close
چت روم
ارسالی از نسترن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از نسترن


 

سلام من نسترنم 18ساله و اهواز زندگی میکنم اینایی ک میگم کاملا واقعیته موقعی که پنج سالم بود توی روستا زندگی میکردیم و درباره جن زیاد میشنیدم و حتی ب شکل آشناهامون میدیدمشون حتی خود من چند بار ب شکل خاله ام دیدمش و باهام حرف زد ولی یادم نیس دقیقا چی گفت .از اون ب بعد یادمه که مامانم همیشه دلشوره داره و از چیزی میترسه اما نمیدونه از چی.من اون جن رو کنار خودم حس میکردم تا یک مدت ولی تا چند سال پیش همه چیز خوب بود کخ تنها بیرون از خونه بودم چند نفری از دوستام منو دیده بودن و بهم گفتن یه خانوم کاملا سفید پوش همراهت بوده اما کسی با من نبود از فردای اونروز مشکلات زندگیمون شروع شد پدرم عصبی و مادرم بیمار.از وسایلای خونمون کم میشد و حتی برادم دوساله ام توی اتاق چیزی میدید جیغ میزد و باترس میومد پیشمون.فهمیدم ک جن توی زندگیمونه اما کاری با کسی نداره.یک بار با چشمای خودم جلوی دراتاق دیدمش یه لباس خاکستری بلند و موهای مشکی اما صورتش رو ندیدم.تو شک بودم تا چند روز بعد فهمیدم به چشمای هرکس ذل میزنم بیدلیل بهم نزدیک میشه حتی ب حیوونا که راحت میتونم بگیرمشون.گاهی اوقات هم صدای نفس سنگینی روحس میکنم ولی به جای اینکه بترسم احساس آرامش بهم دست میده.من میدونم که یه نیرویی توی چشمام دارم چون واقعا حسش میکنم اما نمیدونم چیه و چطور باید کنترلش کرد.خواهش مبکنم کمکم کنید که نیرومو بشناسم و بفهمم این جن یا هرچیزی که همراهمه چیه و نقشش تو زندگیم چیه اما نمیدونم چرا اصلا دوس ندارم بره بلکه میخوام بیشتر باهاش اشنا بشم و بشناسمش من اطلاعات زیادی ندارم لطفا کمکم کنید ببخشید ک طولانی شد

موضوعات: داستان جن ,
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 75 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)