close
چت روم
داستان ارسالی...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی...

داستان ارسالے از علی صابری نسب 🌹🌹🌹🌹🌹 داستانی ک میخام براتون بگم واقعیته ولی امیدوارم باور کنین این داستان من برمیگرده ب پنج سال قبل وقتی ک ١٣سالم بود خانواده ما ب خاطر اینکه مادربزرگم حالش بد میشه هرشب یکی از نوه هاش کنارش میخابه من یادمه سه شنبه شب بود نوبت من بود بابام منو رسونز خونه مادر بزرگم شب بود ساعت نه بود شاممون رو خوردیم مادر بزرگم قرصاشو خورد و خوابید ولی من ظهر خوابیده بودم و خابم نمیبرد داشتم فیلم نگا میکردم ی صدای بدی مث صدای جیغ گربه شنیدم من دعوای گربه هارو خیلی دوسس دارم فک کردم دعوایه رفتم تو حیاط ولی دیدم خبری نبود تا اومدم برگردم تو خونه دیدم رو پله ها ی مرد با قد حدود دومتر و و چشمای قرمز واستاده بود پاهاش این سم اسب بود اومد جلو وافعا خشکم زده بود از ترس اشکام داشت میریخت داشتم میلرزیدم بهم با ی صدای بدی گفت مواظب رفتارت باش و ی دفه صدای اذان صبح اوممد و ی دفه غیب شد از اون ماجرا پنج سال میگزره و هیچ وقت دوباره اونو ندیدم ولی هیچ وقت نفهمیدم ک اون براچی گفت مواظب رفتارت باش مگ من چیکار کرده بودم....ب هرحال اینم از داستان من امیدوارم باورش کنین

[ یکشنبه 16 اسفند 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 59 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 16:17 - 1394/12/16
چرا مادر بزرگشون رو نبودن خونه ى خودشون؟
پاسخ : حتما خودش نخواسته دیگه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)