close
چت روم
ارسالی از پدرامْ
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از پدرامْ


سلام دوستان پدرام هستم، چند سال من و پدرم برای دیدن عمم رفته بودیم خونشون من پسر عمه ای دارم به اسم نیما وقتی رسیدیم اونجا نیما گفت بیا بریم تو محله بگردیم اینجا حوصلمون سر نره، من همراهش رفتم تو محله با دوست هاش اشنا شدم کمی بازی کردیم ساعت ده شب بود موقع برگشتن نیما گفت بیا بریم مغازه پول دارم چیزی بخریم بخوریم، بخاطر همین رفتیم سمت خیابون ، خلوت بود نه ماشینی رد میشد نه آدم من به نیما گفتم منتظر میمونم توبرو هر چی خواستی بیا فقط سریع باش، نیما خیلی طولش داد و من دم مغازه ی ابزار فروشی منتظرش بودم که برق های محل رفت، همه جا تار شد تقریبا نیما هم کمی دیر کرد بازم منتظر موندم تا نیما بیاد، یکی رو دیدم که از اون سمت خیابون داره به طرفم حرکت میکنه ، صورتش کامل معلوم نبود ولی میشد فهمید آدم زشت رویی بود اومد به من گفت یک ارزو کن، من خندم گرفت گفتم برو بابا مسخرمون کردی بازم گفت ارزو کن تا برآورده کنم بهش گفتم برو عمو اذیت نکن ساکت موند و پیشم ایستاد، بهش میخورد هجده سال داشته باشه اومد کنارم و منتظر موند، کمی تعجب کردم هیچی نشد تا اینکه چند دقیقه بعد نیما اومد گفت بریم خونه، گفتم بریم ولی اون پسره هنوز دنبالمون بود و حرکت میکرد نیما پرسید رفیقته؟ گفتم نه ما بدون توجه به اون راهمونو در پیش گرفتیم تا برسیم به خونه دقیقا موقعی که رسیدیم به کوچه ی عمم اینا برق ها اومد همه جا روشن شد ، نگاه پسره کردم جا خوردم دیدم چشماش بزرگه و لب گشاد و خونی داره داد زدم گفتم نیما فرار کن ، هردوتامون رفتیم سریع تو خونه ، رنگمون پریده بود کمی که بهتر شدیم من به پدرم گفتم بریم خونه دیگ، و دیگه هیچ وقت خونه ی عمم نرفتم خیلی بد بود خیلی

موضوعات: داستان جن ,
[ شنبه 27 شهريور 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 116 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Rana 18:12 - 1395/7/3
باحال بود

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)