close
چت روم
خاطره ی من مینا : کاربر سایت
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
خاطره ی من مینا : کاربر سایت


 

 

باسلام به کاربرای محترم سایت 

من بچه که بودم یعنی بیست سال پیش تو یه خونه خیلی قدیمی ساکن بودیم که یه حیاط خیلی بزرگ داشت که یه حوض شکسته و خیلی قدیمی وسط حیاط بود و پایین حیاطش یه انباری نیمه مخروبه اخر حیاط داشت که دارای تنور بود وقدیما برای پخت نون ازش استفاده میشد خونواده بمن گفته بودن که هرگز اونجانرم مادرم اغلب برای انجام کارای خونه و خرید از خونه که میرفت بیرون ومن تنها بودم تو خونه یکروز که خیلی کنجکاو شده بودم یواشکی رفتم اونجاودیدم یه دخترکوچولو همسن خودم داره کنار تنور نشسته و اونجابازی میکنه بمن نگاه کردوگفت دوست داری باهم بازی کنیم گفتم اره بهم گفت بشرطی که به کسی نگی بامن بازی میکنی وگرنه مامانم اجازه نمیده دیگه ببینمت والبته نیازی هم به گفتن اون نبودچون خودمم میترسیدم بگم میرم تو اون مطبخ چون دعوام میکردن دیگه اکثر مواقع که خودم تنها بودم میرفتم تو اون مطبخ و ماباهم بودیم واون کلی خوراکی میاورد برا خاله بازیمون و جالب اینجا بود که چند دقیقه قبل از اینکه مامانم بیاد بهم میگفت مامانت داره میاد دیگه برو خونه اتون وهر موقع هم با مامانم یا کس دیگه ای میرفتم اونجا کسی نبودوفقط مواقعی میدیدمش که خودم تنها بودم تااینکه یه روز تعطیل بااقوام رفتیم گردش و من که با بچه های فامیل بغل رودخونه بازی میکردیم یهو لیز خوردم و افتادم تو رودخونه وچون خانواده ام وفامیل سرگرم بودن دیر متوجه من شدن واب منو بردبه قسمتهای عمیق رودخانه شدت جریان اب اونقدرشدید بود که ازدست کسی کاری برنمیومد وزمانی که اب منوکشید زیر یهو دیدم یه نفر منو بغل کردواز اب دراوردوکنار رودخونه رو زمین گذاشت یک خانم بسیار بلند قد بود که لباسهای مشکی بلندی تنش بود وانقدر لباس هاش بلند بود که پاهاش هم زیر لباس بود و پیدا نبود وجالبتر این بود که غیر از من کسی اون خانم رو انگار نمیدید من گذاشت زمین ورفت خانواده ام که رسیدن همه میگفتن دعاها ونذر اونا سبب شده که ائمه منو نجات بدن ولی روز بعد داشتم با دوستم که اسمش دقیقا یادم نیست بردا یا باردا یا همچین چیزی بودبازی میکردم و بدون اینکه بهش گفته باشم واطلاع داشته باشه بهم گفت دیروز که افتادی تواب خیلی ترسیدی ؟ 

گفتم اره تو از کجا میدونی گفت اخه مامان من بغلت کرد واز اب دراوردت بیرون وتمام روز مراقبت بود 

 

یکبار دیگه هم مامان مهربان دوستم جان منو جای دیگه ای و توی خیابون واز جلوی یک ماشین نجات داد تا مدتها من با این دختر بچه همبازی بودم تا اینکه خونه مناسبی خریدیمودیگه از اون خونه اسباب کشی کردیم ومن دیگه ندیدمش هنوزم دلم برا اون دختر که فوق العاده زیبا ولطیف بود ومامان مهربانش که چندبار بیشتر ندیدمش دلم تنگ میشه ولی میترسم مخصوصا از زمانی که فهمیدم اوناانسان نبودن ومن نزدیک یکسال ونیم بایه بچه جن همبازی بودم

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 333 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مینا گلرو 0:20 - 1396/1/29
جناب ادمین اینهم یه خاطره دیگه ایشالله منشر شد قسمت بعدیش رو هم ارسال میکنم و سعی میکنم باز خاطرات واقعی خوب و مهیج براتون جمع اوری و ارسال کنم و مطمئن باشین داستانهایی که من ارسال میکنم همه واقعی هستن
با سلام خدمت دوستان و کاربران گرامی
این ماجرایی رو که تعریف میکنم برای مادربزرگم اتفاق افتاده
ماجرا به سالها قبل برمیگرده من سه دایی دارم که مجید دایی کوچیکم الان ۳۳ سالشه محمد دایی وسطی ۴۴سالشه و علی دایی دایی بزرگم ۴۸ سالشه
ماجرا برا وقتی هست که مادربزرگم باردار بود و دایی مجید رو توراه داشت ماجرا رو از زبون دایی محمد که اون موقع ۱۱یا۱۲سالش بوده تعریف میکنم
فصل بهار بود و مامانم قصد داشت بره صحرا برا چیدن تره(نوعی گیاه وحشی و خود رو که در منطقه غرب کشور در فصل بهار خانمها با اون غذا درست میکنن)من و داداش علی و مامانم رفتیم در بیابانها و صحرای بیرون از شهر و همینطور که مامانم مشغول چیدن تره بود یک موقع بخودمون اومدیم دیدیم عصر شده و هوا رو به تاریکی هستش
خلاصه مامانم زنبیل رو برداشت و بما هم گفت یخورده عجله کنین که هوا تاریک میشه الان
و از تپه ها سرازیر شدیم که بیایم سمت شهر در کنار یکی از تپه ها یک کوپه نخاله و اشغال ریخته بودن که داداش علی طبق عادت همیشگیش که هر چیزی رو میدید ورمیداشت (وبارها هم دعواش میکردن و چند بار هم بخاطر این ات و اشغال جمع کردن مامانم کتکش زده بود) یک تکه میلگرد اهنی رو پیدا کرد و علیرغم تهدید مادرم گرفت دستشو مثل شمشیر شروع به بازی باهاش کرد( که البته خواست خدا بود که به اعتراض مادرم اهمیت نداد و اون تکه اهن رو با خودش اورد) خلاصه دیگه هم رو به گرگ و میش بود و ما بیشتر راه رو اومده بودیم که از شکاف یکی از تپه یک نفر از دره اومد بیرون کمی که جلوتر اومد دیدیم یک‌زن هستش ولی کمی که جلوتر اومد با بدترین صحنه ای که در عمرم دیدم روبرو شدیم یک پیرزن بسیار پیر و گوژ پشت با چهره ای که در عمرم به این زشتی و وحشتناکی ندیدم کف دستشهاش مثل حنا که میگیرن همون حالت بود ولی به رنگ سبز بود و چهره فوق العاده کریه و خوف اوری داشت بامادرم سلام و علیک کرد و گفت که کجا بودین مامانم گفت تره کندیم گفت بزار بیام ببینم چقدر کندی و حرکت کرد بسمت مامانم و مامانم که ترس دستاش داشت میلرزید سریع زنبیل و داد به علی و گفت ببر بهش نشون بده پیرزنه گفت نه بزار بیام پیشت برام توضیح بده چطوری منم بتونم پیدا کنم وبسرعت داشت میومد بسمت مادرم ولی علی که فهمیده بود پیرزن طبیعی نیست و مامانم هم ترسیده خودش رو بین ما و پیرزنه حائل کرد و گفت اصلا برو گم شو چی رو نشون بدیم مامان راه بیفتین بریم دیره

یهو پیرزنه زد زیر خنده و چنان خنده خوفناک و کریهی کرد که مامانم رنگش پریده بودو منو بخودش چسبونده بود

پیرزنه گفت مگه من چی گفتم میخوام نشونم بده تره چیه مگه میترسین من که کاریتون ندارم و یک پیرزن هستم و شما هم مثل اولاد منین وباز راه افتاد به سمت مامانم و خداشاهده در این حالت چشماش شده بودن مثل دو تا تیکه اتیش چنان برنگ خون و قرمز بود مامانم از ترس زبونش بند اومده بود
که یهو داداش علی که متوجه شده بود پیرزنه ادم عادی نیست بامیلگرد چند ضربه براش انداخت و با شجاعتی که از یک پسر بچه چهارده ؛ پانزده سالته بعیده رفت براش که پیرزنه خودش رو کشید عقب و باز زد زیر خنده و گفت خجالت نمیکشی مثل سگ حمله کردی
اصلا حالا که اینطوری شد تا داخل زنبیل رو نبینم نمیرم یهو مامانم که از ترس وارفته بود جیییغ زد و گفت علی جلوشو بگیر انسان نیست ال هستش که پیرزنه قاه قاه خندید وگفت ال چیع کاری ندارم زنبیل رو نگاه کنم برم مامانم گفت علی بیا زنبیل رو ببر بده برا خودش تا بریم داداش که اومد سمت مامانم پیرزنه هم باسرعت اومد برا مامانم که خدا شاهدهلی داداش علی مجال نداد و با میلگرد حمله کردبهش و مسئله عجیب و وحشتناک اینجا بود که پیرزنه مثل کسی که پرواز میکنه با سرعتی میدوید که داداشم به گرد پاش نمیرسید و مامانم هم بسم الله میگفت و از ائمه و اماما کمک میخواست از ما که دور میشدن علی برمیگشت سمت ما اونم میومد میزاشت دنبالش باز فرار میکرد
ودست از سرمون برنمیداشت و منم از ترس چسبیده بودم به مامانم و گریه میکردم تو این حین که دیگه مستعصل شده بودیم دیدیم از جاده خاکی یه الاغ اومد که پیرمرد باغبانی سوارش بود که نزدیک محله ما سبزی کاری داشت و برا ابیاری میرفت پیرمرد که از دور صحنه رو دید و تا حدودی خبردار شده بود ما تو چه دردسری افتادیم بسریت از الاغ پیاده شد و با بیل به پیرزن حمله کرد و پیرزن یهو فرار کرد تو درختای بیشه و ناپدید شد مثل ابی که میره تو زمین پیرمرد اومد به مامانم گفت دخترم مشکلی که نداریم مامانم گفت نه گفت بریم تا یه مسیری باهاتون میام و مارو تا نزدیک شهر همراهی کرد
وبه مامانم گفت خدا خیلی بهتون رحم کرد ولی دیگه نیاین تنهایی تو این بیابون تا دیر وقت و واقعا خداوند اون پیرمرد و کرد فرشته نجات ما

خلاصه اومدیم خونه و تقریبا ماجرا را فراموش کردیم و پدرم هم بعد از اینکه براش مامانم تعریف کرد حالا یا واقعا میگفت یا برای ریختن وحشت مامانم که بشدت بعد از این جریان ترسیده بود وگفت احتمالا شما اشتباه کردین و سوتفاهم شده و چون وحشت زده شدین فکرای بد در مورد اون بنده خدا کردین و طفلک شاید واقعا پیرزن بی ازاری بوده
و کلا صحبت رو مسیرش رو عوض کرد و هممون هم از فکرش دراومدیم و ماجرا رو فراموش کردیم غافل از اینکه ماجرا تازه شروع شده و چه اتفاقات وحشتناک و عجیبی قراره برای خانواده و خصوصا مامانم پیش بیاد

چون دیگه پست خیلی طولانی میشه بقیه ماجرا رو تو پست بعدی میگم

توضیح ؛ اینکه خداشاهده این ماجرا عین واقعیت هستش و تمام خانواده مادرم مو به مو یادشونه و چند نفر هم این ماجرا رو دیدن و تایید کردن وتقریبا محله مادرم اینا همه اطلاع دارن

مینا گلرو 0:18 - 1396/1/29
جناب ادمین اینهم یه خاطره دیگه ایشالله منشر شد قسمت بعدیش رو هم ارسال میکنم و سعی میکنم باز خاطرات واقعی خوب و مهیج براتون جمع اوری و ارسال کنم و مطمئن باشین داستانهایی که من ارسال میکنم همه واقعی هستن
با سلام خدمت دوستان و کاربران گرامی
این ماجرایی رو که تعریف میکنم برای مادربزرگم اتفاق افتاده
ماجرا به سالها قبل برمیگرده من سه دایی دارم که مجید دایی کوچیکم الان ۳۳ سالشه محمد دایی وسطی ۴۴سالشه و علی دایی دایی بزرگم ۴۸ سالشه
ماجرا برا وقتی هست که مادربزرگم باردار بود و دایی مجید رو توراه داشت ماجرا رو از زبون دایی محمد که اون موقع ۱۱یا۱۲سالش بوده تعریف میکنم
فصل بهار بود و مامانم قصد داشت بره صحرا برا چیدن تره(نوعی گیاه وحشی و خود رو که در منطقه غرب کشور در فصل بهار خانمها با اون غذا درست میکنن)من و داداش علی و مامانم رفتیم در بیابانها و صحرای بیرون از شهر و همینطور که مامانم مشغول چیدن تره بود یک موقع بخودمون اومدیم دیدیم عصر شده و هوا رو به تاریکی هستش
خلاصه مامانم زنبیل رو برداشت و بما هم گفت یخورده عجله کنین که هوا تاریک میشه الان
و از تپه ها سرازیر شدیم که بیایم سمت شهر در کنار یکی از تپه ها یک کوپه نخاله و اشغال ریخته بودن که داداش علی طبق عادت همیشگیش که هر چیزی رو میدید ورمیداشت (وبارها هم دعواش میکردن و چند بار هم بخاطر این ات و اشغال جمع کردن مامانم کتکش زده بود) یک تکه میلگرد اهنی رو پیدا کرد و علیرغم تهدید مادرم گرفت دستشو مثل شمشیر شروع به بازی باهاش کرد( که البته خواست خدا بود که به اعتراض مادرم اهمیت نداد و اون تکه اهن رو با خودش اورد) خلاصه دیگه هم رو به گرگ و میش بود و ما بیشتر راه رو اومده بودیم که از شکاف یکی از تپه یک نفر از دره اومد بیرون کمی که جلوتر اومد دیدیم یک‌زن هستش ولی کمی که جلوتر اومد با بدترین صحنه ای که در عمرم دیدم روبرو شدیم یک پیرزن بسیار پیر و گوژ پشت با چهره ای که در عمرم به این زشتی و وحشتناکی ندیدم کف دستشهاش مثل حنا که میگیرن همون حالت بود ولی به رنگ سبز بود و چهره فوق العاده کریه و خوف اوری داشت بامادرم سلام و علیک کرد و گفت که کجا بودین مامانم گفت تره کندیم گفت بزار بیام ببینم چقدر کندی و حرکت کرد بسمت مامانم و مامانم که ترس دستاش داشت میلرزید سریع زنبیل و داد به علی و گفت ببر بهش نشون بده پیرزنه گفت نه بزار بیام پیشت برام توضیح بده چطوری منم بتونم پیدا کنم وبسرعت داشت میومد بسمت مادرم ولی علی که فهمیده بود پیرزن طبیعی نیست و مامانم هم ترسیده خودش رو بین ما و پیرزنه حائل کرد و گفت اصلا برو گم شو چی رو نشون بدیم مامان راه بیفتین بریم دیره

یهو پیرزنه زد زیر خنده و چنان خنده خوفناک و کریهی کرد که مامانم رنگش پریده بودو منو بخودش چسبونده بود

پیرزنه گفت مگه من چی گفتم میخوام نشونم بده تره چیه مگه میترسین من که کاریتون ندارم و یک پیرزن هستم و شما هم مثل اولاد منین وباز راه افتاد به سمت مامانم و خداشاهده در این حالت چشماش شده بودن مثل دو تا تیکه اتیش چنان برنگ خون و قرمز بود مامانم از ترس زبونش بند اومده بود
که یهو داداش علی که متوجه شده بود پیرزنه ادم عادی نیست بامیلگرد چند ضربه براش انداخت و با شجاعتی که از یک پسر بچه چهارده ؛ پانزده سالته بعیده رفت براش که پیرزنه خودش رو کشید عقب و باز زد زیر خنده و گفت خجالت نمیکشی مثل سگ حمله کردی
اصلا حالا که اینطوری شد تا داخل زنبیل رو نبینم نمیرم یهو مامانم که از ترس وارفته بود جیییغ زد و گفت علی جلوشو بگیر انسان نیست ال هستش که پیرزنه قاه قاه خندید وگفت ال چیع کاری ندارم زنبیل رو نگاه کنم برم مامانم گفت علی بیا زنبیل رو ببر بده برا خودش تا بریم داداش که اومد سمت مامانم پیرزنه هم باسرعت اومد برا مامانم که خدا شاهدهلی داداش علی مجال نداد و با میلگرد حمله کردبهش و مسئله عجیب و وحشتناک اینجا بود که پیرزنه مثل کسی که پرواز میکنه با سرعتی میدوید که داداشم به گرد پاش نمیرسید و مامانم هم بسم الله میگفت و از ائمه و اماما کمک میخواست از ما که دور میشدن علی برمیگشت سمت ما اونم میومد میزاشت دنبالش باز فرار میکرد
ودست از سرمون برنمیداشت و منم از ترس چسبیده بودم به مامانم و گریه میکردم تو این حین که دیگه مستعصل شده بودیم دیدیم از جاده خاکی یه الاغ اومد که پیرمرد باغبانی سوارش بود که نزدیک محله ما سبزی کاری داشت و برا ابیاری میرفت پیرمرد که از دور صحنه رو دید و تا حدودی خبردار شده بود ما تو چه دردسری افتادیم بسریت از الاغ پیاده شد و با بیل به پیرزن حمله کرد و پیرزن یهو فرار کرد تو درختای بیشه و ناپدید شد مثل ابی که میره تو زمین پیرمرد اومد به مامانم گفت دخترم مشکلی که نداریم مامانم گفت نه گفت بریم تا یه مسیری باهاتون میام و مارو تا نزدیک شهر همراهی کرد
وبه مامانم گفت خدا خیلی بهتون رحم کرد ولی دیگه نیاین تنهایی تو این بیابون تا دیر وقت و واقعا خداوند اون پیرمرد و کرد فرشته نجات ما

خلاصه اومدیم خونه و تقریبا ماجرا را فراموش کردیم و پدرم هم بعد از اینکه براش مامانم تعریف کرد حالا یا واقعا میگفت یا برای ریختن وحشت مامانم که بشدت بعد از این جریان ترسیده بود وگفت احتمالا شما اشتباه کردین و سوتفاهم شده و چون وحشت زده شدین فکرای بد در مورد اون بنده خدا کردین و طفلک شاید واقعا پیرزن بی ازاری بوده
و کلا صحبت رو مسیرش رو عوض کرد و هممون هم از فکرش دراومدیم و ماجرا رو فراموش کردیم غافل از اینکه ماجرا تازه شروع شده و چه اتفاقات وحشتناک و عجیبی قراره برای خانواده و خصوصا مامانم پیش بیاد

چون دیگه پست خیلی طولانی میشه بقیه ماجرا رو تو پست بعدی میگم

توضیح ؛ اینکه خداشاهده این ماجرا عین واقعیت هستش و تمام خانواده مادرم مو به مو یادشونه و چند نفر هم این ماجرا رو دیدن و تایید کردن وتقریبا محله مادرم اینا همه اطلاع دارن

نگین 12:09 - 1396/1/27
عه مینا جون واقعیت شما بود
واقعا خوش به حالت ما که ازین شانسا ندارییمشکلک
خیلی دوست دارم یدونه همزاد مهربون داشته باشم

مینا گلرو 23:00 - 1396/1/26
با سلام خدمت شما دوست گلم این ماجرا داستان نبود و خاطره واقعی من بودالبته من چهار؛پنج سالم بیشتر نبود و خیلی متوجه نبودم که پاشو نگاه کنم ثم داره یا نداره البته شاخ و دم هم نداشت و یک دختر معمولی بود ولی پیش بینی های عجیب و غریب و واقعی داشت بهرحال من ماجرا رو بصورت خلاصه تعریف کردم

نگین 11:20 - 1396/1/26
داستان فوق العاده ای بود کاش منم ی همبازی جن داشتم شکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)