close
نازچت
زندگی در دنیای اجنه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
زندگی در دنیای اجنه

زندگی در دنیای اجنه(پارت1)

 

سلام خدمت افراد این وبلاگ و تمام کسانی ک این داستانارو میخونن

نمیگم داستانو باور کنین چون حقیقته و باورش ب خودتون بستگی داره

اسمم رو نمیگم،جن گیر هستم،یعنی بودم،و بعد از اتفاقاتی از جن گیری ک احظار کناره گیری کردم

حالا از اول میگم چی شد ک شما سمته این چیزا نرین

12سالم بود و تو خونه ی مادربزرگم بودیم پسرخاله هامم بودن ک گفتن بیاین احظار روح کنیم،،منم ب دلیل طبع خیلی شوخی ک داشتم گفتم منم هستم،کارشونو انجام دادن و یهو وسط احظار من پاشدم گفتم حوصله ندارم،پسر خالم گفت نباید پامیدی و حلقه رو بهم زدی و بد میشه برات،،منم گفتم هر چی بادا باد

اما

اون شب گذشت،،و من هر لحظه حس میکردم ک کسی پشتمه،منم ک واقعا کله خر بودم ،هر موقع حس میکردم یکی پشتمه زود برمیگشتم و میگفتم ول کن دیگه بابا حوصله ی تورو ندارم،(اگه اینو حس میکنین،هیچ وقت کاره منو نکنین،چون جنی ک پشتتونه حس میکنه شما تمایل دارین ب ارتباطه باهاش و وارد زندگیتون میشه)،این حسای عجیب گذشت و گذشت و من هر روز ب طور ناخواسته بیشتر وارد این بحثهای جن و ارواح میشدم،،چند سالی گذشت و من 16سالم شد،،بدون این ک خودم بدونم دورم چند نفر از اون دنیا جمع کرده بودم ک واقعا مراقبم بودن اما واسه هدفای خودشون مراقبه من بودن،هدفشون دوستام بودن

تو مدرسه بودیم،رفیقم یهو پرید وسط گف ما پنجشنبه شب میخایم احظار جن کنیم،تو جمع صد نفری چهار نفر اومدن خونش ک یکی من بودم ک کاش نمیرفتم

 

 

زندگی در دنیای اجنه(پارت2)

 

رفتیم خونه دوستم

یه زیر زمین خییییلی بد قیافه و شلوغی داشتن

و یه حموم ک چند سالی بود درش وا نشده بود و یه صندوق چه ک طبق گفته دوستم داخلش جن داره

اول باور نکردم اما بعد باورم شد ک  جن داره

خلاصه خونه رو ک خوب زیر و رو کردم

مراسم احظار رو شروع کردیم

چهارتا شمع تو چهار گوشه ی زیر زمین گذاشتیم،و روشنشون کردیم،و ی شمع ک روی میز شیشه ای ک ما دورش نشسته بودیم گذاشتیم

حس عجیبی داشتم،انگار داخلم رفت و آمد بود

من اومدم خودی نشون بدم،گفتم من جملاتو میگم(اما تو داستان نمیتونم روش احظارمو بگم)

جالب بود وسط احظار سه تا دوسته دیگم ب طور ناهنجاری خندشون گرفته بود،طوری ک تقریبا ده بار حلقه رو بهم زدن و کسی ک حلقه ی احظار رو بهم بزنه مستحق مرگه،،بعد از نیم ساعت دیدم خندشون داره تموم میشه

و من کارمو شروع کردم،تو مراسم احظار معمولا نشانه ای از حضوره جن میخان،،و سه بار اعلام میکنن،و متاسفانه موقعی سه بار رو اعلام کردم،سه بار علامت دادن،،یک بار صدای تق تق از داخله همون صندوقچه دومی صدای رد شدن ماشین از تو حیاط پشتی و سومی ک یادم نمیره،رفیقم یهو ناخوداکاه برگشت ب سمت صندوقچه،و وحشتناک خندش گرف،فهمیدم کاره هممون تمومه تقریبا

نمدونم چرا ولی ادامه دادم

چشمامو بستم و باهاش ارتباط برقرار کردم،دوره چهار نفرمون داشت میچرخید،یه دختر یا پسر با لباس سفید و پاره و قیافه ی نچندان مناسب،،،تو همین حال بودم ک دیدم دستم خیس شد،اشکه دوستم بود ک از ترس گریه میکرد،،تو اینجور مراسما ی ذره نباید ترستو بروز بدی و گرنه واقعا کارت تمومه،،چشام بسته بود و دیدم اونی ک دورمون میچرخه رف تو تن دوستم،،و تو اوج گریه زد زیر خنده،چشامو وا کردم و شش بار بهش گفتم لطفا این مکانو ترک کن ،نیمدونم چطور شد ک رف و کارمون نداشت

اون شب گذشت 

رفیقم ک گریش گرفته بود هر روز اوضاعش بد تر میشد تا این ک منه کله خر،،رفتم پیشش،خودش نبود و از اونی ک داخله بدنش لود خواهش کردم بیاد سمته من ،،اونم وارده وجود من شد،البته اینو بعد فهمیدم

 

بعدها احظاری نداشتم و فقط خودم تنها جن هارو احظار میکردم

 

ادامه دارد...

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 22 دي 1395 ] [ ] [ aysaaa ] [ بازدید : 368 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Raena 15:16 - 1395/12/23
ممنون میشم اگه ادامه داستانتون رو بزارین
پاسخ : ببخشید نبودم

مریم 8:18 - 1395/10/27
سلام پس ادامش کووو

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)