close
چت روم
.....
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
.....


یك روز دوست همكارم )لورا( از من خواست همراهش به فروشگاه و دفتر یك فالگیر بروم. من هم كه تا آن زمان به چنین جایی نرفته بودم قبول كردم و با اتومبیل او به راه افتادیم. وقتی به فروشگاه رسیدیم لورا داخل دفتر رفت تا در خصوص مسائل خصوصی با فالگیر مشاوره كند. من هم در قسمت فروشگاه ماندم و به لوازم گوناگونی كه اغلب مربوط به كف بینی، فال و... بود نگاه كردم. وسایل جالبی آن جا پیدا می شد. ناگهان چشمم به یك گوی بلورین افتاد كه بسیار زیبا بود. تصمیم گرفتم آن را بخرم. دسته چكم را بیرون آوردم و یك برگه از آن را پر كردم و كندم البته برای خرید با چك باید به فروشنده كارت شناسایی نشان می دادم. من هم گواهینامه رانندگی ام را از كیف پولم بیرون آوردم و به او نشان دادم و درست مثل همیشه دوباره آن را با دقت سر جایش گذاشتم. ملاقات لورا با فالگیر طولانی شد و من برای این كه سرم را گرم كنم چند بار از اول تا آخر فروشگاه را تماشا كردم. ناگهان برای نخستین بار چشمم به یك )تخته وی یا(ی مدور افتاد. شكل عجیبی داشت، انگار مرا به سوی خودفرا می خواند. روی آن دستی كشیدم هیچ اتفاقی نیفتاد ولی احساس می كردم باید از آن دور شوم. یادم افتاد كه باید خداحافظی كنم. تا آن زمان تخته وی یا ندیده بودم ولی در جایی خوانده بودم كه وقتی كارمان با آن تمام می شود باید بگوییم)خداحافظ( و این خیلی مهم است. دوباره با صدای بلندتری گفتم )خداحافظ..... ( درست بالای تخته، یك موبایل آویزان بود. متوجه شدم كه وقتی خداحافظی كردم موبایل تكانخورد. اهمیتی به آن ندادم. فكر كردم حتماباد آن را تكان داده است هر چند كه هیچ نسیمی را احساس نكرده بودم. به هر حال به قسمت جلویی فروشگاه رفتم و با فروشنده كمی حرف زدم. چیز دیگری توجهم را جلب كرد و خواستم آن را هم بخرم ولی در كمال تعجب متوجه شدم گواهینامه ام در كیف پولم نیست. از خرید منصرف شدم و به دنبال گواهینامه گشتم ولی اثری از آن نبود. بالاخره جلسه ملاقات لورا تمام شد و از آن فروشگاه عجیب خارج شدیم. باید دوباره به محل كارمان باز می گشتیم چون اتومبیل من در پاركینگ آن جا پارك بود. در طول راه بازگشت، با این كه تمام شیشه ها كاملا بسته بودند ورادیو هم روشن نبود ولی صدای هیاهومانندیدر فضای اتومبیل می پیچید به طوری كه برای شنیدن حرف های یكدیگر باید تقریبا داد می زدیم. لورا كه حسابی تعجب كرده بود، گفت: )چرا این طوری شده است؟( گفتم: )حتما باد است.( ولی او جواب داد:)نه من صدایی شبیه به صدای فلوت یا سوت می شنوم.( از حرفش تعجب كردم ولی در همان زمان از سمت راست سرم صدای فلوت به گوشم خورد. برگشتم ببینم كسی آن پشت نشسته است ولی كسی نبود. ترسیدم ولی با تحكم گفتم:)همین الان بس كن.( صدای فلوت و صداهای دیگر یك دفعه قطع شدند. لورا می گفت تا به حال چنین چیزی را ندیده است. من هم نمی دانستم آن چه بود ولی هرچه بود تن ما را حسابی لرزاند.به محل كارمان رسیدیم و از یكدیگر خداحافظی كردیم. من هم سوار اتومبیل خودم شدم و به سمت خانه حركت كردم. در تمام مدت احساس می كردم تنها نیستم و كسی خیره به من نگاه می كند. وقتی به خانه رسیدیم داشبورد اتومبیل را باز كردم تا تقویم كارهای روزانه ام را بردارم و در كمال تعجب دیدم گواهینامه ام آن جا لای تقویم است. چطور سر از داخل داشبورد درآورده بود، هرگز نفهمیدم. ولی همیشه احساس می كنم این موضوع و آن صداها به تخته وی یای درون فروشگاه مربوط می شود. وقتی بار دیگر لورا از من خواست همراه او پیش فالگیر بروم مودبانه پیشنهادش را رد كردم. پایان...

[ شنبه 21 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 49 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)