close
نازچت
داستان واقعی و عجیب
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی و عجیب

سلام ی واقعیت بدی رو میخوام براتون تعریف کنم نصف شب بود که از خواب پریدم...صدای تق تقی رو شنیدم راه به راه دنبال صدا میگشتم...صدا از در خونه بود کمی که توجه کردم دیدم در میلرزه...رفتم از پنجره بیرون رو نگاه کردم سایه رو دیدم که ایستاده...مثل اینکه اینا رو برگردوندم...خودم رو دیدم که دراز کشیدم و تخت خوابیدم...گیج شده بودم...دهنم چفت شده بود...رفتم تو اتاق داداشم تا بیدارش کنم...خواستم دستم رو روی شانه اش بزارم ولی دستم رد میشد...از موضوع که باخبر شده بودم...رفتم تو اتاق خودم...روی جسم خودم دراز کشیدم و با کلی ترس خوابیدم...صبح بیدار شدم همه چی عادی بود...رفتم پیش مولایی ...میگفت اون سایه عزرائیل بوده...این داستان واقعا واقعی بود ممنونم ک خوندین...

موضوعات: داستان جن ,
[ جمعه 28 آبان 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 341 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رها 0:12 - 1395/10/19
به احتمال زیاد برونفکنی داشتی

Raena 17:09 - 1395/8/29
وااااای...! چه وحشتناک!

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)