close
چت روم
داستان واقعی از علی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی از علی


سلام علی هستم. داستانی که میگم واسه یکی از دوستام اتفاق افتاده. گفت که یه شب رفتم سر زمین کشاورزی و یه اسلحه هم باهام بود تا حیوانات وحشیو دزدا نیان توی زمین کشاورزیمون. اون شب من خودم تنها بودم . یه پتو زیرم انداخته بودم . روی اون دراز کشیدم و اسلحه هم کنار دستم بود. اون جایی که ما کشاورزی کرده بودیم از قدیم الایهام تا حالا زمین کشاورزیه شاید قدمتش به بیش از 2000 سال هم برسه. اون شب توی بهار بود و من باید تا صبح کشیک میدادم . نیمه های شب بود حدود ساعت 4 صبح هوا خیلی سرد  شد و من هم با وجود اینکه لباس گرم تنم بود به خودم میلرزیدم. یه صدایی شنیدم . اسممو صدا میزد. ولی صدا برام اشنا نبود. گفتم کی هستی. هیچ جوابی نشنیدم. چند دقیقه ای گذشت . دوباره اسممو صدا زد. گفتم کی هستی. دوباره جوابی نشنیدم. بعدش صدای سوت زدن شنیدم. البته اونجا از این اتفاق ها زیاد میافتاد چون جن زیاد داشت و یه  قبرستان باستانی هم نزدیک اونجا ها بود. حدود نیم ساعتی گذشت  و یه صدای پایی اومد انگار میدوید و هی نزدیک من شد  و من در حالی که دراز کشیده بودم یه لگد محکم زد به پشتم خیلی ترسیدم نگاه پشت سرم که کردم دیدم کسی نیست. چند دقیقه ای گذشت و من فهمیدم قضیه از چه قراره. من اون شب سوژه جن ها شدم تا  اذیتم کنن. مدت کوتاهی گذشت و من بازم دراز کشیدم و صدای دویدم شنیدم و یه نفر به من نزدیک شد  و یه لگد محکم تر از قبلی به من زد چنان محکم بود که از ترس نمیتونستم پشت سر خودمو نگاه کنم با وجود اینکه اسلحه هم همراهم بود کاری نمیتونستم بکنم. خلاصه تا صبح چند لگد خوردم و هیچی به روی خودم نیاوردم و فرداش صبح زود سوار موتور شدم و برگشتم

سپاس

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 26 فروردين 1396 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 123 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)