close
چت روم
روح دخترک
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
روح دخترک

حدود 10 سال پیش به یه خونه ویلایی نقل مکان کردیم تو شهرک ویلاشهر من زیاد احساس خوبی به اون خونه نداشتم سعی میکردم زیاد خونه نباشم همیشه احساس میکردم یه چیزی اونجا حواسش به ما هست یا صداهای مشکوکی میشنیدم اما هیچکس قبول نمیکرد همه بهم میگفتن توهم میزنی یا تخیلات فکری هستش تا اینکه یکماه بعد از اینکه اسکان ما به اونجا میگذشت شب یکی از دوستام خونه ما بود پایین تخت خواب من خوابیده بود منم دمر خوابیده بودم با موبایلم بازی میکردم بازیم تمام شد موبایلو گذاشتم گوشه بالشم همونطوری چشمامو بستم نمیدونم چه مدت گذشت که احساس کردم یکی از بیرون پنجره اتاقم که رو به حیاط بود با یه صدای واضحی گفت دخترم شب میری خونه مردم زود برگرد خوبیت نداره من یه لحظه خندم گرفت ساعت دو نصفه شب تازه میگه خوبیت نداره پیش خودم گفتم صبح به رفیقم بگم چه همسایه های باحالی داریم تو همین فکر بودم با خودم یه لحظه دیدم لای پنجره باز شد اومدم ببینم چرا متوجه شدم بدنم کاملا از کمر به پایین کار نمیکنه نمیتونم تکون بخورم فقط زور زدم گردنمو چرخوندم دیدم یه دختر تقریبا شونزده ، هفده ساله رو پام نشسته با لباس سفید موهاش بلند از بغل ریخته رو شونه هاش و خیره منو نگاه میکرد سرمو برگردوندم موبایلمو بردارم موبایلو برداشتم اما دستم حس نگه داشتن نداشت و از دستم افتاد یهو یه حالت نچ نج کرد هر چی داد میزدم دوستم بیدار شه اونم اصلا انگار هیچی نمیشنید چند بار سرم برگردوندم برگشتم دیدم همون حالت اینقدر زیر لب بسم الله کردم یهو با تمام توانم برگشتم دیدم هیچکس نیست فرداش باب آشنایی با پسر همسایه بغلی باز کردم ازش پرسیدم اینجا چیز عجیب و غریب چیزی شماها ندیدید یا نشنیدید کلا گفت نه فقط جالبه بهت بگم چند ساله این خونه خالیه کسی هم نمیومد زندگی کنه چون چهار سال پیش یه شب دزد اومد همشون بستن کردن تو حموم بعدشم بابای خانواده رو کشتن بعد از این جریان دختره خانواده هم خودکشی کرد من پرسیدم چند ساله بود گفت شونزده ، هفده ساله بود خلاصه بعد از اون جریان من چندین بار دیگه هم دیدمش اما هیچوقت اذیتم نکرد فقط خودشو بهم نشون میداد جز یبار که رو تختم نشسته داشتم مجله میخوندم شب بود یه لحظه احساس کردم خوابم گرفته و سردمه یهو دیدم مادرم داره خفه ام میکنه که یهو با زور خودم از اون حالت خارج کردم که سریع رفتم بیرون از اتاقم دیدم مادرم خواب هستش

[ سه شنبه 24 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 64 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)