close
چت روم
داستان جن قسمت یک
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن قسمت یک

#قسمت۱ سلام من محمد رضا هستم از بندرعباس این موضوعی که میخوام بگم برمیگرده به وقتی ک من سیزده سالم بود یک روز عید تو باغ بودیم منو پسر خاله هام و پسر عمه هام و خانواده خلاصه کمی گذشت ک شب شد منو پسر خاله و عمه هام داشتیم توپ بازی میکردیم که یهو پسر خالم حسن توپو شوت کرد افتاد زیر درختا اونجایی که ما بازی میکردیم از زمین باغ بالاتر بود خلاصه کسی نرفت توپ رو بیاره من مجبور شدم برم ب طرف درخته ک رفتم تا توپ رو بردارم دیدم درخت داره تکون میخوره اولش ترسیدم دیدم شاید باده بالاخره با ترس رسیدم زیر درخت هر چی گشتم توپ رو پیدا نکردم بیخیاله توپ شدم ک رومو برگردوندم دیدم توپ رو ب روم روی زمینه کمی تعجب کردم اخه من دقیقا دیدم که توپ افتاد زیر درخته تو فکر بودم دیدم که یکی از پشت منو هول داد افتادم زمین و کمی پام زخمی شد داشتم گریه میکردم که دیدم توپه دور تر شده فهمیدم که ی خبرایی هست گذشت کمی از ناله کردنم که دیدم حسن اومده زیر پیش من کمک کرد بلند شم و من چیزی بهش نگفتم از اون موضوع بعد توپ رو اشاره کرد که بریم بیاریمش نزدیک توپ شدیم دیدم حسن دوید به طرفه توپ و توپ رو برداشت رفت لای درختایی که چوب نداشتن برای ارتفاع منم حوصله نداشتم داد زدم ک بیا بیرون حسن هیچی نشد اشکم در اومده بود ک بلند تر داد زدم گفتم حسن! ک دیدم پسر خالم (حسن) از بالا صدام زد گفت چیه من تا اینو فهمیدم که اون حسن نبوده ترس بدنم رو لرزوند بی حس شده بودم که داشتم میرفتم سمت بچه ها که دیدم همون حسن یا از ما بهترون اومد رو به روم با ی صدای وحشتناکی بهم گفت بیا بریم بازی کنیم و یک خنده ی وحشتناکی کرد و دوید منم که دیگ طاقت هیچی نداشتم بیهوش شدم وقتی بهوش شدم دیدم زیر درختم دیگه داشتم خدا خدا میکردم و اشک رو چشام قله میزد ک کمی نگذشت دیدم اون موجود بازم سر و کلش پیدا شد تا دیدمش ازش التماس کردم ک ولم کنه و پرسیدم چی میخواد ازم بازم اون خنده ی دل ریزانشو کرد و گفت ببین پسر من فقط ازت یک چیزی میخوام که اگه انجام ندی تورو با خودم میبرم ساکت شدم ماتم زده بود که یهو اون یک جیغ بلند زد و غیب شد منم تا دیدم نیست سریع دویدم تا اومدم بیرون از درخت دیدم یک جایی اومدم که تاحالا ندیدم یعنی برام غریبه بود اونجا دیگه اه راه رفتن نداشتم که از هوش رفتم دوباره که بهوش اومدم دیدم یک پیرمرد منو برده خونش اون پیرمرد رو میشناختم البته موضوع رو بهش گفتم اونم گفت که میدونم اون جنه و هر موقع یکی رو اذیت کرده بهم غذا داد و منو برد پیش بابا بزرگم و ازم خواست که این موضوع رو به هیچکی نگم دلیلش هم این بود ک اگه میگفتم شاید اون یکی از جدتو بازم اذیت کنه اون پیرمرده گفت من چیزی نمیدونم حقیقت داره یا نه این قسمت اول داستانم بود خیلی اتفاقا افتاده برام بعد این موضوع که بعد براتون تعریف میکنم

[ یکشنبه 15 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 69 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 16:41 - 1395/1/15
باور كن وجودشونو موقع خواب دورم حس مى كنمشکلکشکلکشکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)