close
چت روم
مادر
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
مادر


مادرم را ۶سال پیش از دست داده ام .... تنها در خانه بودم و باران شدیدی میبارید.. صدای رعدوبرق رامیشنیدم که ناگهان احساس کردم از جایی به پایین پرت شدم .. لحظه ای مرگ مادرم جلوی چشمانم آمدمادرم رامیدیدم درقبرش بود صدایی از آن قبر بگوشم میرسید آرام و غمگین‌.. تلفن زنگ خورد...مادرم بود .. باصدایی ضعیف چیزی میگفت.. فریاد زدم :مادررررر بلندر تررر بگو ولی او زمزمه ای آرام میکرد.. ترسیده بودم و غمگین آه خدای من.. مادره من که سالها پیش مرده است.. شاید دیوانه شده ام.. چشم هایم را بستم ..مادرم را دیدم ..کناره قبرش ایستاده بودم .. ازقبر صدای ناله هایی غمگین میشنیدم وحس میکردم که مادرم در عذاب است.. چشم هایم را بازو بسته کردم بازهم تصاویر محو نمیشد.. بدنی تکه تکه دیدم و صدای ناله های پی در پی.. اشک ریختم و نگاه کردم.. سرم را روی قبر گذاشتم وگوش کردم.. او ناله نمیکرد.. چیزی میگفت.. دیوانه وار در آن تاریکی فریاد زدم مادر بلند تررررر... قلبم شکست میدانستم که نمیتوانم کاری کنم از جایم بلند شدم و صورتم راشستم .. تلوزیون را روشن کردم برنامه ای در حال پخش بود که ناگهان برفک تمام صفحه را پوشاند.. حالا من درخانه ی خودم نبودم ودر خانه ی پدرم بودم شوهرم هم نبود تنها بودم کسی در زد دوستم بود.. ولی من در را باز نکرده بودم بیرونش کردم نرفت ‌.. ترسیده بودم برای آرام کردنه خودم آیة الکرسی خواندم که ناگهان متوجه ی ناله ی دردناک دوستم شدم متعجب و ترسیده گفتم بسم الله الرحمن الرحیم دیدم که از زیر پاهای ان شخص که بظاهر دوسته من بود آتشی زبانه کشید و او سریع از این خانه رفت... ترسیدم پدر وهمسرم نبودند.. چندین نفر وارد حیاط خانه امان شدند .. همسایه هایمان بودند.. ولی عجیب بود.. آنها بظاهر انسان بودند خواستم آیه ای بخوانم ولی انگار حافظه ام پاک شده بود.. هیچ کلمه ای از قران یادم نمیآمد و اگر چیزی یادم بود نمیتوانستم بگویم انگار لال شده بودم.. آنها به من نگاه میکردند و هیچ عکس العملی نشان نمیدادند... نمیدانستم از من چه میخواهند.. نمیدانم چقدر دراین حالت بودم که به ناگاه گفتم بسم الله.. دیدم از زیر پاهای همه ی ان افراد اتشی دیده شد و کمی سوختند ولی بازهم نرفتند.. هزاران بارتکرار کردم بسم الله‍ و جز این ذکر هیچ آیه ی دیگری نه به ذهنم میرسید نه بر زبانم جاری میشد.. انقدر این ذکر را تکرار کردم تا آنها رفتند.. اما دقایقی بعد... گروهه دیگری امدند‌‌.. همه اشان را میشناختم.. ولی انها انسان نبودند.... بازهم بسم الله گفتم و آنها هم رفتند.. گیج شده بودم.. از من چه میخواستند.. تصمیم گرفتم تا آمدنه دوباره اشان فرار کنم... اما نمیتوانستم از در حیاط بیرون بروم به سختی از دیوار همسایه بالا رفتم و وارد حیاط خانه اش شدم... اورا دیدم.. پیرزنی صدساله که داشت آشپزی میکرد... بسمتش رفتم و ماجرا را گفتم خیلی مرموز بود... باخودم گفتم نکند این هم از انها باشد ... برای اینکه مطمعن شوم زیر لب بسم الله گفتم دیدم ناگهان نعره ای کشید که نزدیک بود از ترس سکته کنم... گیج شده بودم.. یعنی همه در این شهر این گونه شده اند... پس ...هیچ راه فراری نبود.. از روی همان دیوار به خانه برگشتم.. لباسهایم پاره پاره شده بود‌.. وزخم هایی روی تنم.. از روی دیوار کوچه را نگاه کردم... عده ی بیشماری بسمت خانه ی ما می آمدند.. ترسیده بودم.. مرگ را دریک قدمی خود حس میکردم... بسمت دره حیاط رفتم تا اگر خواستند در را بشکنند مقاومت کنم... ولی آنها مانند اشباح در یک چشم بهم زدن در اطرافم بودند... اطلا نفهمیدم چی شده بود... هیچ کاری نمیکردند .. فقط با چشمهای پر از نفرت خیره نگاهم میکردند.ً.. انقدر ترسیده بودم که نمیدانستم چه باید بکنم.. اننقدر بسم الله گفتم که همه ی انها از چشمم محو شدند... دیگر نمیتوانستم بسم الله بگویم انگار قفلی به زبانم بود.. برای هربار گفتن بسم الله باید تلاشه زیادی میکردم... خسته شده بودم... تا ساعاتی انها نیامدند و من کمی آرام شدم... اما بعداز آن یک نفر آمد که قصد صدمه زدن به من داشت.. ولی شبیه هیچکسی نبود ومن اورا تابحال ندیده بودم... هرچه بسم الله میگفتم اثری بر او نمیکرد... دیگر جانم به لبم رسیده بود.. #ادامه 👇👇👇

بادست هایش سعی در گرفتن من داشت..با اخرین توانم از دست او فرار میکردم... انگار در خلسه بودم...هیچ راهی برای مقابله با او نبود ‌.. چشم هایم رابستم... که ناگهان آیه ی شریفه ی "فبای الا ربکما تکذبان" بر زبانم جاری شد.. وآن موجود خبیث را دیگر ندیدم.. لحظاتی بعد در خانه ی خودم بودم وهمسرم در طبقه ی پایین خانه بود... باعجله به سمتش رفتم وهمه چیز را گفتم.. ولی او هیچ عکس العملی نشان نداد... در دلم گفتم :شاید همسرم هم... بلافاصله گفت:باز خیالاتی شده ام... ولی من ..واقعا حس میکردم همه چیز را.. نمیدانم شاید خیالاتی شده ام... ناگهان گربه ی سفیدم را دیدم که آن فردی که اخرین نفر به خانه ی پدرم آمده بود در جسمش نفوذ کرد... گربه به سمتم آمد.. به همسرم گفتم که چه چیزی اتفاق افتاد..ولی او فقط خندید... گربه کنارم نشست و با چشمهایش به من خیره شد‌.. طاقت نیاوردم و گربه را به دیوار کوبیدم... گربه ام مرد... قلبم شکست... من گربه را کشتم... شوهرم باعصبانیت به سمتم آمد ولی ناگهان ایستاد... از بدن گربه مایعی زرد رنگ به بیرون ریخته بود.. و گربه ی سفید خودمان کمی آنطرف تر روی مبل خوابیده بود... احساس کردم شوهرم هم ترسیده ... میترسیدم نمیدانستم چه کنم حالم بد شد و دیگر نفهمیدم چه شد.... چشم هایم را که باز کردم در خانه ی پدرم بودم... ولی اینبار در تمامه شهر سکوتی مرگبار بود‌.. صدای قدم هایی شنیدم.. از ترس جرعت برگشتن نداشتم‌. صدای شوهرم بود... یادم آمد... ما برای تعطیلات عید به خانه ی پدرم آمده بودیم.. ولی.. پس پدرم کجاست... صبح شده بود... و پدرم هنوز نیامده بود.. شب شد ... بازهم پدرم نیامد.. میخواستم از شوهرم بپرسم ولی ترسیدم اشتباهی کرده باشم و او فکر کند دیوانه شده ام... شب که به رختخواب میرفتم ویولون و گیتاری را در کنار تخت دیدم... که انگار در دست کسی بود و آهنگی مینواخت.. ولی نه کسی دیده میشد نه صدایی شنیده میشد... فقط گیتار و ویولون تکان میخوردند... تا ساعتها همین وضع ادامه داشت تا اینکه شوهرم را از خواب بیدار کردم و به او گفتم چه دیده ام ولی همسرم گفت که تا بحال ویولون و گیتاری در این خانه ندیده... تاریک بود.. خواستم به اونشان دهم که در پایین تخت یک ویولون و گیتار در حال تکان خوردن است‌.. ولی در کمال تعجب دیدم هیچ چیز نیست... کم کم داشت باورم میشد که دیوانه شده ام... نمیدانم کی و چگونه خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم روی تخت بیمارستان بودم... امانه‌‌‌... آنجا بیمارستان نبود.. صدای فریاد می آمد... هم اتاقی ام به گوشه ای خیره شده بود... و یک نفر را به تخت زنجیر کرده بودند... من در یک آسایشگاهه روانی بودم...!!! فریاد زدم کمک خواستم و گفتم من دیوانه نیستم پدر و همسرم را صدا کردم... ولی هیچکس جوابم را نداد.. نیمه شب روز بعد نمیدانم چگونه به آنجا رفتم و یا چطور برده شدم... ولی خودم را در کنار قبر مادرم دیدم... با لباسهایی پاره و خیس ... رعدو برق گوشهایم را کر کرده بود.. سرم را روی قبره مادرم گذاشتم و گریه کردم... گفتم:من دیوانه نیستم... که زمزمه ی مادرم را درقبر شنیدم.. او از من کمک میخواست .... در این فکرها بودم که ناگهان تلفن زنگ زد... من در خانه ی خودم بودم... تلفن را جواب دادم و صدای ناله ی غمگین مادرم بگوش میرسید‌‌‌‌‌... #پایان

[ یکشنبه 15 فروردين 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 109 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 16:28 - 1395/1/15
واااااى ينى چى؟!
آخرش چى شد؟؟؟!
🤐
راستى بايت مطالب جديد ممنون😊
پاسخ : خواهش میکنم وظیفس

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)