close
چت روم
داستان جن قسمت دو
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن قسمت دو

#قسمت_۲ خب الان میخوام ادامه ی داستانمو بگم همونجور که اگه یادتون باشه من از دست اون جن پلید برگشتم به خونه و اون موضوع رو به کسی نگفتم و پیش خودم موند ک چند وقتی گذشت از اون ماجرا ی روز قرار بود فامیلای دور بابام اینا بیان خونمون خلاصه اومدن ک بعد از شام داشتن حرف میزدن از قدیما که ماجرای جن شروع شد همه ی نوع داستانی تعریف میکردن منم نتونستم خودمو کنترل کنم اون موضوع رو بیان کردم چند روز بعد قرار بود با خانوادم برم پارک گردش تو این فکر بودم ک نکنه چون من ماجرا رو به همه گفتم اون جنه بیاد منو اذیت کنه؟ تو ماشین نشسته بودم در حال حرکت ک یهو چشمم خوابش برد داشت میسوخت تو خواب و بیداری که نه بی حال بودم داشتم جاده ها رو نگاه میکردم که یک دفعه دیدم ی سگی داره انگار ی چیزیو پاره پوره میکنه پشت درخت هم بود ندیدم درست کمی جلوتر که رفتیم سگه معلوم نشد یعنی درخت رو به روم اومد و نزاشت سگه رو ببینم باز هرچی نگاه کردم اثری از چیزی نبود یاد اون ماجرا افتادم و خدا خدا کردم اتفاقی نیوفته باز که یهو دیدم بابام ترمز زد انگار همون سگه اونجا داره جون میده و رو زمین افتاده تا اینو دیدم به بابام با داد و هوار گفتم زود برو ،برو سریع بابامم دید که من از ی چیزی خبر دارم سریع گازو گرفت و رفت هیچی ازم نپرسید تا اینکه رسیدیم به یک پارک ک تو محلی بود به نام اوباد گنو البته بگم هوا نزدیکه تاریکی بود پیاده شدیم از ماشین و من بدو بدو کردم طرف تاب و سرسره که دیدم حسن نشسته رو تاب و خلوته طرف پارک من کمی شوکه شدم که به روم خندید و گفت عه محمدرضا توهم اومدی اینجا بازی کنی منم کم کم باورم شد خود حسنه اخه اون اجنه صداش وحشتناک بود رفتم کنارش رو تاب نشستم و تاب خوردم که بعد از کمی تاب خوردن حسن صدام زد گفتم بله که یهو دیدم صداش مث همون موجود شد دیگه داشتم خودمو خیس میکردم بهم گفت تو نباید به کسی چیزی میگفتی بعد از کمی شوک بودنم دیدم داره گریه میکنه منم نمیدونستم بترسم یا اینکه بپرسم چشه تا خواستم دهنمو وا کنم دیدم نیشش خیلی باز شد یعنی دهنش از دهن یک ادم معمولی بیشتر باز شد و میخندید با صدای وحشتناک منم دیگه اه چیزی نداشتم و خواستم بلند شم برم پیش بابا و مامانم که داشتن وسایل از ماشین بیرون میوردن از تاب ک بلند شدم دیدم اون موجوده نیست گفتم بهترین زمانه برای فرار کردن بلند شدم و دوییدم به طرف بابام و مامانم که متاسفانه پیش ماشین نبودن منم دیگه اشکم در اومد فهمیدم رفتن یک جایی پیدا کنن تا رو زمینی بندازن منم داشتم دنبالشون میگشتم که یک پیرزنی رو دیدم ازش خواستم دنبالم بیاد تا منو برسونه به خانوادم خلاصه داشتم پشتش حرکت میکردم که یهو سر از یک جایی در اوردم انگار بیهوش شده باشم و منو ببرن جایی وقتی بلند شدم از رو زمین دیدم بالای کوهم دیگه واقعا ریده بودم ببخشید البته بی ادبی میکنم حق بدین که همون پیرزنه پیداش شد تا دیدمش جا خوردم فهمیدم خود جنس دیگه اون موقع چیزی برام مهم نبود ازش پرسیدم توروخدا چی ازم میخوای چرا منو اذیت میکنی که دیدم نشست رو زمین و گفت یکی از جدت که جن گیر ماهری هم بوده تنها بچه ی منو کشته من با گریه و زاری ازش پرسیدم اخه من چرا من چه گناهی کردم برو یقه ی خودشو بگیر بعد یک چند دقیقه ای ساکت شد و گفت ببین پسر من کاری باهات ندارم طرف حساب من یکی دیگس ولی من ازت یک چیزی میخوام اگه انجام دادی ولت میکنم منم گفتم چکاری گفت قبول میکنی یا نه گفتم شاید من نتونم باید بدونم چی میخوای؟ و دوباره گفت قبول میکنی یا نه منم دیدم چاره ای ندارم گفتم قبول چی میخوای از جون من گفت من الان میبرمت پیش مامان و بابات و هیچ حرفی نمیزنی بهشون و چیزی که میخواستم ازت اینه که بری یک قران برام بیاری و بزاری پشت خونتون .... #این_داستان_ادامه_دارد......

[ یکشنبه 15 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 47 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 23:50 - 1395/1/17
ما منتظريماااا!
منتظر داستان هاى ترسناك و جديد!!!
پاسخ : چشم حتما

فاطمه 16:58 - 1395/1/15
ينى اين اقا الان كه داره اين ماجرا هارو به ما لو ميده دوباره اون جنا ميان سراغش؟؟؟؟:
O
دستى دستى داره خودشو بدبخت مى كنه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)