close
نازچت
ارسالی(سانجانا)
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی(سانجانا)
   

سلام اسم من سانجانا هس وداستانی که میخام بگم مال سه سال پیشه . اون موقع پدرو مادر من برای چند روز رفتن دبی ولی من به خاطر درسام نتونستم برم روز اول و دوم خوب بود ولی روز سوم از دانشگاه که برگشتم خونه ،خونه فضای خیلی سنگینی داشت انگار رو هوا بودم و یه چیزی نمیزاشت نفس بکشم انگار یه اتفاق عجیب از اومدنم افتاده بودو منم از هیچی خبر نداشتم بی خیال شدم و رفتم دوش گرفتم و توی حمام هم همش احساس میکردم یکی باهام اونجا هست وتا شب همش احساس ترس داشتم و نمیدونستم دارم چی کار میکنم . زنگ در خوردو وقتی رفتم واز کردم دیدم دوستمه خوشحال شدم ولی یه حالت عجیبی تو چشماش بود واون که هیچ وقت دامن بلند نمیپوشه این دفعه پوشیده بود و ساعت ۱۱شبم اومده بود به نظرم عجیب اومد ولی بیخیال شدم اومد تو و نشست خیلی سرو سنگین بود منم گفتم تو شکلات بخور تا برات ابمیوه بیارم هیچی نگفتو یه جوری که انگار ازمن بدش میاد سرشو برگردوند منم ابمیوه اوردمو نشستم که ازش بپرسم چی شده یه دفعه چشمم به دامنش افتاد که پاینش رفته بود بالا و پاهاش مثل سم اسب بود از تعجب چشمام گرد شد یه نگاه به پایین انداختو یه نگاه به من با دقت به صورتش نگاه کردم و دیدم چشماش حالتش مثل چشمای گربست یه دفعه از جاش بلند شد منم از ترس بی هوش شدم و دیگه نفهمیدم چی شد وقتی به هوش اومدم ساعت ۴صبح بود سرگیجه شدید داشتم بدنم خیلی درد میکردو میسوخت خودمو که نگاه کردم دیدم دستام و گردنم زخمه و انگار با چاقو روش خراش زدن .کمرم و پاهامم همینطوری بود .تا وقتی پدرو مادرم اومدن دانشگاه نرفتم و او ن زخما خیلی درد میکرد و نمیتونستم تکون بخورم بعد دوروز پدرو مادرم اومدن و همه چیو گفتم اونام منو بردن پیش یه دعا نویس و اون گفت تا حالا اب جوش ریختی زمین گفتم اره یه بار لاک ریخت رو سنگ اشپزخونه منم چون استون نداشتم خاستم جوش پاکش کنم پرسید چه ساعتی بود گفتم بعدازظهر بود اون گفت تو ابو ریختی رو یه جن وحالا اومده که اذیتت کنه باید خیلی مراقب باشی واون یه دعا داد بهم و گفت با این دعا اونا ازت دور میشن تا پنج سال اینو همیشه همراهت داشته باش و بعدش چله بگیر دیگه نمیان . حالام سه سال گذشته و من اون دعارو همیشه با خودم دارم وتا حالا که چیزی نشده جای اون زخما هنوز تو بعضی از جاهای بدنم هست هروقتم کسی میپرسه اینا جای چیه هیچ جوابی ندارم بدم . این داستان کاملا واقعی بود. ممنون که خوندین 

موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 28 مهر 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 221 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)