close
نازچت
ارسالی از دانیال#
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از دانیال#


سلام دانیال هستم 20 سالمه، وقتی 13 ساله بودم مامانم هر شب کارای عجیب میکرد مثلا دعا میخوند چفتک در هارو چک میکرد اسفند دود میکرد هر شب تکرار میشد، واسه من سوال حتی گاهی اوقات از من میپرسید کسی رو ندیدی کسی باهات حرف نزده؟ من چون سن کمی داشتم زیاد توجه نمیکردم به کاراش،من چون بابا ندارم منو مامانم تنها هستیم بابام وقتی کوچیک بودم فوت میکنه و مامانم پدری کرد برام ...

 

 

 

اینو هیچ وقت یادم نمیره شب ها مامانم همیشه مراقب من بود انگار از چیزی میترسید که اتفاقی چیزی برام نیافته راستش منم کمی ترس برم میداشت، تا اینکه یک شب خیلی حال مامانم بد بود و زود خوابید، من اون شب بيدار بودم نقاشی میکشیدم، اون شب رو خوب یادمه صدایی از حیاط شنیدم که باعث شد من برم داخل حیاط، حیاطمون خیلی کوچیک بود دو چهار متر تا در خروجی فاصله داشت، تاریک بود بلند شدم رفتم داخل حیاط یکی رو دیدم با لباس بلند تیره و کثیف، خیلی ترسیدم اصلا حرکت نمیکرد سریع رفتم داخل خونه پیش مامانم دراز کشیدم و خوابیدم، بعد من به مامانم در مورد اون گفتم مامانم بهم گفت پسرم اون چیزی نبود تو فکرش نرو، ولی من میدونستم مادرم داره مخفی میکنه، خلاصه بگم براتون وقتی بزرگ تر شدم مامانم در مورد اون یک چیزایی بهم گفت، وقتی من به دنیا اومده بودم پدرم در  اثر بیماری قلبی فوت کرده بود ، مامانم کسیو نداشت و مجبور بود همیشه از من مراقبت کنه ، بهم میگفت موقعه ای که تنهات میزاشتم ی پیرزنی همیشه بالا سرت میومد و من از از ترس بیهوش میشدم تا اینکه یک مدت دیگه ندیدمش، ولی هنوزم که هنوزه یک چیزهایی رو حس میکنم..

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 03 دي 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 169 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رها 0:22 - 1395/10/19
یعنی اونی که توی حیاط دیدی همون پیرزنه بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Raena 14:56 - 1395/10/4
چه جالب...!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)