close
چت روم
داستان ارسالی از قاسم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از قاسم


سلام این داستانی ک براتون می نویسم از خودمه و ساخته ی ذهنم نیس... اسم من قاسمه در حال حاضر 17 سالمه و میخوام ماجرایی رو براتون تعریف کنم ک برا وقتیه ک 14 سالم بود. شب بارونی ای بود رعد و برق ب طور وحشتناکی غرش می کرد اون شب دایی پدرم از مکه برگشته بود وپدر ر مادرم هم به مراسمشون رفته بودن منم حال مراسم رو نداشتم واسه همین رفتم پیش مادر بزرگم قرار بر این بود ک بعد از مراسم بیان دنبالم و ببرنم ... ساعت حدودا 10 شب بود و منم منتظرشون بودم چون خونه مادر بزرگم چیزی برا سرگرمی نبود و منم حوصلم بیشتر ا هر دقیقه قبل سر میرفت با کلی فکر و دیدن تلوزیون ساعت رسید به یازده با خودم فکر میکردم نکنه رفته باشن خونه و منو یادشون رفته بود(از اونجایی ک پدرم حواس پرت بوده و کم حافظه و منم فقط ب پدرم گفتم بیاد دنبالم) کلی با خودم کلنجار رفتم ک برم خونه یا ن میخواستم برم میترسیدم میخواستم بمونم خوابم نمیبرد... گیج شده بودم نمیدونستم چ کنم منتظر موندم تا پدر بزرگم ک راننده ی کامیون و بوده داشته بار بری میکرده برگرده ساعت 12 شب بوده و رعد و برق بیشتر میشده و هوام سرد تر دیگه صبرم لبریز شده بود و ترسمو کنار گذاشتم و خودمو راضی کردم برگردم ما تو روستایی تو مازندران زندگی می کنیم و توی روستا یه حموم خرابه ی قدیمی وجود داره ک من ازش میترسم چون میگفتن اونجا جن داره ب خاطر همین تصمیم گرفتم از جاده فرعی برم... بارون هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد ترس منم بیشتر... واسه همین سعی کردم بدو ام و با هر سرعتی میتونم برم شروع کردم دودن بارون خیلی شدید میبارید منم وقتی می دویدم مث گوله های سنگ ب گونه هام برخورد میکرد و دستمو گرفتم جلو صورتم تا کمتر حسش کنم درد شدیدی تو صورتم ایجاد شده بود و با تمام خستگیم تو اون جاده فرعی طولانی سریعتر دویدم و توی اون بارون خوردم زمین ساعت شده بود 12/45 منم لباسم خیلی کثیف شده بود در همین حال ک افتادم ب پشت سرم نگاه کردم و دیدم یکی با صورتی ک روش با موی سیاه رنگ پوشیده شده و لباس بلندی و ریشی سیاه با چن تار خال مو سفید وسطاش رو دیدم چش و دهنش معلوم نبود چون با مو پوشونده شده بود و در همین حال ک خشکم زده بود صدای پاهاشو ک زیر لباس بلندش بود رو شنیدم در حالی ک میدوید صدای سم اسب داشت منم خیلی ترسیده بودم و میخواستم داد بزنم میدونستم همه خوابن بنابر این تنها کاری ک ب ذهنم رسید فرار کردن بود و بعد از گفتن بسم الله با تموم سرعت پا شدم و دویدم همینطور میدویدم ک احساس کردم یکی میگه وایسا ب دور و برم نگاهی کردم (درحالی ک میدویدم)نور چراغی ک تو عابر پیاده وجود داشت باعث شد تا سایه ای رو از یکی ک قدش خیلی بلنده و موهاش مث دم اسب لخت بوده و وقتی شروع کرد ب دویدن تکون میخورد رو دیدم و دلم مث گنجیشک میزد و چن تا قدم مونده بود تا خونمون ک با هر سرعتی ک داشتم دویدم و با هر زوری ک داشتم به در کوبیدم تا بازش کنن و وقتی بابامو با چشای پف کرده و نیمه باز دیدم هلش دادم و خودمو انداختم تو حیاط و بابام همینطور مات و خیره بم نگاه میکرد و با تموم سرعت ب خونه رفتم و کاپشنم ک خیلی گلی شده بود به علاوه شلوارم ک انگار تو چاله پر از گل شسته باشنش رو تعویض کردم در عرض زمانی شاید کمتر از دو دقیقه و با همه ی سرعتم ب طرف دشک و متکا و پتوم رفتم و از توی کمد درشون اوردم و با سرعت خودمو پرت کردم توش و پتو رو تا خرخره کشیدم بالا و با هزار تا بسم الله اون شب لعنتی رو ب پایان رسوندم...

[ سه شنبه 24 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 77 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)