close
چت روم
راحله و سه موجود
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
راحله و سه موجود


 

 

سلام من دختری بودم باهزاران امیدو آرزو.مثل همه دخترها.حدودپنج سال پیش.طبق معمول همه خانواده داشتیم آماده میشدیم که برویم برای جشن عروسی دخترخاله ام..من ودوخواهرم که ازمن بزرگترن وازدواج کرده اندومادرم. حسابی به خودمان رسیدیم..وپدر وبرادرم هم اماده شده بودند..نیم ساعت مانده بودبه اینکه..خانوادگی برای رفتن به عروسی..سوارماشین پدرم شویم..که یهوئی پاهام سست شد..وچشمانم سنگین شد..ابتدافکرکردیم.ازکمبودخوابه..چون مصادف بودباروزهای امتحاناتم...خانواده خیلی نگرانم شدند..ولی خودم..فکرکردم واقعا خیلی خسته ام..ودچارکمبودخواب شده ام..برای همین حتی قدرت لباس عوض کردن رونداشتم..به مادرم گفتم من حتمابایدبیام به مجلس عروسی دختر خاله ام..ولی کمی استراحت کنم..ازشدت خواب آلودگی خودم روبه تختم رساندم ودراتاق خوابم..درازکشیدم..قراربراین بودکه نیم ساعتی بخوابم..تابتونم سرحال بیام..ولی فوری خوابم برد.. بعدازنیم ساعت مادرم آمدکه منوبیدار کنه..هرجوری بودمنوبیدارکردوگفت نیم ساعته کامل استراحت کردی..بلندشو بریم..ولی من همچنان خسته وخواب آلودشدیدبودم..به مادرم گفتم شماهابروید..من یکساعت دیگه میخوابم. تاخواب الودگی وخستگیه شدیدم ازبین برود.یکساعت دیگه پدرم بیایددنبالم تامن هم به عروسی برسم...من سرم راگذاشتم..وفوری خوابم برد..واصلا متوجه رفتن خانواده ام وسروصدای حاصله نشدم..درخواب عمیق بودم.. که یهوئی حس کردم کسی دارد.به پاهام دست میزند..بدون آنکه نگاه کنم..گفتم مادرمگه نگفتم شماهابرویدمن یکساعت استراحت کنم..اونوقت بیاین دنبالم....هنوزجمله ام تمام نشده بود..که بوی عجیبی اتاق روفراگرفت..واینکه جوابی ازمادرم نشنیدم..ولی هنوزاون دست روروی پاهام حس میکردم.. یهوئی ازرختخوابم پریدم..که دیدم موجودی دیده میشودوانگاراینکه هوای اتاق مه ۶۶گرفته باشد..خیلی ترسیده بودم..چشمانم رومالیدم..شایدبهترببینم..ولی اون موجودپائین تختم ایستاده بودوبانفردومی صحبت میکرد...ازشدت ترس سرجایم میخکوب شدم..تصویرشان برایم اصلاواضح نبود..تااینکه متوجه نفرسومی هم شدم..ولی اینکه باهم حرف میزدند..ولی ازحرفهایشان چیزی نمیفهمیدم...ودیدم سه نفری پایین تختم ایستاده بودند..دیگه ازخستگی وخواب ۷۷اثری دروجودم نبود..ازترس حتی قدرت پلک زدن رونداشتم...وازترس حتی پلک هم نمیزدم..تاحالاچنین موجوداتی روندیده بودم..موقعی که پایین تختم باهم حرف میزدند..متوجه شدم یکی ازاونهاپیرترهست واون دوتای دیگه ۶جوان هستند..من دربدترین حالات قرارداشتم وباخودم فکرمیکردم ای کاش به خواب غلبه میکردم وهمراه خانواده ام میرفتم..دراین افکاربودم وچشم ازشان برنمیداشتم....که دیدم اون که سنش زیادتربود..بادست به طرفم حرکاتی روانجام داد..تازه متوجه خودم شدم..بدون انکه خودم حرکتی کنم..دیدم علی رغم میل باطنی ام جسمم داره حرکت میکنه..وهردوپاهام به سمت پایین تخت میره..و اون موقع من تمام سعیمو میکردم که خودم روجمع وجورکنم.. هرچه تلاش میکردم فایده ای نداشت.. کاملا بی اختیارشده بودم..وروی حرکت اجزای بدنم هیچ تمرکزی نداشتم.. کل بدنم روی تخت مثل اینکه درازکشیده باشم..پهن شد...وانها گهکاهی منونوازش میکردند..ولی من کم کم ترسم کم شد و فقط تماشامیکردم..ولی متوجه حرفهاشون مسشدم..جسته گریخته به حرفهاشون گوش میکردم..وخیلی مبهم بود...ومن هیچی متوجه نمیشدم..نمیدانم چه مدت زمانی گذشت..بابه صدادرآمدن زنگ خانه مان ناگهان به خودم آمدم.. وازجاپریدم..ولی ازترس نمیتوانستم حرکتی بکنم..اطرافم روکه نگاه کردم.. متوجه شدم..کسی غیرازخودم نیست.. فوری رفتم وخودم روبه اف اف رسوندم ودرمنزلمون روزدم تاپدرم بیادداخل.. و زودخودم روآماده کردم که باپدرم بروم.. ازاون موقع به بعدهروقت به خودم میرسم وآماده میشم برای رفتن عروسی ویامهمونی..همین مشکل برایم پیش میایدوهمون سه نفرمیایند..ولی مثل قبلا هراس زیادی ازاونهاندارم..وتصویرشان هنوزمبهم هستد...واین موضوع برایم عادی شده...وبعضی مواقع خودم ازندیدنشان نگرانشان میشوم..اسمم راحله هست والان ۲۵سالمه وهنوز ازدواج نکرده ام..واصلا کسی برای ازدواج جورنمیشه...صحبت میگنندولی کسی نمیتونه بیاد..

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 80 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مارال 0:12 - 1396/1/26
یعنی امکان داره که یکی از جنها عاشق راحله خانوم شده باشه وای خدایا چقدر وحشتناکه باید به خانوادش بگه که ببرنش پیش دعا نویس

مینا گلرو 23:16 - 1395/12/13
بسیار زیبا بود هرچند تخیلی بود ولی نویسنده قلم زیبایی داشت

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)