close
نازچت
واقعیت ترسناک
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
واقعیت ترسناک
  

تا الان داستان های زیادی رو خوندیم ولی این ماجرای زندگی منه نه داستان و قصه

من و برادرم ازسن 12 سالگی یتیم شدیم و پدرم رو از دست دادیم وضعیت مالی انچنانی هم متاسفانه نداشتیم درکرج زندگی میکردیم مادرم سر بدنیا اوردن برادرم که از من یک سال کوچیکتره کمخونی شدید گرفت که این موضوع باعث شد اونم یک سال بعد از فوت پدرم از دست بره و ما بریم تهران خونه پدربزرگم بلاجبار 

اونا زیاد مارو دوست نداشتن و اصلا نمیخواستن مارو ببینن چون پدرم با مادرم بدون رضایت خانوادش ازدواج کرده بود پس اتاقی ک دراختیار ما بود زیرزمین بود 

هراز چند گاهی میدیدم وسایل برادرم گم میشه مداداش خودکاراش اونم میومد به من قر میزد یروز ما زودتر از داداشم تعطیل شدیم ولی داداشم هونه بود خب منم گفتم حتما اومده خونه دیگه ساعت شد 12:30 دیدم در زدن داداشم خسته اومد تو از مدرسه.اینا الائم اولیه بود دیگه صبرم لبریز شده بود ب پدر بزرگم گفتم اونم گفت تو عقب مونده ای یک شب اومدم برم دسشویی ک تو خونه طبقه بالا بود از زیر زمین ک دراومدم دیدم مامان بابام تو حیاط نشستن دارن بهم نگاه میکنن منم رفتم سمتشون بهم گفتن مواظب برادرت باش من هم ترسیده بودم هم خوشحال چون دیدمشون ولی اینکه مواظب داداشم باشم و نفهمیدم گذشت چند روز تا برادرم بشدت مریض شد بردمش دکتر بهش دارو داد اما اثر نکرد تو خواب حرفای عجیب میزد با کسی حرف میزد که ناشناس بود میگفت تو کی هستی چی میخوای

بالاخره تو خواب مامانمو دیدم ک گفت ببرش پیش اقا حسین، اقا حسین دوست بابا بود ولی چرا باید میبردم پیش اون

خب بی دلیل بود منم بچه بودم پس نبردم یک شب از خواب پریدم دیدم داداشم تو خواب راه میره دست شخصی رو گرفته بود و بابا صداش میکرد حس کردم نیاز ب پدر داره اومدم ببرمش رو تخت چنگم زد خودمو کشیدم عقب این ماجرا ادامه داشت و هرشب اون تو خواب راه میرفت تا یک شب تو اتاق نشستم به حال خودمون گریه کردم میگفتم چرا اینجوری شد که صدا میومد که میگفت من از جنس تو نیستم و موهامو میکشید خب دیگه مسلم بود برام چه اتفاقی داره میوفته شبا داداشم راه میرفت منم خودمو میزدم به اون راه و بهش توجه نمیکردم خیلی جالبه که بگم بسم الله هم اثری نداره جسم برادر من تحت تاثیر اون بود از دور کنترل میشد بعضی وقتا خودش و بعضی وقتا اونه، از اون سرماخوردگی عوض شد 

حالا من 18 سالمه خیلی دیر ب فکر میدا کردن دوست پدرم اقا حسین افتادم

برادرمو نمیتونم ببرم پیش شخصی ک کمکمون کنه چون اون جن یا هر چیزی ک نمیدونم باهاشه و کسیم نمیتونم بیارم خونه بخاطر پدربزرگم به صحنه های خیلی بد عادت دارم ولی اینکه برادرم داره از دستم میره و روحش در عذابه ناراحتم میکنه

 
موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 28 مهر 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 195 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)