close
چت روم
داستان جن،
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن،


من حدود بیست روز پیش ساعت یازده شب طبق عادتم رفتم بخوابم ،اما اون شب با بقیه شبا فرق داشت یه حس عجیبی به من میگفت که یکی داره از مراقبت میکنه و هرجا میرم حواسش به من هست اما من زیاد توجهی نکردمو خوابیدم وقتی که خواب بودم من خوابی دیدم که تا چند لحظه صدام از از حنجرم بیرون نمیومد خواب دیدم در منزلمون که یه اپارتمانه داشتم تلوزیون نگاه میکردم که یدفعه از شیشه کمد متوجه شدم حوله من داره پرواز میکنه با این که توی خواب بودم اما خیلی واقعیت داشت بعد از چند لحظه که داشتم این اتفاق رو نگاه میکردم دیدم یه موجودی عجیب به رنگ سرخ با پاهایی بسیار کشیده و لاغر با موهایی کوتاه و چشمان مشکی درشت به سمت من اومد منم هرگز با دیدنش فرار نکردم و رفتم سمتش و باهاش جنگ کردم خیلی وحشتناک بود. اصلا باورم نمیشد که قدرت من بیشتر از اون بود طوری به کمدم کوبوندمش که نفسش در نیومد بعد اون روی کتف سمت چپم از شدت اسیبی که بهش وارد شده بود چنگ انداخت و من یدفعه از خواب پریدم بعد از دو روز متوجه شدم جای اون زخم ها روی کتف چپم هست مثل یه چاک قدیمی و حالا من از اون روز به بعد حس میکنم خیلی قوی شدم طوری که همه چیز بر رفق مرادمه نمیدونم اون کی بود یا چی بود ولی هر چی بود باید کس مهمی باشه که الان به نظرم میاد بردم شده از اون روز. به بعد چند بار هم خواب دیدم تمام بچه های همون موجود به پای من سجده کردن و من الان از اونا نمیترسم اگر واقعا جن باشن اون طوری که تا حالا گفتن ازشون نیست به نظر من اصلا ترسناک نبودن با این حال ببخشید سرتونو درد اوردم ولی این واقعیته.

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 93 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)