close
چت روم
ارسالی(علی)
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی(علی)
   

سلام من علی هستم بیست ودوسالمه میخوام براتون یه داستان واقعی ازخودومودوستم حسین بگم راستشوبخواین من وحسین تویه روستازندگی میکونیم توخرسان شمالی من دوستم حسین یه شب بایدواسه کشمش هامون به باغ میرفتیم این موضوع مال وقتی بودکه ما14سالمون بودخلاصه ماواسه کشمش هامون شب به باغ رفتیم بعدش چون توباغمون خونه باغ نداشتیم مجبورشدیم چادربزنیم ماآتیش کردیم چای گذاشتیم خوردیم خلاصه سگم برفی روهم کنارچادربستم بعدساعتای 2شب بودکه یه هوی برفی بدجوری پارس میکردمن و حسین رفتیم ببینیم چه خبره ازچادراومدیم بیرون بعدش دیدم برفی هی دورخودش میچرخه پارس می کنه من همون لحظه یادحرفای پدربزرگم افتادم که میگفت وقتی سگ دورخودش میچرخه پارس میکنه معنیش وجودجنه من خیلی ترسیدم شوک بهم واردشد این موضوعوحسینم فهمیده بودمن رفتم توچراقوه رووردارم وقتی که اومدم بیرون دیدم حسین افتاده داره نفس نفس میزنه یه لحظه حس کردم یه چیزی پشت سرمه باترس پشت سرمونگاه کردم فک کنم یه جن بود موش انقدپرپشت بودکه به زمین میرسیددستاش پاهاش همه جای بدنش پرموبودصورتش ندیدم ولی نورچراقوه روش انداختم چشماش سفیددندوناش مثل دندون سگ بودمن که تادیدمش ازحال رفتم بعدکه بهوش اومدم توبیمارستان بودم متأسفانه دوستم حسین بادیدن اون لعنتی سکته کرده بودبه مشهدمنتقلش کرده بودن بعدیه هفته خبررسیدکه عمرشوداده به شماازاون وقت بودکه دیگه شباحتی نمی رفتم دسشویی ببخشیدکه طولانی شد.

 
موضوعات: داستان جن ,
[ چهارشنبه 28 مهر 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 109 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)