close
چت روم
داستان جن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن

سلام این داستان یا ماجرا کاملا واقعیه..حقیقت این اتفاق برای یکی از دوستانم افتاده..متاسفانه خونشون جوه بسیار سنگینی داره..تقصیره همسرشه..از بس که به دعانویس ها و جادو اعتقاد داره، مسلما چنین اتفاقاتی هم رخ میده داستان رو از زبان دوستم بازگو میکنم صبح شده بود،،از خواب بیدار شدم تا برم واسه بچه هاصبحانه آماده کنم..رفتم سمت آشپزخانه ..ساعت رو نگاه کردم دیدم ده صبح.همزمان مشغول آماده کردن صبحانه بودم که دیدم دخترم بیدار شده و بدون سلام صبح بخیر به دستشویی رفت،،سرم پایین بود اما دیدم که دخترم با همون تیپ و قیافس...تعجب کردم از این رفتار اما با خودم گفتم شاید متوجه من نشده،،،خلاصه صدای آب هم از توالت میومد ،،،دیدم یک ساعت گذشته،،،صبحانمو خرده بودم کارای خونرو انجام دادم،،،،رفتم اتاقارو گشتم دیدم دخترم نیست،،،رفتم سمت دستشویی ...صدای آب هم چنان میومد،،اسم دخترم رو صدا زدم،،الهه؟؟مامان جان تصمیم نداری بیای بیرون؟بسته دیگه دختر بیاااااا بیرون،،،صدتی آب قطع شد اما جوابی از دخترم نگرفتم..دستگیره ی در رو گرفتم درو باز کنم..دیگه نگران شده بودم..اما در باز نشد قفل بود،،مجدد سعی کردم..ترس تمامه وجودمو فرا گرفت..نکنه بلایی سره دخترم اومده باشه ،،،ماماااان جان دخترم صدامو میشنوی؟؟؟چرا جواب نمیدی؟ دیدم نه خیر جواب بده نیست ،رفتم پیش گوشتی چاقو هرچیز که گیرم اومد اوردم،،،قفل در رو شکستم..و درو باز کردم دیدم خبری از دخترم نیس...خداااای من ..اتاقارو مجدد گشتم،،اما کسی خونه نبود،،دمای بدنم بالا رفت ،،،اما یه حدس بیخود زدم که شاید رفته بیرون شاید حواسم به رفتنش نبوده..تصمیم گرفتم به همراش یه زنگ بزنم،،الووو دخترم؟؟کجایی چرا بی خبر رفتی؟صبحانه رو اماده کردم که با هم بخوریم ،،چرا بی خبر مامان جان؟؟دخترم پشت تلفن گفت ،،وا مامااان مگه یادت رفته بود امروز من کلاس داشتم ساعت7 صبح از خونه زدم بیرون..صبحانه هم نگران نباش یه چیزی گرفتم خوردم،،،با گفتن این حرفااش ترستمامه وجودمو فرا گرفت،،،گفتم مامانو سره کار گذاشتی؟؟تو خودت ساعت 10 اومدی رفتی دستشویی بدون سلامی چیزی،،،،گفت ماماان به خدا من کلاس بودم اون موقع،،،خیالاتی شدی...گوشیو قطع کردم،،حیرون بودم ،،پس اون کی بود؟حتی صدای آب هم از دستشویی میومد ،،پس اون دختر که هم ریخت و هم تیپو هیکل دختره من بود کی بود؟ عرق سردی روی بدنم ریخت،،،و پشت سرم نفس های ،گرمی رو حس میکردم،،به قدری گرم و نزدیک که پشت گوشم گرم شده بود،،بسم الله گفتم و سریع حاضر شدم تا از اون خونه ی لعنتی بزنم بیرون،،

[ دوشنبه 17 اسفند 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 45 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 15:30 - 1395/1/16
همش ميشينم داستانات رو دوباره مى خونم واقعاً جالبن
دستت درد نكنه
پاسخ : ممنونم لطف داری

آیدا 15:08 - 1395/1/8
Sخیلی ترسیدم.تو روحت.تا چن شب دیگه خواب به چشمام نمیاد
پاسخ : خوبه ک

فاطمه 9:40 - 1394/12/20

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)