close
نازچت
جنگیری مادرم2
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
جنگیری مادرم2

سلام نگار هستم.

 داستانمو براتون تعریف کردم که از کجا آشنا شدم با اجنه و الان میخوام یکی دیگه از داستانامو تعریف کنم.

من با خودم قرار گذاشته بودم دیگه سمت این چیزا نرم و توجهی بهشون نکنم اما وقتی تو همچین خانواده ای زندگی میکنی به هیچ وجه نمیشه ازشون دور موند.

مادرم مدام مجبور بود بخاطر کارایی که براش میکردن یه چیز با ارزش مثل طلا یا گوسفند قربونی بده و اونا رو وسط باغ پشت خونمون میذاشت تا بیان و بردارن،جای خیلی ترسناکی بود،در طول روز هیچ سگی اونجا نبود ولی شبا مدام صدای پارس سگ از داخلش میومد.

این کارا و داستانا ادامه داشت،هربار که مادرم ازشون استفاده میکرد و گاهی تسخیر میشد بدنش به شدت ضعیف میشد و خروج جن از بدنش مثله زایمان بود با این تفاوت که هیچ خونی ازش دفع نمیشد بلکه یه مایع سفید رنگ خارج میشد که هیچکی جز من نمیتونست اونو ببینه و من بی اطلاع بودم تا اینکه یک شب که داشت خارج میشد و وقتی دیدم گفتم خاله این مایع رو تمیز کنید فرش رو نجس کرد،همه روی زمینو نگاه کردن ولی چیزی ندیدن و مادرم بهم گفت چیزی که دیدم خروج جن بوده.

همه تعجب کرده بودن که چرا من فقط میتونم ببینم و مادرم گفت قراره بعد اون جنهاش به من ارث برسن.

خیلی ترسیدم و دوست نداشتم راه مادرمو ادامه بدم و میخواستم دور باشم از این چیزا.

دو سالی گذشت و سختیای مادرم بیشتر شد و خیلی جسمش ضعیف شده بود و تصمیم گرفت همه چیزو کنار بذاره و گذاشت و دیگه دعانویسی و جن گیری نکرد.

اما با کنار گذاشتن کاراش مشکلات من حل نشد،خونمونو عوض کردیم و به شهر دیگه ای رفتیم و از همون بدو ورود از اون خونه نفرت داشتم،یه ساختمون خیلی قدیمی که اطرافش پر از درخت بود و با اینکه ساختمونای دیگه هم اطراف خونمون بود اما انگار همه جا خالیه و اون منطقه به شدت ساکت بود،یکی دو شب از اینکه اومده بودیم به اون خونه گذشته بود،به هیچ وجه نمیتونستم داخل اتاقم بخوابم و شدیدا میترسیدم،اتاقم انتهایی ترین اتاق خونه بود و رو به باغ و دوتا اتاق دیگه کنار هم در یه قسمت دیگه از خونه بودن.

.هرچی بیشتر تو اون خونه میموندیم ترسم بیشتر میشد،به هیچ وجه تنها نمیموندم تو خونه حتی تو روز، اگه حمام میخواستم برم باید مادرم میومد روی سکو مینشست تا من دوش بگیرم،شبا اصلا نمیتونستم بخوابم با اینکه خواهرم میومد پیشم میخوابید اما بازم از ترس نمیتونستم بخوابم و تا صبح گریه میکردم،اواسط پاییز بود و هرشب صدای راه رفتن رو برگای خشک میومد،وقتی بین درختا رو نگا میکردم دوتا چیز قرمز مثله چشم میدیدم،شب که میشد مدام چیزای سفید از جلو چشمم رد میشدن تو خونه که فکر میکردم خطای دیده ولی تا آخرین روزی که تو اون خونه بودیم ادامه داشت و تقریبا مطمئن بودم درست میبینم و توهم نیست،اون خونه به قدری فضای بد و ترسناکی داشت که حتی مهمونایی که میومدن خونمونم میگفتن.

یک شب روی کاناپه ی زیر پنجره خوابم برده بود که یک دفعه از خواب پریدم،سه چهار دقیقه به اذان مونده بود و به امام حسین قسم تا چشم کار میکرد جنی بود که با سرعت از روی درختا میپرید و فرار میکرد.

چنان شوکه و ترسیده بودم که حتی قلبمم تند نمیزد فقط با چشای گرد نگاشون میکردم و بعد چشامو بستم و نمیدونم غش کردم یا خوابم برد، صبح که بیدار شدم برای مادرم تعریف کردم و بالاخره بعد چهارماه که تو اون خونه نحس(توش  خیلی از عزیزامو از دست دادم و به هیچ وجه حتی خانوادمم ارامش نداشتن و مدام جنگ و دعوا بود)بودیم مادرم تصمیم گرفت خونه رو عوض کنه.

حالا به یه خونه جدید اومدیم که اطرافش نه درختی هست نه خرابه ای و نه هیچ چیز ترسناک دیگه ای اما هنوزم دست از سرم برنداشتن.

داستان اتفاقای تو این خونه رو هم براتون تعریف میکنم.

مثله دفعه قبل همه چیز راست بود،باور حقیقت پای خودتونه❤

ببخشید که طولانی شد☺

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 23 بهمن 1395 ] [ ] [ aysaaa ] [ بازدید : 366 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 18:40 - 1396/1/12
ممنون از داستان های قشنگت
پاسخ : خواهش میکنم

Raena 14:57 - 1395/12/23
واقعا داستان جالبی بود
مرسی

رها 0:50 - 1395/11/25
عالی بود عزیزم ادامه بده 👏👏👏

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)