close
چت روم
داستان
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان


🌜 ساعت 2 بامداد بود که تو حیاط نشسته بودم کنار حوض بزرگ، این خونه رو هم دو سه ماهی بود که خریده بودیم؛ خونه مال یه پیرزن مرده بود... یک لحظه که به آسمان نگاه کردم ماه رو دیدم ناگهان یک قطره خون از آسمان در حالی که به ماه نگاه می کردم افتاد رو پیشونی من و من کمی ترسیدم. باد شدیدی وزید و در خونه باز و بسته میشد. رفتم خونه تا بخوابم پتو رو که از رو تختم برداشتم یک قطره خون روی تشکم بود، اهمیت ندادم و دراز کشیدم. ولی واقعا ترسناک بود اصن نمی تونستم بخوابم که ناگهان صدایی منو صدا زد، صدای یه پیرزن بود انگار از جام بلند شدم. پنجره اتاق بزرگم باز شد و باد وارد اتاقم شد. آن پیرزنی که خانه شو از بچه ها خریده بودیم منم که فقط عکسش رو دیده بودم با لباس عروسی که چند قطره خون پاشیده بود وارد شد، و گفت: « این خانه، اتاق و تخت مال من است، برو بیرون من هم که خیلیترسیده بودم از اتاق خارج شدم و رفتم اتاق پدر و مادرم دیدم که آنها زیر پتو هستند پتو رو که از رو شون برداشتم دیدم گردنشون رو بریدن و تخت پر از این خونه، برگشتم دیدم پیرزن با یه تبر وارد شد و در حالی بود که میخواست گردنم رو بزنه. از خواب بلند شدم ❄❄❄ ولی یک قطره خون واقعا روی پیشانیم بود. #پایان�

[ جمعه 20 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 39 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 20:32 - 1395/1/20
چه جالب!!!!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)