close
چت روم
کوه و لیلا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
کوه و لیلا


سلام سینا هستم 22 ساله از کرج دو سال پیش برای تفریح با دوست های هم دانشگاهیم قرار بود بریم کوه ، سه تا پسر بودیم و پنج تا دختر ، قرار گزاشتیم صبح ساعت هشت بریم دم دانشگاه و باهم با ماشین دوستم بریم کوه، هر کسی چیزی اورده یکی غذا یکی شام یکی وسایل یکی...... 

صبح هم رو تو دانشگاه دیدیم یکی از دخترا که اسمش عسل بود دیر کرد و مجبور شدیم کمی صبر کنیم، نیم ساعتی گذشت تا سر و کله ی عسل خانم پیدا شد و بعد احوال پرسی سوار ماشین دوستم شدیم متاسفانه جا نبود من و دوتا از دوست هام ماشین جدا گونه کرایه کردیم و به راه افتادیم گفتیم از طریق تماس هم رو پیدا میکنیم، اون کوه تو روستایی در شمال شهر بود که عمه پدربزرگ یکی از بچه ها اونجا باغ داشت منو دوتا از بچه ها راه رو گم کردیم ولی بقیه به روستا رسیده بودند، زنگ زدم به رفیقم و ادرس روستا رو گرفتم گفت تو جاده ی فردوس یککوفه ای هست کمی جلو تر تابلو زده ، بالاخره پیدا کردیم و کمی تو باغ پدربزرگ دوستم موندیم تا هوا تاریک تر شد نزدیک دوازده ساعت ما الکی تو باغ موندیم خیلی باغ قشنگی بود و جاتون خالی پر از میوه ، دوستم گفت بلند شین بریم دیگه ولی این بار باید پیاده بریم...

چون کوه زیاد تا روستا فاصله نداره فوقش ده دقیقه وقت میبره، کوله پشتی رو برداشتیم و راه افتادیم تو راه دوستم حامد در مورد روستا و مردمش تعریف میکرد میگفت خیلی ها اینجا جن دیدن بالای کوه ، یکی از دخترا که اسمش فاطمه بود گفت من میترسم برگردیم الان رو به شه، حامد گفت شوخی کردم بیاین بریم فاطمه کمی لجبازی کرد که بچه ها کمی راضیش کردن بریم، کم کم هوا داشت تاریک میشد و به گفته ی دوستم خیلی زود رسیدیم به کوه، کوه بلندی بود همه یک جورایی از بالا رفتن کوه میترسیدن ولی برای اینکه کسی مسخره نکنه مجبور بودن برن بالا، عسل پشت من رو گرفته بود و بالا میومد فاطمه اخر از همه بود و بالاترین کسم حامد بود بقیه هم کنار هم بالا میرفتن، فاطمه از حامد پرسید موقع برگشتن اذیت نشیم یک موقع، سر به بالاییه خیلی ترسناکه، گفت نترسین پایین اومدن اسون تره تازه با سرعت میاین پایین اینقدر حال میده، تا قله ای به کوه رسیدیم کوه زیاد ارتفاع نداشت پهناییش زیاد بود فقط، رضا که یکی از فاز منفی دهنده های جمع بود گفت حالا اومدیم بالا که چی؟ الکي ادم رو شب اوردین صبح کیف میداد حداقل عکس یادگاری میگرفتیم، خلاصه نشستیم رو سنگی ولی چیزی نخوردیم چون تاریک بود من واقعا پشیمون بودم از اینکه تو این تاریکی اومدیم کوه، کمی بچه ها مشغول حرف شدن که حامد اومد کنارم نشست، بهم گفت سینا یکاری کن خواهش پرسیدم چکاری؟ میگفت من لیلا رو دوست دارم خندیدم گفتم بالای کوه کار مخ زدن نیست، جدی شد گفت داداش خواهش گفتم برم چی بگم بهش؟ گفت یکاریش کن دیگه تو رفیقمی مثلا با همه صمیمی تری، مثل اینکه عسل شنیده بود حرف منو و حامد رو ، سریع رفت به لیلا که یک گوشه نشسته بود و پا موبایل خبر داد که حامد و من اینجوری گفتیم، چند دقیقه بعد دیدم لیلا بلند شد گفت بچه ها بیاین بریم، درحالی که نیم ساعت بیشتر اونجا نبود که نشستیم، فاطمه چون با لیلا کمی کل کل و شوخی میکرد گفت تو برو ما نمیایم، لیلا از حرکتش کاملا مشخص بود که ناراحت شده از ما، بلند شدم گفتم بشین بعد میریم، گفت من میرم پایین کوه منتظر میمونم اگه خواستین سریع تر بیاین، لیلا حرکت کرد عسل و فاطمه و رضا دنبالش برگشتن، منو حامد و بقیه دخترا هم مجبور شدیم بلند شیم برگردیم، ما کمی دیرتر بلند شدیم که صدای جیغ به گوشم رسید سریع پایین کوه رو نگاه کردم یکی از بچه ها داشت قل میخورد افتاد زمین، ما سریع به پایین حرکت کردیم خیلی با اعتیاد، رسیدیم پایین دیدم رضا زخمی شده منم حامد بلندش کردیم و با کمک هم بردیمش تو روستا، چون رضا زخمی بود حواسمون فقط به رضا بود تا اینکه رسیدیم به روستا و رضا رو بردیم تو خونه تا حالش بهتر شه و بهش برسن، همه جا تاریک وقتی رسیدیم حامد صدام کرد گفت سینا سینا سریع بیا کارت دارم، بدو پسر سریع با سرعت رفتم طرفش گفتم چته چی شده، دیدم داره گریه میکنه میگه لیلا دنبالمون نیست، گفتم یعنی چی؟ منظورت چیه؟ حامد میگفت وقتی رسیدیم به روستا لیلا رو ندیده اصلا ندیده دنبالمون باشه، سریع منو حامد و یکی از دخترا همه جا رو گشتیم خبری نبود، عرق سردی از پیشونیم میریخت احساس مسئولیت میکردم خیلی حس بدی بود ، سر حامد داد زدم گفتم تقصیره توهه آخه بالای کوه جای مخ زنیه؟ حامد چیزی نمیگفت اهمیت نداد و میگفت بیا دنبال لیلا بگردیم، باز برگشتیم سمت کوه هیچ خبری نبود با سرعت همه جا رو نگاه کردیم و جرات نکردیم باز بریم بالای کوه، خسته و کوفته برگشتیم تو باغ و باز خبری نشد تا اینکه اون شب مجبوری اونجا خوابیدیم، صبح شده بود از خواب بیدار شدم دیدم لیلا اومده با صورت زخمی، رفتم پیشش چی شده جوابی نداد و فقط گریه میکرد، گفتم لیلا کجا بودی چه بلایی سرت اومده، حامد صدام کرد رفتم پیشش، گفت بعد افتادن رضا رو زمین لیلا کمی دور تر بوده از ما چند نفرو شبیه ما دیده و به طرف اونا رفته اونا هم لیلا رو بردن یک جایی زدن بعد لیلا میبینه که اینا اخلاقشون عادی نیست فرار میکنه ازشون به طرف باغ میدوه، وقتی منو میبینه غش میکنه ترسیده وقتی فهمیده اون جن بودن، لیلا چند ساعتی تو مات مونده بود تا زبون باز کرد، میگفت اون ها فقط منو میزدن هرچی خواهش میکردم هیچ تا اینکه شک کردم خبریه و فرار کردم تا صبح دنبال روستا بودم خیلی دور شده بودم...

و ما تا اخر دیگه جرات نکردیم بریم کوه ممنونم از وبلاگ خوبتون
این داستان کامل نبود فقط خواستم خلاصش رو بگم خیلی ماجراهای دیگه ای هم هست
موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 27 شهريور 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 363 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
ساناز 16:23 - 1395/7/22
سلام ببخشید میخواستم بپرسم میتونم بعضی از داستاناتونو داخل پیج اینستاگرامم بزارم؟؟ لطفااا
پاسخ : مشکلی نیست

aysa 11:56 - 1395/7/15
بابابزرررگ تازگیا خیلـــی تنبل شدیـــا😧
اینا اثرات کهن سالیه😞
نچ نچ😓

Rana 19:15 - 1395/7/12
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
فرا رسیدن ایام محرم و سوگواری امام حسین و یاران باوفای ایشان را به همگی تسلیت میگم =(

فاطمه 14:29 - 1395/7/4

Rana 18:09 - 1395/7/3
mer30

hannane 22:41 - 1395/7/1
راست بود؟

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)