close
نازچت
زندگی در دنیای اجنه(قسمت2)
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
زندگی در دنیای اجنه(قسمت2)

زندگی در دنیای اجنه(پارت3)

 

خونه ای داخلش بودیم ،قدیمی و بود ،تو یه محله ی کهنه ی بازسازی شده

اتاقه من فقط دیوار بود و ی در،،پنجره نداش و کارم راحت بود

 

نمیدونم باورتون میشه یا ن

اما علاقه خیلی زیادی داشتم ب احظار

و هر شب ساعت دو یا سه بیدار میشدم و یکیو احظار میکردم 

یه شب پدر بزرگمو تو خواب دیدم ک شهید شدن،،بهم گف خواهشا از این کارت بیا بیرون ک برات بد میشه

تو خواب خیییلی خواهش کردن و من فقط فقط میخندیدم

شبه بعدش مهمون داشتیم

از ی استان دیگه

اومدن تو اتاقه من واسه استراحت و منم رفتم تو هال بخوابم

کناره کاناپه خوابم برد

شب حس کردم یکی داره خفم میکنه،چشامو وا کردم دیدم یکی از اون مهموناس،دستش ده برابر شده و گرنمو چسبیده منو بلند کرد و پرتم کرد ی سمت دیگه،،جریانو فهمیدم ،و ب خودم اومدم

دوباره منو گرف پرتم کرد جایی ک اول بودم و محکم کمرم خورد ب کاناله و افتادم کنار بالشم،،دیدم اون یکی دیگشون پشت میز LCDنشسته و سیاهه و داره بهم میخنده ،گف تا الان خیلی اذیتمون کردی،و هر شب مارو احظار میکردی،منم چون واقعا تجربم بالا بود تو این مورد ،فهمیدم ک نباید ترسی ب خودم وارد کنم،و بهش گفتم برو گمشو،،در همون حالت حس کردم بدنم تکون نمیخوره،،اره فلج شده بودم،،،،اما موقت بود،،اون دو نفر غیب شدن و اگه فلج نمیشدم دنبالشون میرفتم،،اخه هنو هیچکی منو نشناخته،خیییلی کله خرم،طوری ک باور نمیکنین

اون شب گذشت و من صبحه فرداش حالم خوب شد

 

ولی واسه اون دوباری ک پرت شدم تنم حسابی درد میکرد

 

گذشت تا سنم رسید شونزده و نیم

زندگی در دنیای اجنه(پارت4)

 

تو این سن و اون اوضاعی ک داشتم تو اوجه کاره احظار بودم

ب طوری ک حتی تو روز و وسط خیابونم میتونستم احظار کنم

تمامه دوستام از اطرافم رفته بودن

و تنهای تنها با یه دنیای غیر طبیعی پیش روم

از مقدسات و مذهب خیییییلی فاصله گرفته بودم

 

ی روز مشهد بودم

همه ی طور عجیبی نگاهم میکردن ،انگار واقعا وحشتناک شده بودم

داشتم راه میرفتم برا خودم یهو یه پرایدی پیچید جلوم،،بد نگاهش کردم،،با اون سنم ترسید،،بدون این ک بخام ،بهش گفتم ببین بری جلو تر ب ضررت میشه،،گف برو بابا روانی

و باز هم ناخواسته خندم گرف البته پوز خند

پرایده رف،و جلوتر رفتم تو ی خیابونه دیگه دیدم مردم جمع شدن و طبق معمول تصادف،،رفتم یکم جلو

دیدم همون پرایده و همون راننده،،یهو اون جمله و اون صحنه ب ذهنم اومد،،این دفه ب طور خواسته خندم گرف،گفتم چ جالب،،و راهمو ادامه دادم

چند هفته ای از اون اتفاق گذشت ،یکی از دوستای صمیمیم ک منو ترک کرده بود اومده بود در خونمون ،ب تمسخر گف شنیدم با اون دنیا در ارتباطی،،،منم گفتم چیه خنده داره،گف ن خیلی چرته فقط،،بعد گف بیا بریم بیرون و نرفتم،گفتم مهدی ازت عصبانیم،میری جلوتر میخوری زمین،،گف برو بابا خرافاتی،،رف،،روز بعد دیدم یکی محکم در رو میزنه

رفتم دیدم مهدیه

داره گریه میکنه،گف ب خدا غلط کردم ،دست از سرم بردار،،منم گفتم کاریت ندارم گفتم ک نرو ،،،گف دیشب ک با موتور رفتم دور بزنم سر یکی از پیچا تو تابستون یه تیکه از زمین یخ زده و هرکار کردم نشد ازش کنار رد بشم و صاف رفتم رو همون تیکه و بدجور خورده بودم زمین

بهش گفتم باشه حالا ک یقین پیدا کردی کارام درسته،،کاریت ندارم

 

شاید باورتون نشه ،اما میتونستم آینده ی افرادی ک کنارم هستن رو واسه چند ثانیه ب نفع خودم تغییر بدم،و اون پراید و ذوستم مهدی ،،تنها گوشه ای از این داستان بود

 

ادامه دارد...

[ سه شنبه 28 دي 1395 ] [ ] [ aysaaa ] [ بازدید : 217 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
حنا رادوین 9:45 - 1395/12/7
سلام،تو واقعا همون شخصیتی داری که من ارزومه.وعالی بود،تورو خدا یه کاریم واسه من انجام بده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)