close
نازچت
آرین و پیرمرد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
آرین و پیرمرد


 

این داستان در مورد پسر عموم آرینه، برمیگرده به چند ماه پیش که عموم اینا تو روستایی در جنوب زندگی میکردن، اون شب جمعه بود و کلی مهمون اومده بود تو باغ عموم ماهم اونجا بودیم، موقع خواب متاسفانه برق ها رفت و هوا گرم شد ولی کسی جز آرین نرفت بیرون بخوابه، بیشترمون بیدار بودیم و با بادبزن خودمونو خنک میکردیم خخخخخ اخه خیلی گرم بود بخدا پشه ها اذیت میکردن، کمی گذشت من خواب رفتم با صدای خیلی بدی از خواب پریدم دیدم همه رفتن بیرون گریه میکنن ، خیلی ترسیدم سریع رفتم بیرون آرین رو دیدم میلرزید و داد میزد ، چیزی نپرسیدن ازش بردنش داخل آرومش کردن، فرداش فهمیدم که وقتی دراز کشیده بوده، چشماشو میبنده کمی که باز کرده چشمشو پیرمردی رو میبینه با چشمای بزرگ که نگای پسر عموم میکرده، پسر عموم حالش بد میشه و میلرزه بعد پیرمرده رو نمیبینه ولی آرین جیغ میزد

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 70 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)