینشست با مادرم و خواهرم در گوشی حرف میزد،تا یک بار موضوع رو گفت خانشان جن داره چند بار خودش دیده که چند تا بچه میان و میرن تو آشپزخانه و وقتی میرفت دنبالشان غیب میشدن،منم خواستم اطمینان بهش بدم که چیزی نیست به همین خاطر گفتم از صد در صد جاهایی که میگن جن داره نود و نه در صد خیالاتی شدن یا یک دلیل علمی براش وجود داره،زهرا اسم دختر داییم هستش گفت باور نمیکنی یک شب بیا اونجا،منم قبول کردم گفتم برای خودم هم جالبه باید حتما از نزدیک قیافه یکی شون رو ببینم همیشه هم افسوس میخوردم که چرا اون سال خانه برادرم فرار کردم،یکم بیشتر تحمل میکردم به تمام پاسخ هام میرسیدم،خلاصه شب ساعت ده رسیدم اونجا،کمی نگاه فیلم کردیم با جواد (شوهر دختر داییم) بعد بهم گفت بخوابم چون صبح زود باید برم سرکار منم نشستم فیلم نگاه کردن البته جواد قبل از اینکه بخوابه بهم گفت اگه چیزی دیدی منم بیدار کن،چون هر دفعه جن ها جلوی چشم زهرا طاهر میشدن اصلا کاری به جواد نداشتن،منم گفتم باشه ،ساعت یک شب بود که دیدم صدا میاد تو آشپزخانه منم رفتم که ببینم جریان چیه،دیدم زهرا با دو سه تا بچه نشستن وسط آشپزخانه دارن با دست لباس میشورن،منم گفتم داری چیکار میکنی این بچه ها کی هستن چرا با دست لباس میشوری مگه لباسشویی نداری،گفت خرابه این لباس ها هم مال بچه های همسایه هستن دارم میشورم گفتم به تو چه مگه پدر و مادر ندارن تو چرا داری این کار رو میکنی چرا این وقت شب میدانی ساعت چنده،از کارش داشتم شاخ درمیاوردم رفتم که جواد رو بلند کنم که دیدم در اتاق خواب باز شد دیدم زهرا با چشمای خواب آلود آمد بیرون یه لحظه ندانستم چی بگم دست جواد کشیدم بالا گفتم سریع بلند شو دویدم تو آشپزخانه دیدم اون کسی شبیه زهرا ست با بچه ها میرن پشت یخچال جواد آمد گفت چه شده گفتم پشت یخچال نگاهی بندازیم رفتیم نگاه کردیم دیدیم به اندازه یک متر پشت یخچال از دیوار فاصله گرفته،برای جواد گفتم که چه شده اونم باید برم پیش دعا نویس،زهرا هم خشکش زده بود،به جواد گفتم برو پیش زهرا تو اتاق بخواب آخه ما تو اتاق پذیرایی خوابیده بودیم زهرا تو یک اتاق دیگه،جواد گفت عیبه مهمان رو تنها بذاریم،به زهرا گفت تو هم بیا امشب تو پذیرایی بخواب،طوری شد جواد وسط خوابید زهرا دست چپ جواد منم دست راست جواد،نیم ساعت گذشت خواب بودیم یهو یکی از رو هر سه تایی مان پرید طوری بود صدای پاهایش محکم میزد رو زمین منم پا شدم رفتم دنبال صدای پا داشت به طرف دری که به حیاط راه داشت میرفت خیلی محکم قدم برمیداشت ولی ما در رو بسته بودیم در اتاق ورودی که از حیاط میای داخل یک راهروی بزرگی داره،رسیدم در اتاق خدا گواهه قشنگ دست گیره در به طرف پایین رفت همون طور هم گیر کرد و بالا نیامد جواد با یک اسلحه شکاری پشتم ایستاده بود،بهش گفتم هر چه هست میخواد بره بیرون کلید رو بیار در رو باز کن،تا خواست کلید رو از روی اوپن بیاره در با چنان شدتی باز شد که مغزی قفل شکست،شیشه اش هم که نگو همش ریخت پایین،زهرا گفت این اولین باره در رو قفل میکنیم هر شب که میخوابیدم صبح بلند میشیدیم میدیدیم در بازه تا اینکه زد به سرمان که در با کلید قفل کنیم که باز نشه،همیشه این در بازه تا امشب جواد زد به سرش که امشب در رو قفل کنه،اگه بزاریم روی هم خود به خود دوباره باز میشه،تیکه شیشه ها رو جمع کردیم من دیگه اطمینان پیدا کردم که چیزی مثل روح بی قراری تو این خانه هست،پیشنهاد دادم به جواد بریم تو اتاق بخوابیم تا صبح بریم پیش دعانویس قبول کرد،رفتیم که بخوابیم به جواد گفتم در همون جوری باز بزار تا صبح قفل با شیشه براش بیاریم،رفتیم خوابیدم اونم چه خوابی تا صبح سر وصدا تو پذیرایی میآمد یکبار صدای جارو کردن میآمد از تو حیاط یکبار صدای دویدن تو پذیرایی،اون شب برام مثل هزار شب گذشت،تا صبح شد اول زهرا بردیم خانه داییم،بعد با جواد رفتیم پیش دعانویس اونم چندتا دعا برامان نوشت گفت بزارین چهار گوشه خانه اونم این کار رو کرد ولی روز بعدش دعاها رو پاره پیدا کرد،هنوزم هنوز اون خانه اونجوریه،البته جواد اسباب کشی کرد از اون خانه بعد از اونا چند نفر دیگه رفتن تو اون خانه ولی بعد از مدتی میرفتن خبر الانش هم دارم که اون خانه خالیه هیچ کس هم نمیره توش

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 15 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 87 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
hosein 17:37 - 1395/6/17
جالب بود.

رعنا 15:32 - 1395/3/15
خیلی خوب بود مرسی
پاسخ : خواهش میکنم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)