close
چت روم
داستان جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از طرف زری


من زری هستم و تو بدنم جنی هست به اسم زار من اهل بندرعباس هستم این نوع جن خیلی منو اذیت کرده تاحالا ،میخوام چیزهایی که تا الان یادمه رو بهتون بگم اولین شب این بود که تو خونه جشن داشتیم و موسیقی و رقص من اولین اتفاق رو تو برداشتن میوه دیدم خواستم موز بردارم بخورم که دستم پرت شد به عقب ی چیزی مانعم میشد تا موز رو بردارم بعد این موضوع کمی شک کردم که از جام بلند شدم ناخودآگاه و حرکات هایی مثل دیوونه ها انجام میدادم فکر کنم میرقصیدم دستم میرفت بالا و یک حالت خاصی میکرفت و تکون میخورد اونقدر گریه کردم که مادرم فهمید دست خودم نیست اومد منو گرفت اروم شدم تا روز بعد رفتم پیش بابازار ، بابازار یک شخصی هست که خودش باد داره و باد هم همون زاره ولی بدونه درمان، بابا زار کار درمانه زار رو بلده، بخاطره همین رفتم ببینم جن تو بدنمه یا نه ، بهم گفتن چندروز دیگه بیام، موقعش رسیده بود رفتم ساز دهل میزند و یک اواز عرب مانندی میخوندن، بعد چند دقیقه من بدنم شروع کرد به لرزیدن و بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم مادرم میگفت بیهوش نبودی خم شده بودی و سرت رو تکون میدادی و پارچه کشیدیم رو سرت،بابازار بهم گفت درسته زار داری، من خیلی ترسیدم، گفت اگه خیلی اذیتت کردن بیا چون درمانش کمی سخته، منم قبول کردم و عادی زندگیمو میکردم، مادرم قران میخوند همیشه بخاطر همین من وقتی نزدیکش میشدم پرت میشدم به عقب، دونستم که زار از قران میترسه، و دوری میکردم تا اینکه یکی از اقواممون فوت کرد سره تشیع جنازش من تو ماشین بابام رفتم چون سرم درد میکرد و تنها بودم، که بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم پدرم رو دیدم که میگفت چرا تکون میخوردی باز اذیتت کردن؟ پدرم میگفت مثل دیوونه ها رفتار میکردی.... ادامه ی این داستان رو در ادامه ی مطلب ببینید

ادامه مطلب

موضوعات: داستان جن ,
برچسب ها: داستان جن ,
[ یکشنبه 16 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 177 ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)
صفحات وب