close
چت روم
ارسالی از نازنین : احضار
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از نازنین : احضار


سلام نازنین 16ساله از مشهدهسم من خیلی وقته عضو سایتتون هستم اما جرات نداشتم داستانمو تعریف کنم فک میکنم کسی باورش نمیشه خیلی عذاب اوره کسی حرفتو باور نکنه من یک سال پیش دنبال جن اینا زیاد رفتم خواستم از همه چیز سردر بیارم یکم کله خر بازی در اوردم اما هربار ک سمتشون رفتم انگار یکی بهم هشدار میدادومنودور میکرد از این کار تا اینک دیگ زد ب سرمو از یه زن ک خودش میگف چله نشینه و سنشم بالا بود بهش نمیخورد دروغ گو باشه راه احظارو فهمیدم اما اون شب نشد انجام بدم بخاطر ترسیدن دوستم وحرفای مامانم اما اونا روحسابی مسخره کردم فرداشبش من تنها تواتاق خواب بودم ساعتای ۲و۳بود ک احساس کردم سرم داره بی حس میشه چشمامو نیمه باز کردم یه سیاهی جلوم بود از بقیه اطراف اتاق سیاه تر بود احساس کردم دستشو گذاشته روسرم داره سرمو ب سمت بالا میکشه من یدنم یخ زده بود فقط تونسم ذکر بگم کم کم همه چی عادی شدو حالت سرما ازم رف اون شب گذشت ب هرکی گفتم باور نکرد منم دیگ نگفتم یک شب تو اتاقم نشسته بودم صدای عجیبی میشنیدم یه زبان غیراشنا ب عربی میزد اما عربی نبود صدا تو اتاق پیچیده بود انگار خیلی دوربودن اما صداشون نزدیک بود اول فک کردم توهمه بعد بلندشدم تواتاق چرخیدم دیدم ن هنوزم صداها داره میاد بعدکم کم صدا ها کم شد خواب های عجیبی میدیدم هنوزم میبینم همیشه کابوس میبینم همیشه ...تنهادلیلی ک باعث شد این حرفا رو بهتون بگم اتفاقیه ک دیروز برام افتاد من دیگ سمت اونا نرفتم بیخیال شدم نمیخوام اتفاقی واسه خونوادم بیوفته دیروز ساعت ۸صبح بود بیداربودم برق اتاقم روشن بود در خونه باز شد صدای پااومد تموم مذت داشتم ب صدا تمرکزمیکردم هی داشت نزدیک تر میشد نمیترسیدم چون فک نمیکردم ک موجودماورایی باشه من فراموش کرده بودم دیگ تا پاشو گذاشت تواتاق بدنم یخ بست گوشام سوت کشید یه سوت عجییب پتو رو از روسرم برداشتم بدنم اروم گرف و دیگ از اون سوت خبری نبود بخدا توهم نزدم دروغم نمیگم اگ میتونین کمکم کنید دریغ نکنید نمیخوام پاشون تو زندگیم باز شه فقط بهم بگین چرا اینطوری شد من دیگ مغزم نمیکشه یاعلی

ادامه داستان: 

 

موارد خاص و توضیحات: من قبلا ک بچه تر بودم یه بار یهودراتاقم باز شد منم رفتم ببینم چیه دیدم رو پله های طبفه بالا سه حاله سیاهی بود بچه بودم نمیدونسم چیه اما الان فهمیدم

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 91 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)