close
نازچت
داستان ارسالی از کاربران سایت : مینا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از کاربران سایت : مینا


با سلام خدمت دوستان و کاربران گرامی 

این داستانی که براتون میگم خاطره ای هست که مادربزرگ مامانم که خانمی بسیارمتدین و پیرزنی روشن ضمیربودبرامون تعریف کرد خدابیامرزدش سالهاست به رحمت خدارفته 

من خاطره را اززبان ان خدابیامرز برایتان نقل میکنم 

ماجرا مربوط به قحطی زمان جنگ(قحطی بین دوجنگ جهانی مدنظر بی بی بود)بود در ان سالها من شوهرم را تازه ازدست داده بودم و خودم یک زن جوان با شش بچه یتیم و کوچک که روی دستم مانده بودن برای همین مجبور شدم خودم در روستاهای مجاور کارکنم تا فرزندانم رو سیر کنم ودر فصل درو و سر خرمن روستاییان که از وضعیت من باخبر بودن بعنوان کمک خرمن گندمشان را که جمع میکردن بمن اجازه میدادن باقی مانده خرمن را بل جارو جمع کنم و برای خودم بردارم که بعد جارو وجمع کردن پس مانده های خرمن ها ان را دریک کیسه جمع و پس از پر شدن کیسه ان را بار الاغ کرده و عصر براه افتادم تا قبل از تاریک شدن هوا بتوانم به خانه خودم در روستای همجوار برسم 

بله در بین جاده ودر بیابان در حال حرکت بودم که در وسط جاده ناگهان الاغ تکان ناگهانی خورد و کیسه گندم از پشت الاغ به زمین افتاد واین برای من که یک زن تنها در این بیابان برهوت بودم یعنی یک فاجعه 

مانده بودم چه کنم چون هوا هم در شرف تاریک شدن بود نه زورم میرسیدکه گندم را بار الاغ کنم و نه میتوانستم ان گندم را رها کنم و دست خالی پیش بچه های یتیم و گرسنه ام که منتظر بودن من با دست پر به خانه بروم برگردم و چه جوابی بهشان بدهم 

از طرفی در شرایط کمبود ارزاق ماندن من که یک زن جوان بودم با ان بار گندم که مثل طلا میماند انهم زمانیکه شب نزدیک بود هم به صلاح نبود واز طرفی اگر گندم را رها میکردم که بروم و کمک بیاورم هم دیگر صاحب این گندم نبودم و هرکس میرسید ان را میبرد 

 

من که دستم از همه جا کوتاه شده بود واز طرفی دل پری هم از دست روزگار و سختی بزرگ کردن شش بچه قد و نیم قد و یتیم و گرسنه داشتم نشستم و زدم زیر گریه و شکایت از خدا کردن بخاطر اینهمه بی عدالتی و زجری که من بعنوان بنده او میکشم و انگار خداوند مرا نمیبیند 

 

خلاصه در حال گریه بودم که دیدم یک نفر از دره و شکاف تپه پیدا شد و دارد بسمت من می اید کمی دقت کردم دیدم پیرمردی فرطوت و بسیار سالخورده با قدی خمیده و با کمک عصا بسمت من می اید نمیدانم چرا با دیدن ان پیرمرد قوت قلبی بمن امد 

پیرمرد امد نزدیک و گفت دخترم چرا گریه میکنی ؟ 

منهم خلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم پیرمرد گفت خدا وند هیچ بنده ای را به حال خودش نمیگذارد حالا بلند شو تا الاغت را بار کنیم و دو هم زودتر به خانه ات برو بچه هایت حتما گرسنه و نگرانت هستن 

 

من مانده بودم بخندم یا گریه کنم از حرف پیرمرد اخر من یک دختر جوان با او که یک پیرمرد بود که بزور تکیه بر عصا سرپا ایستاده بود چطور کیسه ای راکه چهار مرد جوان و پرقدرت بزور بار زده بودن چطور بار الاغ کنیم 

این را که به پیرمرد گفتم پیرمرد گفت من نگفتم با هم بار بزنیم شما افسار الاغ را نگه دار تکان نخورد من گندم را بار میزنم 

 

من ناباورانه گفتم پدر شما بتنهایی میخواهید اینکار رابکنید ؟ 

گفت بلند شو سوال بی مورد نپرس و بخداوندی خدا صحنه ای دیدم که بدنم به لرزه افتاد من سر الاغ را گرفتم وان پیرمرد چنان راحت بار گندم را از زمین کند و بلند کرد انگار پرکاهی را بلند کرد و با مهارت بار الاغ کردو گفت من دیگر کاری ندارم و میروم ولی دخترم تو از بندگان مقرب و عزیز خدایی این را بدان و دیگر از خداوند گلایه نکن که اشک و اه تو عرش را میلرزاند و به راه افتاد 

من یک لحظه یادم افتاد که از او تشکر نکردم برگشتم تشکر کنم که دیدم اثری از پیرمرد نیست و در چپد لحظه که برگشتم از او تشکر کنم اثری از اون نبود 

وجالب اینجا بود که در کالیکه هوا تاریک شذه بود ولی من هیچ وحشتی نداشتم و اعتماد بنفس عجیبی بعد از دیدن پیرمرد روحانی در من ایجاد شده بود 

 

از ان تاریخ بیش از ۵۰سال از ان روز میگذرد ولی معمای پیرمرد برایم لاینحل و مجهول ماند

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 216 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)