close
چت روم
داستان100درصد واقعی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان100درصد واقعی


با سلام… داستان من یک داستان ۱۰۰% واقعی هست… دوست من … در یک خانه قدیمی در قوچان زندگی می کرد و درس می خواند و دانشجوی قوچان بود و هست… سجاد با دوتا از دوستانش اونجا زندگی می کرد به اسامی محمد و علی… از در کوچه که وارد خانه می شدیم یک رهرو بود و ظرفشویی درون همین راهرو بود و در انتهای راهرو یک اتاق سمت چپ و یکی سمت راست که اتاق سمت چپی مثل انبار بود و درون آن یخچال و رختخواب و خرت و پرت های خودشون رو گذاشته بودند و در اتاق سمت راست زندگی می کردند و درس می خواندند و در انتهای راهرو درب حیاط بود که درون این حیاط درخت بید بزرگی وجود داشت که منظره ترسناکی داشت… درب های اتاقها هیچ چفت و قفلی نداشت و هیچوقت کیپ نمی شد و موضوع جالب این بود که اتاق سمت چپ بارها باعث ایجاد حالتهای عجیبی در بچه ه شده بود و هر سه به این امر اشاره می کردند که این اتاق هروقات میریم توش یک پایی میخوریم… … اینگونه تعریف کرد: داشتم تو اتاق چپی میکروبیولوژِی میخوندم. بچه ها داشتن تو اتاق پاسور بازی می کردن. یه لحظه می خواستم برم یه سری بهشون بزنم که یکدفه دیدم در داره خود به خود بسته میشه.در کیپ کیپ شد و من تعجب کردم.اومدم درو باز کنم هرچی کشیدم باز نشد.همونجا حس کردم یکی پشت سرم هست.برگشتم و وحشتناکترین صحنه کل زندگیم رو دیدم. یک زن لخت با پوستی چروکیده چهارزانو ته اتاق نشسته بو و موهای مشکیش یکطرف صورتش رو پوشونده بود.داشتم سکته میکردم.زن یه صدایی مثل هوووووووووووووم از خودش در میاورد و بهم نزدیکتر میشد بدون اینکه راه بره.انگار تو همون حالت داشت پرواز می کرد اما خیلی نزدیک به زمین بود و انگار داشت سر میخورد.لامپ اتاق نورش کم شد و یکدفه از بینی و گوشاش خون زد بیرون.زبونم قفل شده بود و نمیتونستم بسم الله یا سوره ای بخونم.صدای بچه هارو از پشت در میشنیدم که میگفتن … چیکار میکنی؟چرا لامپ اینجوری شده؟درو چرا گرفتی؟باز کن درو… من نمیتونستم تکون بخورم و اون زن با اون صدا و خونی که از گوشها و بینیش در میومد به من نزدیکتر شد تا اینکه علی در رو از پاشنه با لگد در آورد و اومد تو و من همونجا بیهوش شدم.زن تقریبآ چسبیده بود به صورتم. تو بیمارستان به هوش اومدم و گفتم ساکم رو بیارین من میرم مشهد.دیگه اینجا نمیمونم و همین کار رو کردم.حالا یک خونه جدید اجاره کردم تو قوچان و علی و محمد هم با من هستن. زندگی … کاملآ تحت تاثیر اون حادثه قرار گرفته.وقتی میره حموم در رو باز میذاره و یک چیزی میذاره جلوی در و همیشه یکی باید پشت در دسشویی باشه وقتی اون اونجاست و همیشه باید بین دو نفر بخوابه و چراغ هم روشن باشه.دیگه فیلم ترسناک نگاه نمیکنه و اعصابش بسیار ضعیف شده. جالب اینجاست که وقتی اون پیش بهترین دکتر روانپزشک مشهد رفته دکتر در پایان معاینات و شنیدن داستان اون این جمله رو گفته: ((من نمیتونم کاری برات بکنم.پسرم تو جن دیدی!!!)) البته منظور دکتر این بوده که … مشکل روانی نداشته و البته که براش قرص آرامبخش نوشته. من دوست دیگه ای هم دارم که اون وضع عجیبی داره و از ۱۰-۱۲ سالگی تا الان که ۲۱ سالشه بطور مداوم مورد حمله و آزار و اذیت موجودات ماورایی قرار میگیبره و وضعش اونقدر خراب شده که گاهی از داروهای روانگردان واسه بی خیالی استفاده میکنه. #پایان

[ یکشنبه 22 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 131 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
هاجر 2:30 - 1396/2/28
خیلی.جالب.بودوترسناک.

فاطمه 16:50 - 1395/1/22
خخخخ چه باحال

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)